۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

فیــــــــــــــــــس


به قرعان من بی جنبه نیستم. نشون به اون نشونی که خود استاد به نیکُس هی میگف نیکوس ولی من با تلفظ صحیح هی میگفتم نیکُس اصنم نمیخندیدم. ولی وقتی فرق فیس و گخسُن رو پرسیدم داشت توضیح میداد هی به پسره میگفت مثلن تو فیس پدرتی ولی گخسُن همینجوری یه کیه که فیس پدر تو نیس. فقط تو فیس پدرتی. خب من هی خندم میگرف جمعش میکردم یهو ترکیدم از خنده آبروم رفت. آخه به من گفت: متوجه شدی؟ ایشون فیس پدر خودشه، فیس پدر شما نیست.
پانویس : فیس
(fils = son)
و گخسُن
( garçon = boy )
هر دو به معنی پسر هستند.

"روز از نو"


تلفن را برداشتم و به پدرم زنگ زدم. چند بوق کوتاه خورد و  صدای خواب آلود پدر در گوشی پیچید: بله؟ بی هیچ سلام گفتم: میخوام برگردم ایران...
لحظاتی سکوت برقرار شد. پدر گفت: چیه؟ پولت تموم شده؟ حامله شدی؟ یا از دانشگاه اخراج شدی؟
بغض کردم: حتمن باید اتفاقی بیفته که بتونم برگردم؟
همونجا از تصمیمم پشیمون شدم. دلم براش تنگ شده بود ولی نمیتونستم زخم زبوناشو تحمل کنم. دوست پسر جدیدی که چند شب پیش تو بار پیداش کرده بودم، تو اتاق روی تختم خواب بود. دلم ضعف میرفت. گفتم: مامان هست؟ گفت: مامانت سه ماه پیش طلاقشو گرف رف خونه باباش. دیگه؟ گفتم: دیگه هیچی. سلام برسون به همه. اگه پول دستم بیاد یه سر میام ایران. و او فقط گفت خدافظ و قطع کرد. پسره حالا حالاها بیدار نمیشد. لباسامو جمع کردم و ملحفه ها رو از زیرش کشیدم  ببرم خشک شویی، بالاخره بیدار شد و غرغرکنان لباساشو پوشید. منم فقط نگاش کردم تا حرفاش تموم شد و از در رفت بیرون.
فرداش برادرم زنگ زد که بابا برات پول فرستاده بلیت بگیری. گفتم: دستش درد نکنه، پولو میگیرم ولی نمیام ایران؛ اینجوری برای هر دومون بهتره. اونم هیچی نگفت.
خلاصه که پولو گرفتم اول ماشین داغونمو عوض کردم. بعد قبضا رو پرداخت کردم. دو تا کتابم خریدم. از سه هزار و پونصد یورو فقط بیست و دو یورو برام مونده بود که اونم پول یه کنیاک کوچولوی جیبی شد. ولی دلم هنوز تنگ است.

باختم که!؛

با گوشه ی چشم که می نگرم چیزی می جنبد مستقیم که نگاه می کنم همه مرده اند. باز خودم را میزنم به آن راه...مثل فرفره می دود به آن سر فرش. سرم که گیج می رود ، دور تا دورم می دود. چشمم که سیاهی می رود مثل جت پرواز میکند سمت چشم چپم. جا خالی میدهم. پشت سرم می ایستد...سایه اش تمام دیوار را میپوشاند. دیوار سیاه می شود و او با تمام قدرتش دو میخ در سرم فرو میکند. من باختم. تو بردی....خبر به خونه.

آزرده ام

آزرده ام
از بی ملاحظگی ، از نا باوری دیگران
از صدای زنان پشت خط که هر روز به بهانه ی محصولی جدید مرا از خواب بیدار میکنند و از فشار گلو
و از خارش دانه هایی که گفته میشود آبله مرغان نیستند
از همه ی وقت نشناسانی که وقت بخیر نثارم میکنند
از تاریخ موسیقی که هنوز شنیدنم نگرفته
از همه فیلم های به دورم ریخته و
از همه بی وجدانان.

فکر نکن ، مطمئن باش

اگر فکر می کنی که دارم خودم را از چشمت می اندازم، مطمئن باش که تو مدت هاست از تمام حواس پنجگانه ام افتاده ای.

میسوزه

بعد من میخواستم دیگه از آقای ا.ن حرف نزنم. نمیگذارد. فلان فلان شده اعصاب واسه من نذاشته که. عوضی. ببین کی از حقوق بشر حرف میزنه! تو رو قرعان یه لگن آب یخ بیارید من بشینم توش ببینم دولت لندن با مردم بد رفتاری میکنه یا دولت تخمی تهران! مرتیکه فلان میگه انگلستان چه رفتار بدی با مردمش(!) داره! مردم انگلیس تو چه تنگنایی هستند! هی میخوام هیچی نگم. آخه هرکاری که خودت کردی رو به دیگران نسبت نده که. نمیدونید چی میگه که. نمیدونید. میگه دولت انگلیس لابد میخواد بگه اینایی که باهاشون بد رفتاری شده، اراذل اوباش و قاچاقچی بودن. نمیتونم دیگه. کونم بد جوری سوخته. عاجزم از توضیح بیشتر.

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

ههندونه

اینکه ما از مریضی بچه سوء استفاده میکنیم خیلی هم چیز رقت باری نیست، قیافه اونجوری کردن هم نمیخواد واللا. دیگه هرچی باشیم از ا.ن بدتر نیستیم که از سوء استفاده هم بیشتر میکنه و وضعیت اینگیلیسو وخیم میدونه و میخواد گردان بفرسته واسه بررسی وضعیت حقوق بشر و نقضش و این اشعار. بچه مریضه. ما یدونه هندونه ی خوش استیل توی یخچال داریم. دیگه بهانه ازین بهتر هم مگه هست؟ درسته که ما هیچ کدوم ما تحتشو نداریم پاشیم هندونه رو ردیف کنیم بزنیم به رگ، ولی بالاخره بچه س، گناه داره، مریضه. همه جاش یه دونه هایی در آورده که دکتر گقته آبله مرغون نیست. خب لابد نیست، حرفیم نیست. ولی اینکه دکنر گفته پرهیز غذایی لازم نیست رو دیگه قبول نداریم. همه پا فشاری میکنیم که الا و بلا بچه باید خنکی بخوره. مادرشم که تا فهمید بچه مریضه گفت پس مهد کودک که نمیتونه بره، بمونه همونجا. باباشم که رفته مسافرت دور اروپا. فقط بلده ازونجا با بچه ش تلفنی حرف بزنه قربون صدقه ش بره. به دستور پدر، به بابای بچه نگفتیم بچه ت مریضه که نگران نشه. پشت تلفن که داشت  قربون بچه ش میرفت، پدرم گفت یه موقع بهش نگید بچه ش مریضه، پسرم بیخودی نگران میشه. منم مخصوصن بلند گفتم : چه نگرانی بابا؟ آبله مرغون که نگرانی نداره. و پدرم لب گزید و من دیگه ادامه ندادم. تلپاتی فکری که میگن اینجاها نمود داره که همه ذهناشون از تو در یخچال میگذره خیره میشه به اون هندونه که هیچکی کون قاچ کردنشو نداره. از قدیم گفتن، ما هم شنیدیم، شما هم شنیدید، چه بسا خیلیا دیده باشن حتا، که مادر دلسوزه. ما میگیم حالا اگه مادر دلسوز نبود مادر بزرگم شاید کارو راه بندازه. ولی من که روم نمیشه. محمد خوب روش میشه. با چشم و ابرو بهش اشاره میکنم نمیفهمه. ولی احتمالن لب خونیش خوب باشه. هی یواشکی لبامو مدل هندونه گفتن تکون میدم که یهو میفهمه. میگه مامان هندونه برا بچه خوبه. ههندونه. و ه رو مشدد میگه و من ذوق میکنم.
پا نویس: خودم هم از همین مریضیا گرفتم. راست میگفت، آبله مرغون نیست.

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

”امشبانه”

کودکی حدودن پنج ساله، در ابعاد60*40*80( طول*شعاع کون*عرض ) که درست هم نمیتوانست حرف بزند ، دنبالش میدوید و میگفت دیوس! دیوس! دیوس! .... بیا با هم بازی کنیم. او طبق معمول مست بود و میخندید و فرار می کرد . می پرید. پشتک می زد. وارو میزد. بعد روی دستانش میدوید و قاهقاه می خندید. بچه از اینکه دستش به او نمی رسید، عصبانی شده بود؛ با این حال، لفظ "دیوس دیوس" از دهانش نمی افتاد.  چند دقیقه ای که گذشت بچه خسته شد و بغض کرد. سرعت قدم های کوتاهش کم و کمتر می شد و همچنین بود که بغض عمیقش سرعت دیوس گفتنش را هم کم کرده بود. یک راکت از جلوی پایش برداشت و شروع کرد بر سر کوبیدن. او همچنان فرار را بر قرار ترجیح می داد و جا پاهایش روی دیوارها طرح می انداخت.

نیلوفریسم پرسپکتیو :

مار ندیده از ریسمون سیاه سفید میترسه
همه رو برق میگیره مارو نمیگیره
تا توانی دلی به رنج آور....
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند، دل آدم بشکستند و یه پیک باده زدند.
آن که تمام کرد ، کار را کرد.
خواستن از دست دادن است.
دهنت بو شیر قهوه می ده.
توضیح بده تراول ما هم بیفته.
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سراب است.
خود کرده را تحریم نیست.
از دو نقطه دی تا سه نقطه دی تنها یک نقطه فاصله است.
اندر دل بی جفا غم و ماتم باد، آن را که جفا نیست ز عالم کم باد

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

گود شد....بســـــــــــه

آیا دنیا همینجورکی است که هر که هر که را آزار دهد و آخرش هم هیچی به هیچی؟ آیا اینکه من با وجود انداختن استامینوفن کدئینی به درون حلقم هنوز نتوانم از سرو صدای گود برداری ملک بغلی بخوابم ، انصاف است؟ آیا قسمت این است که من شب ها نخوابم و تا صبح مطلب بنویسم که نوشتنم خوب شود؟ و یا اینکه زندگی پشمیست زده شده و پته ایست روی آب و اسپرمیست سرگردان روی سلول های مغز من؟ آیا اتفاق مهلکی میفتد اگر من در تراس را باز کرده و فریاد سر دهم که پدرسگان بگذارید من کپه ی مرگم را بگذارم. در بالکن را باز می کنم و خود را جانور بی دفاعی می بینم که صدایش به جایی نمی رسد.  پتو و بالش به دوش میگیرم و همه ی اتاق ها را می آزمایم. همه جا صدای ویق ویق آن لودر مادر مرده می آید. تلویزیون را روشن می کنم تا صبح شود. پنج صبح همه بیدار میشوند. پدر و برادرم هم از سر و صدا شاکی اند. میگویند صدا بیدارشان کرده. خوشا به سعادتشان که توانسته بودند بخوابند که بیدار شوند. من فلک زده که هنوز صدای ویق ویق تو مخم است. خانواده سردیشان کرده و چای نبات میل می کنند. صدای هم زدن چای و ویق ویق لودر که دنده عقب می آید نمیگذارد با هم اختلاط کنند. فریاد میزنند. ساعت 6 است. به مدیر ساختمان فحش میدهند و منم واق واق صدای سگ از خودم در می آورم. شب به پدرم میگویم باز صدای ویق ویقشان شروع شد. محمد می گوید برویم شکایت کنیم. پدرم با شتاب تصدیق میکند: آره آره ... بپر توپ و راکتای پینگ پنگو بیار، یه بستنی یخی ام بیار ببینم چیکار میتونم بکنم