یک پسر بزرگ بود که خیلی بزرگ بود. هر دفعه که از پنجره می پرید پایین ، اصلن پر در نمی آورد؛ شاتالاپ می خورد زمین از طبقه ی ششم . ولی قبلش توی راه یک تهران را چوب کاری می کرد، توک درخت ها را می چید ، بعد خودش می رفت توی آن گوری که برایش کنده بودند ، کاشته می شد ، بعده ها سبز هم می شد ، دست آخر می خشکید.
یک دختر کوچک هم بود. روزی سه بار می گفت کون لق مملکت و لیوانش را پر می کرد. ولی هر چه زور می زد دوگوله اش پر نمی شد. بعد دخترک می رفت سر گوری که باید می رفت می نشست ، تر می شد.
بعد یکی می آمد کبریت می کشید؛ تر و خشک با هم می سوختند.
بعدش هم که قصه ها به سر می رسید
ولی کلاغ ها به جای خاصی نمی رسیدند...
یک دختر کوچک هم بود. روزی سه بار می گفت کون لق مملکت و لیوانش را پر می کرد. ولی هر چه زور می زد دوگوله اش پر نمی شد. بعد دخترک می رفت سر گوری که باید می رفت می نشست ، تر می شد.
بعد یکی می آمد کبریت می کشید؛ تر و خشک با هم می سوختند.
بعدش هم که قصه ها به سر می رسید
ولی کلاغ ها به جای خاصی نمی رسیدند...
