۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

چقدر بى ريخت شده ام در فاصله ات

در ميانه اش مانده ام
ميانه ى بى تو ماندگى،
با تُنگ تُنگ دلتنگى هاى درمان نشده
با اين همه اسمت كه صدا نزده ام
با اين تلألؤ كلافه كننده ى نور، كه هر ظهر پهن مى شود بر بوى خواب ماندگى ام
و هر عصر، بزك نكرده، جمعم مى كند در يك ليوان عطش انتظار
كه جرعه جرعه در صدايت حل شوم
يا نقش مرا مى پيچد در يك سيگار
كه به تنهاييت مى شتابد
مرا تشنگى بنوش
مرا  ...
من ده دقيقه - ده دقيقه در ليوان ته مى كشم
پنج دقيقه - پنج دقيقه در نقشم خاكستر مى شوم
اما ساعت ها ، روز ها، سال ها در خيالت مى رقصم، مى نوازم، مى نويسم ، غرق مى شوم 

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

آقا بالا سر


اين خانه مال من است ، خالى كنيد، هررى ! مى خواهم بفروشم. شما ها لياقت مرد داشتن نداريد. آن هم من! منى كه ميتوانستم  روزها از صبح تا شب فوتبال تماشا كنم و همين جا معرکه بگيرم رفيق هاى منقلى ام را دعوت كنم،  شب تا صبح هم يك تخم بكارم كه ننه تان نه ماه ديگر پس بياندازدش ور دلتان ، ولى خب ديديد كه اين كار ها را نكردم، از تفريح و زندگى ام زدم براى شما بى چشم و رو ها، از جوانى ام زدم، از آن همه بازى چلسى و آرسنال ، آدم مگر مى شود فوتبال نبيند؟ آن وقت ديگر فرقش با حيوان چيست؟ مزد شصتم اين بود؟ فكر مى كنيد اگر رفتم شمال ماندم براى خوش گذرانى و الواتى بود؟ نمى آييد شمال زندگى كنيد؟ لابد كار و كاسبى تان در خيابان هاى تهران پر رونق تر است. به جهنم كه نمى آييد ، برويد توى همان خيابان ها كه هر روز تويشان وليد زندگى كنيد، آمده ام اتمام حجت كنم، اينجا را دارم مى فروشم. پولش را لازم دارم. شما هم هر غلطى كه توى اين چند سال مى كرده ايد همان كار را بكنيد. فكر كرده ايد من خرم؟ توى خيابان ها دنبال شوهر مى گرديد؟ بى حيا هاى بى آبرو؟ به هيچ كدامتان جهاز نمى دهم پاچه ور ماليده هاى چشم سفيد، به آن بزرگه هم كه كمك كردم اشتباه كردم، آخر هم  برگشت گفت كه : ”خودم كار كردم و جهازم را خريدم“، حالا هم من را از آن شوهر پدر سوخته اش قايم مى كند كه آن مردك نگويد بابايت معتاد است. شيره و ترياك كه اعتياد نيست، برويد ببينيد پدر هاى هروئينى مردم توى جوبند، شما لياقت پدر داشتن نداريد كه. ننه تان هم كه با هر مرد غريبه توى در و همسايه سلام و عليك دارد ماشاءالله! من ديگر مرد نيستم اگر  بالاى سر شما سليطه ها بايستم، پنج سال آزگار رفتم شمال براى ساختن آن دو واحد،هنوز هم پول بنا و كارگرها مانده. فكر مى كنيد مغازه را كه فروختم پولى دستم را گرفت؟ نه خير، همه اش خرج شد، زندگى در شمال خرج دارد ،ساخت و ساز پول می خواهد. حالا هم يك واحدش را اجاره مى دهم و خرج  شماها مى كنم، پس فكر كرده ايد اين خيار گوجه ها را چه كسى برايتان آورده؟ تازه بعضى شب ها واحد خودم را هم اجاره مى دهم پيش كريم مى خوابم، گور پدر هر كسى كه گفته است پولش را خرج عمل و موادم مى كنم، برايم حرف در آورده اند، از حسادتشان است. من اصلاً نميدانم شيشه چه شكلى هست، چه جورى مى كشند؟ پايپ و فندك اتمى از نزديك نديده ام، اگر دست و بالم تنگ است براى اين كه واحد ها را اجاره نمى كنند . من كه مى دانم همه اش زير سر آن كريم عملىِ تو جوبى است كه به گوش شما ها خواند آنجا كه ساخته ام سگ دانى ست، برایتان خبر نیاورد که چه زن جوان خوشگلی گرفته ام؟ اصلاً ننه ى خرابتان با كريم ريخته اند روى هم، معلوم است!


آقا بهروز صبح رفته تهران. دیشب که کنارش خوابیده بودم ، می گفت اگر برود، زن و بچه اش را آلاخون والاخون می کند. من نه گفتم برو نه گفتم نرو. گفتم : "مسأله ی خانوادگی تان به خودتان مربوط است؛ برای من هرچه توضیح بدهی که کاری ازم ساخته نیست." گفت : " خب راست می گویی" . صبح که بیدار شدم در را به هم کوبید و رفت. فکر می کنم یک ساک مشکی و یک جعبه خیار گوجه هم با خودش برد. شاید می رفت که دیگر بر نگردد. وگرنه ساک لباس برای چه می بُرد؟

دلم خواست نرفته من را می بوسید. ولی خب، از این عادت ها ندارد. عادت هایش تقریباً دستم هست. این که کِی ها چای تلخ می خورد و کِی ها چای نبات. بعضی عصر ها که با کریم شیشه می کشد، آب و شربت هم می خورد. بعدش مدام می گوید بنشینم رو به رویش، که حرف بزند و گوش کنم . اگر طولانی هم صحبت کند، می نشینم و گوش می کنم، مگر اینکه خوابم بگیرد . داستان هایی تعریف می کند از این در و آن در و گذشته و آینده که دانستنشان به درد می خورد. می شود تک تکشان را کتاب کرد. دیروز هم که رفته بود کریم را آزاد کند، بعد که آمد، با کریم حسابی حرافی کردند. من هم گوش می کردم و سر تکان می دادم. بعضی جاهایش که ادای مأمور کلانتری را در می آورد، می خندیدم. کتری را روشن کردم که بهروز گفت:  " نمی خواهیم چای عزیزم. باورت می شود مادر قحبه ها هم حق حساب و زیر میزی و پول چایی می گیرند، هم جنس را بالا می کشند! این همه ضرر آخر برای اینکه این رفیق نکبتی را آزاد کنیم؟ "   و همزمان به شانه ی کریم می کوبید. کریم به زور لبخند زد و هیچ نگفت.

آقا بهروز اما زود برگشت از تهران. به جای کارتن خیار گوجه ، یکی از دخترهایش را آورده بود. شروع کرد همه ماجرا را با آب و تاب تعریف کردن. آخرش گفت : " اگر فکر می کنی دروغ می گویم عسل شاهد است" . عسل اما فقط اخمالو با چشم های پف کرده نگاهی انداخت به سر تا پایم. گفتم: " آخر من که توی این مسائل دخالت نمی کنم" .
 آمدم خانه، اما، تنهایی هم حوصله سر بر است.

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

كجايى حالا؟


اصلاً تو چه داشتى براى من كه اين همه غصه ات را مى خورم؟ دليل اينكه هيچ وقت بعد از ظهر ها نخوابيدم تو بودى. از وقتى يادم هست بايد از مدرسه كه مى رسيدم تو را مى بردم بيرون براى قضاى حاجت. چرا هميشه بايد بعد از ظهر ها كارت را مى كردى؟ چند بار تنهايى حبست كردم توى دستشويى كه ياد بگيرى آنجا رفع حاجت كنى، چند روز هم خودم بالاى سرت ايستادم؛  سر همان ساعت هميشگى عصر. اما انگار فضاى دستشويى برايت مقدس بود، نم پس نمى دادى. چقدر سر اين موضوع حرصم دادى! چه كار مى كردى برايم به جز اينكه هر روز براى هر جايى رفتن و هر تعطيلاتى براى مسافرت رفتن هول و ولا داشتم كه تو اذيت نشوى؟ كى غذا بخورى؟ كى بخوابى؟ صداى همسايه ها را در نياورى، حمام ببرمت، دكتر بيايد ، چرا وقتى واكسن هاى كوفتى ات را  مى خواهد بزند فَكّت را مى بندد؟ برايت اسباب بازى بخرم و خوراكى و وسايل قر و فر. شانه دسته آبى ات را هنوز دارم كه مى آورديش مى دادى به دستم و مى نشستى جلويم مى گفتى شانه كن. بوى شامپويت هنوز توى مشامم مى پيچد؛ هنوز گاهى صبح كه از خواب مى پرم فكر مى كنم تو آمده اى پيشم، هنوز هم عادت نكرده ام بعد از ظهر ها بخوابم. معلوم نبود تو بچه ام هستى يا از من بزرگتر؛ از من كه زودتر بالغ شدى، همان روز كه حوصله نداشتى با من بازى كنى، نمى پريدى چوب شور ها را از دستم بگيرى. چقدر آن روز ترسيده بودم، فكر مى كردم دارى مى ميرى! زنگ زدم به بابا گفتم ازت خون مى رود، باباى بيچاره چقدر زحمت كشيد تا گريه ام بند آمد. چقدر سخت بود كه مبحث بلوغ را در محيط كارش تلفنى برايم توضيح بدهد.
حالا رفته اى چپيده اى توى آن قاب عكس كنج ديوار، زبانت را ول داده اى بيرون ، مى گويى: ” آن تابستان كه با هم اين عكس را گرفتيم خيلى گرم بود.“ اين تابستان هم خيلى گرم است خب لا مصب! مى گويى: ”من را بگذار جلوى كولر هى قل بخورم خودم را برايت لوس كنم.“ آخر توى پدر سگ چه مى دانى كه همين لوس بازى هايت، همان شيطنت ها و اذيت هايت دنياى نوجوانى ام بود؟ غير از تو، كارتون ها را براى كه تعريف مى كردم خب؟ عصبانى مى شدم از اينكه تماشا نمى كنى. آخرش با هم به اين نتيجه مى رسيديم كه تو فقط بغل دستم بخواب، اصلاً نگاه نكن، فقط باش كه اظهار هيجان هايم را بشنوى ، حالا كه نيستى، كه را بنشانم برايش تعريف كنم دنياى آدم بزرگ ها را؟

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

خاطرات خـــِــــفـتَم كردن


همونجورى كه اشك خيلى خيلى شورى پوست سوخته مو ميسوزونه و خيلى ريلكس قـــِل مى خوره مياد پايين بغل گوشم تِقّى ميخوره رو بالش، و زير پتو خيس عرق ، لرز كردم و دون دون شدم و فَكم تق تق مى خوره به هم، همونجا يه گوله كاموا هم بُغ شده تو گلوم، نه مياد، نه مى ره، همه زندگيم جلو چشام مثل استريپ رد ميشه، رژه ميره.
از اون اولِ اول ، همه ى اولين باراى زندگيم ، اولين شمال عمرم، اولين دوستاى بچگيم، اولين مسافرت مدرسه، مَشَد، با همه ى بعدياش، با اون سرى كه رفته بوديم يزد، از خستگى قرص خواب خورده بوديم و خوابمون برده بود عجيــــب، كه بچه هاى هم اتاقى هتل پشت در مونده بودن از كِى تا كِى، آخرشم هركى آواره ى يه اتاق شد. از اولين بار كاشان با دبيرستان، كه اونجا يه آدماى شكل همى رو مى ديديم دمِ در همه ى خونه هاى عينِ هم، ميگفتم اينا جامپرن، هى همون پيرزنه بود ، هى همون پيرمردا بودن، ترسيده بودم اولش شايد، بعد از يكيشون پوست سيب خشك شده خريدم، انقد بد مزه بود كه هيچكى نميخورد ، آوردم خونه سوغاتى، مامانم يكى دو سال بعدش ريخته بود تو آش كه تا آشو مزه كردم فهميدم ازونا توشه، نخورده بودم. اولين بارى كه نصف شيشه ويسكى خورده بودم ، تو يه جنگلى از بلاد كفر مست بودم و خوابيده بودم رو يه ميز سيمانى، و آخرين بارى كه مست بودم و بدون اينكه در بزنم خوابيده بودم پشت در، سرمو گذاشته بودم رو كفشا. اولين بارى كه مورچه تو گوشم رفته بود جارو برقى گرفته بودم دم گوشم خون افتاده بود، صُبش رفته بودم دكتر ، خيلى شلوغ بود، اصن ساعت ها بود كه شماره ى نفر بعدى رو روى اسكرين نشون نميداد كه يه زن پاشد رفت از آدمِ پـذيرش پرسيد كه دستتو به كجات گرفتى نشستى مرتيكه؟ كه ازون به بعد زود شماره ى بعدى رو ميخوند و من نوبتم شده بود. از تنها باراى زندگيم، بارى كه كنكور قبول شده بودم تخمم هم نبود چى قبول شدم؛ بارى كه عاشق شدم، اولين بار كه بغلش كردم، گفته بودم بدو يه بغل به من بده شما، اولين و تنها بارى كه از سر ناشى گرى برا بابا تعريف كرده بودم، بابا هم اولش كلى آدم حسابم كرده بود، آخرش منطق شو خورد كرده بود تو سَرَم ، كه منم الكى قبول كرده بودم، از آخرش كه دونست الكى قبول كردم، كه واسه اولين بار گفته بود مى زنه تو گوشم اگه بى منطقيمو پى بگيرم  بعد از اولين بارى كه از حرفم خيلى با توان دفاع كرده بودم. كلى اولين بار و كلى تنها بارِ ديگه كه ميخوام زود بزنم ترَكِ بعدى كه اشكم بيشتر نياد. همه ى اولين باراى سخت و قشنگ و زشتى كه تجربه كرده بودم؛ تا اون آخرِ آخر . آخرين بارى كه همين اشكه اومده بوده، آخرين بارى كه بازم نتونسته بودم بگم از چى ناراحتم، آخرين بارى كه با همه دعوام شد، آخرين بارى كه يه تلفن، مهم ترين بخش زندگيمو نابود كرده بود؛ آخرين بارى كه قهقه زده بودم به يه آهنگ مضحك، كه آناهيتا بلند بلند ساعت ٢ صبح مى خوند تا خنده م بياد، از لونلى آيلند، دو نفرى رپ ميخوندن اونم كُر كُرى هاى شديد با يه لحن خيلى تخمى كه فقط بايد ديد اون ويدئو رو، يا به خود آناهيتا مراجعه كرد كه ويدئو هه رو از تو آيپادى كه از عرفان خريده پيدا كرده، برا آدم تند تند بخونه؛ اولش اصَن گف اين آهنگاش پنجا تومن مى ارزه سَواى پول آيپاد درب و داغون قديميش؛ به آخرين بارى كه  زنگ زده بود، همين دو دقه پيش، كه  با موتور، باباشو راه بندازه بيان برام اكبر ( پماد سوختگى ) بيارن اگه نميتونم پاشم، كه گفته بودم: " نــــــه ! من لوسيون زدم خوبِ خوبم الان داشتم  مى خوابيدم و فيلان و بيسار"، گفته بود قرص خواب بخور زود خوابت ببره؛ آخرين بارى كه اسم قرص خواب اومد و من يه لحظه ى كوچيك يادِ اولين بارى كه قرص خواب خورده بودم تو يزد، افتادم، و اون بار چه خنده ناك و اين بار چه دردناك بود ؛ و استريپى كه باز شروع شد به پخش شدن جلو چشام؛ همشون باهم خـــِــــفـتَم كردن…

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

عمق داستان

- نفس عميق بكش... به كى رأى دادى؟
- هييــــــييييـــح... ندادم.
- ينى چى نبودى؟ كجا بودى؟
- نگفتم نبودم . هيـــــح... ندادم، رأى!
- يعنى هيچ كدوم از كانديدا ها نظرتو جلب نكردن؟ هم سن و سالاى تو همه شركت كردن… عميق بكش
- هيح.
- دوس داشتى كى مى شد پس؟ هيچكى؟ مثلاً ميخواستى باباى خودت بشه يا مثلاً دوس پسرت؟
- هه هه ( نمك) …
- آهااان، اين نفَسو ميخواستم… مرسى، پاشو برو، تمومه.

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

Expected value of rationality يا آمديم و يارو اسكلِ بالفطره بود


دماغى به اندازه ى بادمجان از آنِ آدم اسكلى كه پريود است و بى جهت احساساتى مى شود و احساسات او نه از دوريست نه از دلتنگى نه از علاقه نه از محبت و نه هيچ كسشعر ديگرى ، اين هورمون است كه مى تازد.
شخصى يك چهارم از عمرش را پريود است، و از سه چهارم باقيمانده يك چهارمش را پى ام اس دارد و يك هشتمش هم مست است، اگر به طور ميانگين اين شخص را بر حسب نصيب و يا قسمت دو ماه يكبار ببينيد، 
الف) مطلوبست مقدار مورد انتظار اينكه در معاشرت با شما كسشعر نگويد؟
ب)  تابع مولد گشتاور ايام عقلانيت را محاسبه كنيد و كوواريانس عقلانيت و كسخليتِ بالفطره را بدست آوريد.
( بارم ٣/٥ )

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

كس-شر

الان تو اين آفتاب سّــگم نمى ره برا ريدن، نيم ساعت ديگه كجا باشم؟
هزار تا كار دارم خودم، درس و زندگى و عصبانيت؛ عصبانيتم كاره خب، وقت مى گيره از آدم به اندازه ى ده برابر همه اينا ، بعد ديگه به يه نقطه اى از آزار ديدگى رسيدم كه دلم خواسته بِكَنم تعلقات و وفادارى و قلاده و همه چيمو بدوئم تو دشت و صحرا انقد تند تا بميرم، شده هم كسى از دوئيدن زياد مرده باشه؟ تو ليست راه هاى خودكشى پيداش نكردم.
حتماً بايد خيلى روش تخمى اى باشه، به قيافمم مياد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

هویة لحیم شده



ته يك پاركِ بى محل، انتهاى كوچه ى بن بست، لب اتوبان، هيچ كس نمى نشيند، تنها نشسته شان دختريست در منتها اليه راست لب جدول به سمت درون پارك ، پشت به كوچه، بقيه فقط رد مى شوند و رد مى شوند
آنجا پر از كاج هاى بلند و پيرى است كه انگار با بهار و بهار بخواهان هيچ كارى نداشته و ندارند.
نه چندان وسط، نزديك به ضلع شمال شرقى اش يك كپه ى بلند از درختچه هاى سبز، سر هم آوار شده اند . ميانشان يكى از درختچه ها گل سفيد هم دارد. و پرندگانى بسيار ريز در هوا پر مى كشند و گاه شايد به هم مى خورند ، ريز تر از مگس حتى...
هويتِ نشسته، چندان واضح نيست. شايد دخترى فرارى باشد، از لب جدول نشستن و سيگار به سيگار روشن كردنش اگر قضاوت كنيم. ترير پوزه بلند دلربايى آن اطراف مى پلكد، دختر به بازى و نوازشش مى گيرد كه صاحبش صدا مى زند ؛ يعنى برگرد. دختر فيلتر سيگارش را با دو انگشت مى چلاند كه خاموش شود و راه مى افتد به سوى صاحب سگ. مى گويد: "جسارت نباشه، ولى مى خواستم بگم بيشتر مواظب سگتون باشيد، چون سگ منو همينجورى دزديدند…" بعد كه دارد توضيح مى دهد چجورى اش را، معلوم نيست چرا گريه اش مى گيرد. بعد مى رود يك جاى ديگر جدول، خيلى دورتر مى نشيند يكى ديگر روشن مى كند. انگار صداى هدفونش زياد است و چيزى نمى شنود اما مشخص است كه مدام متلك باران مى شود.
بعد، پارك، مى شود صندلى عقب ماشين؛ دخترک مردی شده، تكيه داده به شانه ى مادر بزرگش، مى گويد: ”سگ نگهدارى مى خواد، بدبختى داره، هر روز بايد بشاشونيش، كه چى آخه؟
مادربزرگ مى گويد كه: ”بزرگ شدى ننه، ديگه حوصله ى اين چيزا رو ندارى
مردک مى گويد: ”عزيز به بزرگ شدن و حوصله و اين چيزا نيس، سگ مثِ زن مى مونه، اونى رو كه دوس دارى از دست بدى، ديگه هيچ كى به دلت نمى چسبه…“
بعد نِگاىِ خودش مى كند ، پارك و پرواز كنندگان را مى بيند، فاجعه اى انگار ديده باشد، ته سيگار را مى چلاند و آرام زير لب به حرص چیزی می گوید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

همه او را ديده ايم ، یادم نیست کجا!



كمربند پوسيده اى، شلوار گشاد چروك و پيراهن آبى روشن چرك مرده اش را سر بزنگاه، به طرزى بى رحمانه اعدام كرده ؛ و رنگ و روى اينوِرت شده اش - پوستِ آفتاب سوخته و مو و ته ريش سفيد - بد قوارگى آن صورت كوچك بى دندان را جلا مى دهد. لب خيابان ايستاده و كلاه كپ سرمه اى اش را با دسته قبض مى تكاند . دستگاه فكر خوان اگر به اش وصل كنيم ، نه فكر جوانى هايش است و نه غرور زندگى درست و حسابى داشتن در قديم نديم ها ، و نه زن و بچه و خانه و عشق و سكس و ماشين و مسافرت ، نه آرزو و أمَل و دنيا و آخرت و شيطان و خير و شر و خدا و اينها، نه هيچ چيز ديگر، مگر پانصد تومنى كه قرار است از ماشين تازه پارك شده بگيرد، و اندكى فراتر… یک نخ سیگار ، یا ناهار شايد...

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

سنگستان


همه با هم یکهو داد کشیدند: اووووووی... هـــــووووی... نکن...ااااه، دست نزن دیگهههه....
نگاشون کردم ساکت و بی خبر از همه جا، عقبی اومدم ، رفتم نشستم رو کاناپه، آروم گفتم ببخشید.
جَر شد سر اینکه چند چند بودند که من عدد گل های زده و خورده را صفر کرده بودم. ای بوک ریدرم را دست گرفتم و بی هدف شروع کردم خواندن. چند بار شده بود که ناخواسته برنامه های دیگران را بهم ریخته باشم؟ یادم نمی آید چند بار شده. آدمیزاد خودش را صفر می کند. یا نمی دانم شاید هم من صفر می کنم. اشتباهات قبلی ام را فرمت می کنم و می گویم از این به بعد حواسم هست. واقعاً حواسم هست؟
قرار بود برویم قبرستان. قبرستان یک جایی است که زیاد نرفته ام. آخرین بارش سال ها پیش بود برای مرگ کسی که همیشه از دیدنش کلی ذوق مرگ می شدم، اصلاً عادت داشت مرا خوشحال کند. با برادرم رفته بودم، خیلی گریه کرد. خیلی مست بود، من نبودم اما حس سنگینی داشتم. سردردی که یادمش است از اشک ریختن زیاد.
این بار هم گریه داشتم ، اما نه به خاطر هیچ مرده ای. قبرستان توی قاب تصویرم مثل یک شهر بود که به جای آدم، سنگ دارد ، و همه‌ش الکی است. هیچ حسی برایم به وجود نیاورد آن همه سنگ. لا به لای ردیف های سنگ چین نشستم روی یک نیم کت فلزی زیر سایه ی یک درخت کتاب خواندم. هر چیزِ قبرستان که بیخود باشد، حداقلش این است که جمعه ها خیلی آدم را تحویل می گیرند. یک آقایی نخودچی کشمش می دهد که تویش یک دانه بادام هم هست که بدهم به آن همه مورچه ی گنده. زمین را سیاه کرده اند این ها. از سر و کول هم بالا می روند و از پاچه ی شلوارم. چشم دراندم و فکر کردم اگر همه جای زمین از این ها سیاه شود چه؟ یک دختره هم حلوا داد. خشک بود، اما چون گرسنه بودم زیر دندانم مزه کرد. تعارف بقیه ی شکلات و شیرینی و خرما ها را نپذیرفتم و فقط به گفتن ”بیامرزه” بسنده کردم. کتابه به هیچ جایی نرسید، فقط مقدمه اش را خواندم، هنوز هم نخواندمش، مقدمه داستان را لو داده.
توی راه برگشت فقط گریه کردم.
- برای چی گریه؟
- کی؟ من؟ ( برای همه چیز هایی که نمی تونم به تو بگم)
- آخ نوشته گوجه سبز! بگیرم برات؟
- بگیر ، مرسی.
پیاده شد و بعد با نون خشک برگشت. گفت: ”تموم شده بود”
تا خونه نون خشک سق زدیم. گفت که: ”دخترِ گلِ منی، خیلی هم دوسِت دارم.... بریم باغ فردوس فیلم ببینیم؟ چی رو پرده‌س الان؟”
گفتم : ” نه، بریم خونه” .
حالا امروز آمدند گفتند فلانی پدرش مُرده، دو ترم پیش هم متوالی حذف بوده. واسه یه مشکل بزرگ نمی تونسته بیاد. ( پچ پچ ) ****** بوده. خدا کنه این ترم حذف نکنه. بر و بر نگاه می کردم، گریه داشتم. گفتند: ”خیلی آدم قوی ایه، می تونه کنار بیاد” . من پلاتوی مرگ یک آدم نزدیک به خودم را می بینم هرشب. بلند می گویم : ”هر چی باشه آدم با مرگ پدرش کنار نمی آد”.  میگن : ”می آد، می آد”.
ینی یه روزی می شه بره قبرستون حس کنه هیچی اونجا نیست به جز یک عالمه سنگ نوشته دار، کتاب بخونه و حلوا بخوره و گریه کنه واسه خیلی چیزای دیگه به جز سنگ هایی که الکی اونجا چیده شده اند و هیچی نیست زیرشون به جز خاک؟