۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

bavarder

شرايط، آدم ها را بار مى آورد. يعنى كه هر كسى هر جورى كه شرايط به او تحكيم كرده (شايد البته كلمه ى تحكيم زيادى قوى باشد ولى همينطوريست كه مى گويم) زندگى اش مى چرخد، براى همين هر كسى زندگى اش با يك نفر ديگر فرق مى كند. حتا افراد يك خانواده هم زندگى هاشان با زندگى هاى بقيه شان فرق مى كند. مثلاً توى يك خانواده ى واحد ، يكى هست كه اتاقش توالت دارد، اين آدم هر موقع كه اراده كند ، بى اينكه كاليبرش را تنگ كند،  مى تواند از آن فاضلاب آرامش بخش استفاده كند، بعضى ها هم هستند كه گاهاً بايد منتظر خالى شدن حمام باشند كه بروند توى توالت فرنگى اش بارشان را خالى كنند، بعضى ها هم توالت فارسىِ دم در اتاقشان را به راه دورِ حمام ترجيح مى دهند و انقدر به اين مسأله عادت دارند كه اگر يك روز توالت فارسى گير نياورند نمى توانند تمام و كمال برينند. كه باز همين معقوله هم يك جورهايى به ميزان قدرت افراد در ميان بقيه بستگى دارد. يعنى بعضى موقع ها اين جورى است كه آن كه زورش بيشتر است توى اتاقش توالت هم دارد ، كه خب اين قاعده ى زور و اين ها در خانه ى ما رعايت نشده. دلايلش را هم حوصله ندارم توضيح بدهم و نمى خواستم هم اصلاً وارد بحث غير جالب بى عدالتى شوم.
خلاصه يك سرى شرايط ، يك سرى آدم را به خودش پايبند كرده و اين اجتناب ناپذير است. همين. مى خواستم بگويم يعنى فكر نكنيد همه بايد عين هم باشند و آن چيزى كه عرف نيست أساساً اشتباه هم هست.


اين ها را براى آن بابايى كه آمده بود سيفون را درست كند بلغور مى كردم و تند تند مى گفتم كه حرفم بند نيايد و كلى الكى از حروف ربط و اضافه استفاده مى كردم كه يك وقت فكر نكند قصد دارم ساكت شوم. حرفمان هم اصلاً به توالت ربط نداشت، ولى هى مسائل را با توالت مثال مى زدم كه مثلاً به شغلش مربوط باشد و حوصله اش از حرف هاى كليشه اى من سر نرود.
خوب بود كه از اين پير مرد هايى نبود كه هر چه مى گويى مى پرند وسط حرفت و شروع مى كنند به حرف زدن و از تجربياتشان گفتن؛ كه ما هم بلديم حرف بزنيم ؛ يا از آن كامل مرد هاى متعصبى كه اصلاً نمى دانند چه مى گويى و فقط سرشان را مى اندازند پايين يك جورى كه ريششان برود توى يقه ى شان و سرخ و عصبانى شوند از اينكه دختر بى حيايى جلوشان واستاده و با وقاحت زر زر مى كند.
از اين مرد هاى سى و چند ساله ى لاغر و سر به زير و در ابتدا كم حرف بود كه بعد از چند بار معاشرت تازه زبانشان باز مى شود. آن جورى كه توى گُل هايى كه از صبح براى هم گفته بوديم و شنفته بوديم دستگيرم شد، يك دختر بچه ى ١١ ساله دارد و يك زن جوان كه احتمالاً با توصيفاتى كه از او مى كرد مذهبى تر از خودش است ؛ و من اين وسط فقط حس كرده بودم كه اين آدمى كه روبرويم، روى از اين چهار پايه هاى پلاستيكى خيلى خيلى كوتاه كه توى حمام پيدا مى شود براى اينكه بنشينى رويش و سنگ پا كنى، نشسته و دستش را تا آرنج كرده توى سيفون ، قابليت اين را دارد كه بشود روى مخش كار كرد كه دخترش را يك جورى بار بياورد كه به حرف او يا مادرش تكيه نكند و خودش براى خودش فكر كند. نبايد بگذارد دست و پا گيرى هاى عرف جامعه، بشود الگوى زندگى اش؛ كه پس فردا بى آنكه بتواند فكر كند چرا، فقط توى مخش حك شده باشد كه دختر نجيب فلان فاكتور ها را دارد.
( مثل حاج قرائتىِ پفيوز كه توى تلويزيون پاى تخته فاكتور ها را مى شمارد: ١- دُخدِرِ نِجيــب خِياطى بِلَــــــد؟ نيسد .
٢- دُخدِرِ نِجيــب تو كوچه وِل؟ نيسد
٣-...
و مادر هاى از دنيا بى خبر هم مى نشينند پاى برنامه و ياد داشت مى كنند كه يادشان نرود در تربيت بچه هايشان ازش استفاده كنند)
گفتم كه از حالا بايد اين چيزها را برايش بگويد، به خانم قشنگش هم ياد بدهد كه براى دخترشان تصميم نگيرد.اصلاً امتياز مثال توالت را به خودش واگذار كردم كه وقتى دارد براى ياسمنش حرف مى زند مثالى داشته باشد كه شبيه حرف هاى خودش باشد.
روز اولى كه آمده بود دوش ها را عوض كند اصلاً بحث اين چيزها پيش نيامد، فقط درباره ى درست كردن دينام سشوار و كليد كولر بحث كرديم. يعنى فقط من سؤال هايم را مى پرسيدم او مختصر و مفيد جواب مى داد. بقيه ى مكالمه هايمان اين بود كه: " بى زحمت سر اين ميز كامپيوتر را بگير بگذاريم اين وسط كه راحت بشود رفت رويش و لوستر ها را نصب كرد، نه؟ " یا : " فاز مترو بده!" چه مى دانم، از همين ديالوگ هاى الكىِ كار راه بيانداز.
ولى امروز احساس كردم يك عالمه حرف بايد بزنم و او را گير آوردم .

 خوبيش اين بود اين بار او هم زبان باز كرده بود و بى محابا حرف مى زد و اين كه زياد حرص نمى خوردم اگر به اين فكر مى كردم كه  شب كه مى رود كرج - خانه شان- ممكن است فكر كند كه حرف هايمان چرت و پرت بوده . چون يك آدم غريبه ى ساده است كه مهم نيست بعد از اين مكالمه ها چه فكرهايى كند . چون مگر چند دفعه توى عمرم قرار است اين يارو را ببينمش؟ من فقط لازم داشتم يك عالمه حرف بزنم كه حواسم پيش يك چيز ديگر نرود. تازه مگر چند بار در سال پيش مى آيد كه اينهمه حرف زدنم بيايد؟

باس یه روزی هم بشه دیگه این چیزا مهم نباشن

خب تو هم باشى مست مى كنى اگر، به كسى كه روزى نقشى از زندگى ات بود، بگويى : " يادت هست مو هاى منو هم مى بافتى همه ى همشو ! يادت هست؟"
و او بگويد: " نه."
آدم مست هم نباشد بغض مى كند. تازه بايد خيلى هم قوى باشد كه هى اصرار كند :  "دروغ مى گى، يادته" . 
وگرنه آدميزاد همانجا لال مى شود، دلش خرد مى شود مى ريزد
و او سنگدل تر از اين هاست كه هى با اقتدار تكرار مى كند: " نچ يادم نيست."

وگرنه آدم يادش هم نباشد، دروغ كه حناق نيست ، مى شود يك كلمه بگويد "اوهوم"

مسابقه ی زور گو تری

اگر زياد اهميت نمى دهم به اينكه با او قهرم، به اين خاطر است كه خيالم راحت است، در دوران قهر، احتمال اين نيست كه او برود و براى خودش يك خواهر ديگر بگيرد. براى همين نه به او سلام مى دهم نه باهاش حرف مى زنم، نه اصلاً به وجودش در خانه اهميت مى دهم.
 البته كه حضورش برايم آزار دهنده هست. دوست ندارم آنجايى كه او هست بروم بنشينم و اين ها، مخصوصاً جمعه لجم گرفته بود از اين كه  صبح تا شب توى تراس نشسته بود، گلدان ها را جا به جا مى كرد و سماور ذغالى را راه انداخت و قليان چاقيد -كه مى دانم قليان هيچ وقت دوست نداشت و سيگار را ترجيح مى داد- و هزار كار ديگر كه من دوست دارم بكنم و چون او آنجا بود نشد من هم بروم آنجا.
 به جايش موقعى كه خيلى وير فضاى باز گرفته بودم رفتم توى حياطِ اينورى اسكيت  كردم . حياطى كه از اتاق خودم راه دارد. اتاقى كه سرش دعوايمان شد، دعوايى كه قد سى ثانيه جر و بحث داشت و قد چند روز دلخورى، كه هنوز هم ادامه دارد.
مكالمه هم داشته ايم از آن روز، ولى نه به طور مستقيم، بلند بلند حرف مى زند به بابا و مامان كه من هم بشنوم. بعدش كه بهش مى گويند که  به نيلوفر بگو فلان، مى گويد : ”من با اون حرف نمى زنم“. عين نوجوان هاى سن بلوغىِ ١٦ ساله، نه يك مرد سى و دو ساله كه خودش بچه ى هشت ساله دارد.
الان دیگر فقط قهرم و اصلاً از او عصبانى نيستم با اينكه روز أثاث كشى خيلى بد با من برخورد كرد، منظورم همان سى ثانيه است كه آمد توى خانه ى جديد و اول اتاق ها را چك كرد و ديد كه يك تكه هايى از تخت من با قفسه ى كتاب هايم توى اتاق خوبه است. آمد جلويم و گفت :” چه وسايلشو گذاشته تو اتاق من! “
گفتم: ”اتاق منه“
گفت: ” بى خود!“ بقيه اش را يادم نيست دقيقاً چه گفت ولى مضمونش همان ها بود كه قبلش گفت.
 یادم هم هست اصلاً. گفتم : " از صبح کجا بودی که ما داشتیم زحمت می کشیدیم نیومدی یه کمک کنی حتا وسایل خودتو جمع کنی؟"
گفت : "مگه دیوانه ام حمالی کنم؟ پولشو می دم برام انجام بِدَن."
سى ثانيه هم نشد شايد. رفت و من قيافه ام را كشيدم تو هم. لجم گرفته بود از آن همه زحمتی که برایش کشیدم. 
يكى گفت: ” اشكال نداره حالا “

نگاه کردم دیدم یکی از همان آدم هاییست که داشتند بقيه ى تختم را مى بردند توى همان اتاق مذكور و من داشتم فكر مى كردم به اينكه كداممان زور گو تريم.

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

چقدر بى ريخت شده ام در فاصله ات

در ميانه اش مانده ام
ميانه ى بى تو ماندگى،
با تُنگ تُنگ دلتنگى هاى درمان نشده
با اين همه اسمت كه صدا نزده ام
با اين تلألؤ كلافه كننده ى نور، كه هر ظهر پهن مى شود بر بوى خواب ماندگى ام
و هر عصر، بزك نكرده، جمعم مى كند در يك ليوان عطش انتظار
كه جرعه جرعه در صدايت حل شوم
يا نقش مرا مى پيچد در يك سيگار
كه به تنهاييت مى شتابد
مرا تشنگى بنوش
مرا  ...
من ده دقيقه - ده دقيقه در ليوان ته مى كشم
پنج دقيقه - پنج دقيقه در نقشم خاكستر مى شوم
اما ساعت ها ، روز ها، سال ها در خيالت مى رقصم، مى نوازم، مى نويسم ، غرق مى شوم 

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

آقا بالا سر


اين خانه مال من است ، خالى كنيد، هررى ! مى خواهم بفروشم. شما ها لياقت مرد داشتن نداريد. آن هم من! منى كه ميتوانستم  روزها از صبح تا شب فوتبال تماشا كنم و همين جا معرکه بگيرم رفيق هاى منقلى ام را دعوت كنم،  شب تا صبح هم يك تخم بكارم كه ننه تان نه ماه ديگر پس بياندازدش ور دلتان ، ولى خب ديديد كه اين كار ها را نكردم، از تفريح و زندگى ام زدم براى شما بى چشم و رو ها، از جوانى ام زدم، از آن همه بازى چلسى و آرسنال ، آدم مگر مى شود فوتبال نبيند؟ آن وقت ديگر فرقش با حيوان چيست؟ مزد شصتم اين بود؟ فكر مى كنيد اگر رفتم شمال ماندم براى خوش گذرانى و الواتى بود؟ نمى آييد شمال زندگى كنيد؟ لابد كار و كاسبى تان در خيابان هاى تهران پر رونق تر است. به جهنم كه نمى آييد ، برويد توى همان خيابان ها كه هر روز تويشان وليد زندگى كنيد، آمده ام اتمام حجت كنم، اينجا را دارم مى فروشم. پولش را لازم دارم. شما هم هر غلطى كه توى اين چند سال مى كرده ايد همان كار را بكنيد. فكر كرده ايد من خرم؟ توى خيابان ها دنبال شوهر مى گرديد؟ بى حيا هاى بى آبرو؟ به هيچ كدامتان جهاز نمى دهم پاچه ور ماليده هاى چشم سفيد، به آن بزرگه هم كه كمك كردم اشتباه كردم، آخر هم  برگشت گفت كه : ”خودم كار كردم و جهازم را خريدم“، حالا هم من را از آن شوهر پدر سوخته اش قايم مى كند كه آن مردك نگويد بابايت معتاد است. شيره و ترياك كه اعتياد نيست، برويد ببينيد پدر هاى هروئينى مردم توى جوبند، شما لياقت پدر داشتن نداريد كه. ننه تان هم كه با هر مرد غريبه توى در و همسايه سلام و عليك دارد ماشاءالله! من ديگر مرد نيستم اگر  بالاى سر شما سليطه ها بايستم، پنج سال آزگار رفتم شمال براى ساختن آن دو واحد،هنوز هم پول بنا و كارگرها مانده. فكر مى كنيد مغازه را كه فروختم پولى دستم را گرفت؟ نه خير، همه اش خرج شد، زندگى در شمال خرج دارد ،ساخت و ساز پول می خواهد. حالا هم يك واحدش را اجاره مى دهم و خرج  شماها مى كنم، پس فكر كرده ايد اين خيار گوجه ها را چه كسى برايتان آورده؟ تازه بعضى شب ها واحد خودم را هم اجاره مى دهم پيش كريم مى خوابم، گور پدر هر كسى كه گفته است پولش را خرج عمل و موادم مى كنم، برايم حرف در آورده اند، از حسادتشان است. من اصلاً نميدانم شيشه چه شكلى هست، چه جورى مى كشند؟ پايپ و فندك اتمى از نزديك نديده ام، اگر دست و بالم تنگ است براى اين كه واحد ها را اجاره نمى كنند . من كه مى دانم همه اش زير سر آن كريم عملىِ تو جوبى است كه به گوش شما ها خواند آنجا كه ساخته ام سگ دانى ست، برایتان خبر نیاورد که چه زن جوان خوشگلی گرفته ام؟ اصلاً ننه ى خرابتان با كريم ريخته اند روى هم، معلوم است!


آقا بهروز صبح رفته تهران. دیشب که کنارش خوابیده بودم ، می گفت اگر برود، زن و بچه اش را آلاخون والاخون می کند. من نه گفتم برو نه گفتم نرو. گفتم : "مسأله ی خانوادگی تان به خودتان مربوط است؛ برای من هرچه توضیح بدهی که کاری ازم ساخته نیست." گفت : " خب راست می گویی" . صبح که بیدار شدم در را به هم کوبید و رفت. فکر می کنم یک ساک مشکی و یک جعبه خیار گوجه هم با خودش برد. شاید می رفت که دیگر بر نگردد. وگرنه ساک لباس برای چه می بُرد؟

دلم خواست نرفته من را می بوسید. ولی خب، از این عادت ها ندارد. عادت هایش تقریباً دستم هست. این که کِی ها چای تلخ می خورد و کِی ها چای نبات. بعضی عصر ها که با کریم شیشه می کشد، آب و شربت هم می خورد. بعدش مدام می گوید بنشینم رو به رویش، که حرف بزند و گوش کنم . اگر طولانی هم صحبت کند، می نشینم و گوش می کنم، مگر اینکه خوابم بگیرد . داستان هایی تعریف می کند از این در و آن در و گذشته و آینده که دانستنشان به درد می خورد. می شود تک تکشان را کتاب کرد. دیروز هم که رفته بود کریم را آزاد کند، بعد که آمد، با کریم حسابی حرافی کردند. من هم گوش می کردم و سر تکان می دادم. بعضی جاهایش که ادای مأمور کلانتری را در می آورد، می خندیدم. کتری را روشن کردم که بهروز گفت:  " نمی خواهیم چای عزیزم. باورت می شود مادر قحبه ها هم حق حساب و زیر میزی و پول چایی می گیرند، هم جنس را بالا می کشند! این همه ضرر آخر برای اینکه این رفیق نکبتی را آزاد کنیم؟ "   و همزمان به شانه ی کریم می کوبید. کریم به زور لبخند زد و هیچ نگفت.

آقا بهروز اما زود برگشت از تهران. به جای کارتن خیار گوجه ، یکی از دخترهایش را آورده بود. شروع کرد همه ماجرا را با آب و تاب تعریف کردن. آخرش گفت : " اگر فکر می کنی دروغ می گویم عسل شاهد است" . عسل اما فقط اخمالو با چشم های پف کرده نگاهی انداخت به سر تا پایم. گفتم: " آخر من که توی این مسائل دخالت نمی کنم" .
 آمدم خانه، اما، تنهایی هم حوصله سر بر است.

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

كجايى حالا؟


اصلاً تو چه داشتى براى من كه اين همه غصه ات را مى خورم؟ دليل اينكه هيچ وقت بعد از ظهر ها نخوابيدم تو بودى. از وقتى يادم هست بايد از مدرسه كه مى رسيدم تو را مى بردم بيرون براى قضاى حاجت. چرا هميشه بايد بعد از ظهر ها كارت را مى كردى؟ چند بار تنهايى حبست كردم توى دستشويى كه ياد بگيرى آنجا رفع حاجت كنى، چند روز هم خودم بالاى سرت ايستادم؛  سر همان ساعت هميشگى عصر. اما انگار فضاى دستشويى برايت مقدس بود، نم پس نمى دادى. چقدر سر اين موضوع حرصم دادى! چه كار مى كردى برايم به جز اينكه هر روز براى هر جايى رفتن و هر تعطيلاتى براى مسافرت رفتن هول و ولا داشتم كه تو اذيت نشوى؟ كى غذا بخورى؟ كى بخوابى؟ صداى همسايه ها را در نياورى، حمام ببرمت، دكتر بيايد ، چرا وقتى واكسن هاى كوفتى ات را  مى خواهد بزند فَكّت را مى بندد؟ برايت اسباب بازى بخرم و خوراكى و وسايل قر و فر. شانه دسته آبى ات را هنوز دارم كه مى آورديش مى دادى به دستم و مى نشستى جلويم مى گفتى شانه كن. بوى شامپويت هنوز توى مشامم مى پيچد؛ هنوز گاهى صبح كه از خواب مى پرم فكر مى كنم تو آمده اى پيشم، هنوز هم عادت نكرده ام بعد از ظهر ها بخوابم. معلوم نبود تو بچه ام هستى يا از من بزرگتر؛ از من كه زودتر بالغ شدى، همان روز كه حوصله نداشتى با من بازى كنى، نمى پريدى چوب شور ها را از دستم بگيرى. چقدر آن روز ترسيده بودم، فكر مى كردم دارى مى ميرى! زنگ زدم به بابا گفتم ازت خون مى رود، باباى بيچاره چقدر زحمت كشيد تا گريه ام بند آمد. چقدر سخت بود كه مبحث بلوغ را در محيط كارش تلفنى برايم توضيح بدهد.
حالا رفته اى چپيده اى توى آن قاب عكس كنج ديوار، زبانت را ول داده اى بيرون ، مى گويى: ” آن تابستان كه با هم اين عكس را گرفتيم خيلى گرم بود.“ اين تابستان هم خيلى گرم است خب لا مصب! مى گويى: ”من را بگذار جلوى كولر هى قل بخورم خودم را برايت لوس كنم.“ آخر توى پدر سگ چه مى دانى كه همين لوس بازى هايت، همان شيطنت ها و اذيت هايت دنياى نوجوانى ام بود؟ غير از تو، كارتون ها را براى كه تعريف مى كردم خب؟ عصبانى مى شدم از اينكه تماشا نمى كنى. آخرش با هم به اين نتيجه مى رسيديم كه تو فقط بغل دستم بخواب، اصلاً نگاه نكن، فقط باش كه اظهار هيجان هايم را بشنوى ، حالا كه نيستى، كه را بنشانم برايش تعريف كنم دنياى آدم بزرگ ها را؟

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

خاطرات خـــِــــفـتَم كردن


همونجورى كه اشك خيلى خيلى شورى پوست سوخته مو ميسوزونه و خيلى ريلكس قـــِل مى خوره مياد پايين بغل گوشم تِقّى ميخوره رو بالش، و زير پتو خيس عرق ، لرز كردم و دون دون شدم و فَكم تق تق مى خوره به هم، همونجا يه گوله كاموا هم بُغ شده تو گلوم، نه مياد، نه مى ره، همه زندگيم جلو چشام مثل استريپ رد ميشه، رژه ميره.
از اون اولِ اول ، همه ى اولين باراى زندگيم ، اولين شمال عمرم، اولين دوستاى بچگيم، اولين مسافرت مدرسه، مَشَد، با همه ى بعدياش، با اون سرى كه رفته بوديم يزد، از خستگى قرص خواب خورده بوديم و خوابمون برده بود عجيــــب، كه بچه هاى هم اتاقى هتل پشت در مونده بودن از كِى تا كِى، آخرشم هركى آواره ى يه اتاق شد. از اولين بار كاشان با دبيرستان، كه اونجا يه آدماى شكل همى رو مى ديديم دمِ در همه ى خونه هاى عينِ هم، ميگفتم اينا جامپرن، هى همون پيرزنه بود ، هى همون پيرمردا بودن، ترسيده بودم اولش شايد، بعد از يكيشون پوست سيب خشك شده خريدم، انقد بد مزه بود كه هيچكى نميخورد ، آوردم خونه سوغاتى، مامانم يكى دو سال بعدش ريخته بود تو آش كه تا آشو مزه كردم فهميدم ازونا توشه، نخورده بودم. اولين بارى كه نصف شيشه ويسكى خورده بودم ، تو يه جنگلى از بلاد كفر مست بودم و خوابيده بودم رو يه ميز سيمانى، و آخرين بارى كه مست بودم و بدون اينكه در بزنم خوابيده بودم پشت در، سرمو گذاشته بودم رو كفشا. اولين بارى كه مورچه تو گوشم رفته بود جارو برقى گرفته بودم دم گوشم خون افتاده بود، صُبش رفته بودم دكتر ، خيلى شلوغ بود، اصن ساعت ها بود كه شماره ى نفر بعدى رو روى اسكرين نشون نميداد كه يه زن پاشد رفت از آدمِ پـذيرش پرسيد كه دستتو به كجات گرفتى نشستى مرتيكه؟ كه ازون به بعد زود شماره ى بعدى رو ميخوند و من نوبتم شده بود. از تنها باراى زندگيم، بارى كه كنكور قبول شده بودم تخمم هم نبود چى قبول شدم؛ بارى كه عاشق شدم، اولين بار كه بغلش كردم، گفته بودم بدو يه بغل به من بده شما، اولين و تنها بارى كه از سر ناشى گرى برا بابا تعريف كرده بودم، بابا هم اولش كلى آدم حسابم كرده بود، آخرش منطق شو خورد كرده بود تو سَرَم ، كه منم الكى قبول كرده بودم، از آخرش كه دونست الكى قبول كردم، كه واسه اولين بار گفته بود مى زنه تو گوشم اگه بى منطقيمو پى بگيرم  بعد از اولين بارى كه از حرفم خيلى با توان دفاع كرده بودم. كلى اولين بار و كلى تنها بارِ ديگه كه ميخوام زود بزنم ترَكِ بعدى كه اشكم بيشتر نياد. همه ى اولين باراى سخت و قشنگ و زشتى كه تجربه كرده بودم؛ تا اون آخرِ آخر . آخرين بارى كه همين اشكه اومده بوده، آخرين بارى كه بازم نتونسته بودم بگم از چى ناراحتم، آخرين بارى كه با همه دعوام شد، آخرين بارى كه يه تلفن، مهم ترين بخش زندگيمو نابود كرده بود؛ آخرين بارى كه قهقه زده بودم به يه آهنگ مضحك، كه آناهيتا بلند بلند ساعت ٢ صبح مى خوند تا خنده م بياد، از لونلى آيلند، دو نفرى رپ ميخوندن اونم كُر كُرى هاى شديد با يه لحن خيلى تخمى كه فقط بايد ديد اون ويدئو رو، يا به خود آناهيتا مراجعه كرد كه ويدئو هه رو از تو آيپادى كه از عرفان خريده پيدا كرده، برا آدم تند تند بخونه؛ اولش اصَن گف اين آهنگاش پنجا تومن مى ارزه سَواى پول آيپاد درب و داغون قديميش؛ به آخرين بارى كه  زنگ زده بود، همين دو دقه پيش، كه  با موتور، باباشو راه بندازه بيان برام اكبر ( پماد سوختگى ) بيارن اگه نميتونم پاشم، كه گفته بودم: " نــــــه ! من لوسيون زدم خوبِ خوبم الان داشتم  مى خوابيدم و فيلان و بيسار"، گفته بود قرص خواب بخور زود خوابت ببره؛ آخرين بارى كه اسم قرص خواب اومد و من يه لحظه ى كوچيك يادِ اولين بارى كه قرص خواب خورده بودم تو يزد، افتادم، و اون بار چه خنده ناك و اين بار چه دردناك بود ؛ و استريپى كه باز شروع شد به پخش شدن جلو چشام؛ همشون باهم خـــِــــفـتَم كردن…

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

عمق داستان

- نفس عميق بكش... به كى رأى دادى؟
- هييــــــييييـــح... ندادم.
- ينى چى نبودى؟ كجا بودى؟
- نگفتم نبودم . هيـــــح... ندادم، رأى!
- يعنى هيچ كدوم از كانديدا ها نظرتو جلب نكردن؟ هم سن و سالاى تو همه شركت كردن… عميق بكش
- هيح.
- دوس داشتى كى مى شد پس؟ هيچكى؟ مثلاً ميخواستى باباى خودت بشه يا مثلاً دوس پسرت؟
- هه هه ( نمك) …
- آهااان، اين نفَسو ميخواستم… مرسى، پاشو برو، تمومه.

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

Expected value of rationality يا آمديم و يارو اسكلِ بالفطره بود


دماغى به اندازه ى بادمجان از آنِ آدم اسكلى كه پريود است و بى جهت احساساتى مى شود و احساسات او نه از دوريست نه از دلتنگى نه از علاقه نه از محبت و نه هيچ كسشعر ديگرى ، اين هورمون است كه مى تازد.
شخصى يك چهارم از عمرش را پريود است، و از سه چهارم باقيمانده يك چهارمش را پى ام اس دارد و يك هشتمش هم مست است، اگر به طور ميانگين اين شخص را بر حسب نصيب و يا قسمت دو ماه يكبار ببينيد، 
الف) مطلوبست مقدار مورد انتظار اينكه در معاشرت با شما كسشعر نگويد؟
ب)  تابع مولد گشتاور ايام عقلانيت را محاسبه كنيد و كوواريانس عقلانيت و كسخليتِ بالفطره را بدست آوريد.
( بارم ٣/٥ )

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

كس-شر

الان تو اين آفتاب سّــگم نمى ره برا ريدن، نيم ساعت ديگه كجا باشم؟
هزار تا كار دارم خودم، درس و زندگى و عصبانيت؛ عصبانيتم كاره خب، وقت مى گيره از آدم به اندازه ى ده برابر همه اينا ، بعد ديگه به يه نقطه اى از آزار ديدگى رسيدم كه دلم خواسته بِكَنم تعلقات و وفادارى و قلاده و همه چيمو بدوئم تو دشت و صحرا انقد تند تا بميرم، شده هم كسى از دوئيدن زياد مرده باشه؟ تو ليست راه هاى خودكشى پيداش نكردم.
حتماً بايد خيلى روش تخمى اى باشه، به قيافمم مياد.