‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانچه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانچه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

به انگلیسی پایان

روی تی‌شرت سیاهش به انگلیسی نوشته شده بود: "پایان"؛ توی چهره اش، چشم و ابروی خیلی سیاهش و نگاه رو به زمینش هم همین را نوشته بود، دقت که می‌کردی.
چرخ خیاطی کوچک دستی می‌فروخت و اگر کسی کاربردش را می‌پرسید فوری کیسه اش را باز می‌کرد و یک سوزن نخ کن از توی پلاستیک در می‌آورد و دستگاه کوچک را راه می‌انداخت و با آن تکه پاچه‌ی شلوار جینی که در دستش بود را می‌دوخت. آن را صد بار دوخته بود؛ خط های صاف کنار هم با نخ های رنگی.
نگاهم توی سوزن چرخش گیر کرد و رفتم فرو در یک روز نارنجی که به صدای زنگ تلفن مکرر عزیز، از خواب ۲۰ ساعته‌ام بیدار شده بودم و با صدایی که برای خودم هم غریب بود گفته بودم "الو".
عزیز گفته بود: ننه مگه نگفتی برسی تهران میای اینجا؟ ناهار درست کردم پاشو بیا.
گفته بودم: عزیز خوابم.
گفته بود "ناهار درست کردم" و تق گوشی را گذاشته بود.
ساعت ۵ عصر رسیده بودم و دیده بودم که او سفره را پهن کرده، غذا را هم که دو مدل پلوی رنگی- یکی سبز و یکی نارنجی- بود فوری گرم کرد. از هردو خورده بودم و بعد هم بشقابم را شسته بودم و از در و همسایه پرسیده بودم و حرف‌هایم که ته کشیده بود گیر داده بودم به چرخ خیاطی سیاه قدیمی سینگر گوشه‌ی اتاق که با آن برایم یک چیزی بدوزد. عزیز گفته بود پارچه ندارد و یک روز برایش پارچه ببرم تا هرچه می‌خواهم برایم بدوزد.
گفته بودم: همین الآن میخواهم، از همان پارچه‌های نارنجی روبالشی که اضافه آمده بود. اصرار کرده بودم: یک چیز کوچک، یک کیسه‌ی تنقلات که درش بند داشته باشد و سفت بشود.
عزیز قهقه خندیده بود و گفته بود: وا! و دست به کار شده بود.
حین کار برایم تعریف کرده بود که: این چرخ خیاطی شصت و دو سالش است و آن را از روز تولد عمو خریده و بعد از آنکه فهمیده شوهرش عباس آقا یک زن دیگر گرفته، افتاده به صرافت که خرج زندگی‌اش را خودش در بیاورد و دیگر از آقا خرجی نگیرد. و چه چیزها که با همین چرخ ندوخته است. لباس عروس و نامزدی و پیرهن گلدار و چادر و سیسمونی برای بچه‌ها و نوه‌ها و خلاصه همه چیز.
وقتی کیسه را دوخته بود و از تویش بند رد کرده بود، یک تکه‌ پارچه‌ی کوچکتر برداشته بودم و گفته بودم: این را هم برایم کیسه کن، برای کشمش میخواهم.
و عزیز آن کار را هم کرده بود و من هی تماشا کرده بودم و گوش داده بودم به تعریف‌های عزیز.
تا کیسه ی دوم هم حاضر شده بود گفته بودم برایم یک تِل هم بدوز. و بهش توضیح داده بودم که تویش کش پهن بیندازد که به سرم سفت بایستد. عزیز گفته بود: "ننه تو که مو نداری تل بزنی"
گفته بودم : "بدوز دیگر، اه"
و او دوخته بود دیگر. و من تل را به سر کم مویم زده بودم و دور اتاقش رژه رفته بودم و خودم را در آینه نگاه کرده بودم که چقدر تل به صورتم می‌آید. دیر وقت شده بود و خواسته بودم بروم خانه، عزیز کیسه‌ی کوچکتر را از فریزر برایم پر از کشمش کرده بود و داده بود دستم و گفته بود این تی‌شرت‌ها چی است که می‌پوشم؟ دفعه‌ی دیگر پارچه ببرم برایم پیرهن بدوزد. بعد دست زده بود به تی‌شرتم و پرسیده بود: "اینجا چی نوشته؟" و من گفته بودم: به انگلیسی نوشته: پایان. 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

بازى خدايان

روزى كه خودش را منفجر كرد شنبه بود؛ نوزده مارچ . سرش افتاده بود وسط خيابان استقلال و تنش خونابه اى مضمحل پاشيده به اطراف. به مثال آموزه هايش بنا بود كه بدنش چون آن چهار پرنده اى كه ابراهيم قطعه قطعه و له كرد و باهم مخلوط كرد و بر سر چهار كوه قرار داد، در رستاخيز دوباره انسجام يابد. تمام شب نخوابيده بود. با او حرف مى زدند، برايش دعا مى خواندند. تعجب مى كرد كه اينان كه برايش آمرزش مى طلبند، خود آمرزيده اند؟ ولى هيچ نمى گفت. حالا وقت ترديد نبود. لا شك أن هذا من الشيطان فالشيطان يدعو الناس إلى الشك في دين الله. روزهاى قبل به تمرين گذشته بود. براى پرسش و پاسخ در مورد قدرت بمب؛ و تحقيق در مورد موقعيت عمليات. مرگ خودش كه رد خور نداشت، اما مى بايد حسابى تعليم ديده باشد تا حداكثر تعداد كافر و مشرك را به پيشگاه الهى ببرد و دنيا را تميز كند. برايش موعظه مى خواندند كه اگه اشتباهاً مؤمنى را به كشتن دادى، نگران نباش، كفاره اش آزاد كردن بنده ايست، كه برايش مى دادند. اما قضيه فقط اين ها نبود. پولى هم به مادرش مى رسيد. مادرى كه از مرگ شوهرش به اين طرف، پانزده سال تمام رخت شُسته بود و كلفتى كرده بود. با اين پول مادرش زندگى بهترى نصيبش مى شد. حالا از كجا معلوم كه به دستش مى رسيد؟ خدا عالم بود. وقت شك كردن نبود.  او كاملاً حاضر بود براى جهاد. 
صبح زود غسل كرد و بعد از نماز بر كمر و سينه اش دوالى از تركيدنى ها بستند و لباس پوشانيدندش وراهى اش كردند. تا ميدان تكسيم را با ماشين بردندش. جلوى هر فكرى را سد كرده بود. مطمئن نبود قرار است بميرد، قرار بود لذتى ابدى را تجربه كند. شك داشت اما جلوى شك ش مسدود بود. پاى راه رفتن داشت، حتى پاى دويدن. تا ميانه هاى استقلال را دويد. اول صبح تعداد زيادى آدم توى خيابان يافت نمى شد. هر چه رفت بيش از چهار پنج نفر يكجا نديد. همين كه داشت مى دوييد الله اكبر گفت و دكمه را فشرد. 
سه چهار روز قبل با مادرش تلفنى حرف زده بود. مادرش گريه كرده بود اما رضا داده بود به شهادت. گفته بود شهادت قسمت هركسى نيست و هاى هاى گريه كرده بود. رابطه ى مادر و پسر رابطه ى الكى اى نيست. مادرها خيلى گريه مى كنند؛ البته براى پسرانشان. براى دخترهايشان خيلى دل نمى سوزانند. چون مى گويند دخترمان بايد برود ببيند ما چه زجرهايى كشيديم. چون دختر را از خودشان مى دانند، اما پسر را تافته ى جدا بافته اى كه بايد تر و خشكش كرد تا برود پشت و پناه اين دنيا و آن دنياشان بشود؛ كارى كه دختر نميتواند بكند، چون دختر ذاتاً در هيچ دنيايى صاحب حق نيست. مگر آنكه مادر پسرى شده باشد كه ضمانتش را كرده باشد. خلاصه مادرش هاى هاى گريه كرد...
ادامه دارد 

۱۳۹۵ مرداد ۱۷, یکشنبه

عادت

گفتم مجنون جان! مريضم به خدا. به هر جام دست ميزنم درد ميكنه. شبا تا صب كتك ميخورم. گفتم دون نمى پاشم از رو ترحم جلد بشى ها. مريضم. ديدم ميگه "برا اينكه هيچى نميخورى" . تا اومدم بگم *انگارى از قصد نميخورم*، ديدم نميخواد بگم، خودش فهميده. آخه خودش تو دلم بود؛ نيست كه تو دلم تاريكه، هيچى ام پيدا نميشه جز هويج مويج و اونم فقط گوشت دوس داره، اعصابش خورد ميشه. ميگه گوشت بخورى مريض نميشى. ولى برا خودش ميگه. نميذاره بگم كه تا نصف شب يه عده دور سرم حرف ميزنن مغزم درد مى گيره تا هم خوابم ميبره شروع ميكنن به زدنم. هى حرفاى مفت ميزنه. منم رفتم سر أصل مطلب. گفتم مجنون جان! باور كن كه علت عاشق ز علت ها جداست. من دردام ربطى به گوشت موشت نداره. باز حرف خودشو زد، گفت نه تو اگه مريضى چون ترك عادت كردى، ترك عادتم كه موجب مرضه. گفتم عادت ينى چى؟ گف ينى همه چيزايى كه هميشه بوده ن. گفتم ينى منم عادتم؟ من فك كرده بودم ليلى ام؛ فك كرده بودم تو ام به خاطر من اسمتو گذاشتى مجنون. گفت به خاطر تو بود، ولى ديگه ميگذره اسما هم تكرارى ميشن. گفتم من كه نمى فهمم چى ميگى، نبودن تو ولى موجب مرض نيست؛ تو نباشى تو دلم خالى ميشه يهو از گشنگى ميميرم. گفت دلت عادت كرده، ترك عادت موجب مرضه. گفتم باشه، اون كه تو ميگى ه. ولى فقط جون من ينى تو همون مجنونى؟ گفت نه من ديگه عادت شدم. خنديدم گفتم هه هه، قديما فقط دخترا عادت ميشدن. ديدم نمى خنده جدى شدم، گفتم مگه من ليلى نبودم؟ غلط كردى بى اجازه م عادت شدى. گفت نه جونِ تو همونم. گفتم تو كه گفتى عادتى. گفت از بس كه همش همونم اينجورى شد. گفتم ولى من ليلى ام هنوزا! اومد دوباره حاضر جوابى كنه، كشتمش. چون من ليلى ام، قوى ام. فقط يه كم مريض حالم. چون بلد نيستم بزنمشون، شبا تا صب R2 ميگيرم؛ پشت دسته ى سمت راستى رو ينى نگه ميدارم خودمو سفت ميكنم كه نتونن بزننم. صب كه پا ميشم ولى ميبينم انقد سفت كردم كه همونجورى موندم. پُرِ درد. ينى هم كُتَكو خوردم، هم نگه داشتم خستگيشو تو تنم. زورم به مجنون رسيد فقط. 

نفر ديگر

ایستادی به شعر خواندن. بعد گفتی بنشین برایت آهنگ بگذارم. گفتم شنیده ام آن که میخواهی بگذاری را. گفتی نه. من باید ببینم که می شنوی. بعد خودت هم نشستی کنارم و بغلم گرفتی. سرم را بین سر و شانه ات گذاشتم و تا آخرش گوش دادم. دو سه قطره هم از چشمم نشت کرد. گفتم میخواستم چیزی بهت بگویم. مشتاق که شدی، دلم سوخت، گفتم ولی خاطرم نیست. گفتی فکر کن. فکر کردم چه بگویم. گفتم یادم نیامده. بعد الکی یک آهان گفتم و حرف های دیگر زدم. دیگر نگفتم که یک کسی را پیدا کرده ام که حرفهایم را گوش می کند. نگفتم برای او هم گریه کردم. چون هیچ کس قبل از او به من نگفته بود که چه مصیبتبی کشیده ام. چون هیچ کس تا آن لحظه نخواسته بود بداند چه به سرم آمده. دلم به حال خودم سوخته بود. اعتماد کردم. یواشی یکی از خراش هایم را نشانش دادم. با قطره های خفه گریه کردم. او از بیرون نگاهم نکرد. رنگ و لعاب رویم را هم به یادم نیاورد. اصلاً بیرون شُسته رُفته ام را ندید. رفت یک راست دست گذاشت روی زجرهایم. دست کشید روی دنده دنده خراش های عمیق و قدیمی ام؛ آن هایی که هفده هجده سال است پوشاندمشان. دید زخم شده ام. دید هرچه خوشی تویم میریزند، میرود لای خراش هایم گیر می کند، می سوزد و حیف می شود. 
گفت چطور منتظر می شوی این طور کامیون ها از رویت رد بشوند و بلند شوی و خودت را بتکانی؟ حرف نزدم. جواب نداشتم. فقط مستقیمم را نگاه می کردم. چشم هایم را سفت کرده بودم که یکهو نریزد بیرون، اما زورم نمی رسید، چکه می کرد. پطروسی شده بودم که نمی دانستم از که و چه نگهداری میکنم. حتی نفس درست حسابی بیرون ندادم. دلم بهم خورد از چرک این همه زخمی که قایم کرده ام. تیتراژ زندگی ام از جلوی چشمم داشت رد می شد که یادم آمد وقت رفتن شده. از اتاقش که در آمدم، دوباره آنچنان روی همه چیز را محکم بستم که مطمئن نبودم همه چیز مظلوم نمایی بود یا واقعاً زیرش زخمیست.

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

تخمشان را ملخ میخورد

زن كوچك نشست پشت فرمان و استارت زد. دود از در موتور برخاست و پِرتى صدا كرد. آب و روغن هم راه افتاد روى آسفالت. زن كوچك پياده شد و نگاه به زير ماشين كرد. در موتور داغ بود. زنگ خانه ى پدر شوهر سابقش را فشرد. 
پدر شوهرش نبود خانه، تلفن و موبايلش را هم جواب نمى داد. زن كوچك زنگ زد به شوهر سابقش. مردك، در حالى كه دخترى توى بغلش بود، تلفنش سر بزنگاه زنگ خورد ، بى اعتنا گوشى روى ميز را فقط نگاه كرد و دست به سويش دراز نكرد. بعد زن كوچك شماره ى برادر شوهر سابقش را گرفت. مشترك مورد نظر در دسترس نبود.
ساعت از نيمه شب گذشته بود. پياده شد و نگاه به روغن هاى سبز ولو شده كف زمين كرد. كاپوت را باز كرد. داغ بود هنوز. مادر شوهر سابقش رسيد دم در. گفت: "چرا پس اینجوری شد؟" زن كوچك شانه بالا انداخت و تعریف کرد که چطور اینجوری شد. مادر شوهر سابق، تلفن به دست شماره مى گرفت و نچ مى كرد از برقرار نشدن تماس ها.  
زن كوچك در حالى كه داشت قفل فرمان مى بست گفت: "مامان جون، من كه هيچ وقت مرد بالا سرم نبوده، ولى براى شمام همينطوره كه هر وقت لازمشون دارى تخمشونو ملخ ميخوره؟"
مادر شوهر سابق گفت: "مرد ها تصور مى كنند بالا سرند. صب زنگ بزن تعميركار"
دو سه روز بعد پدرِ آن زن كوچك تنها توى خانه اش از مريضى و عدم رسيدگى مُرد. و برادرِ همان زن كوچك حتا از فرنگ برنگشت براى مراسم.
تخم چيزى را ملخ نخورده، بلكه بس تخم يافت نمى شود ملخ ها منقرض شدند.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

.

آدميزاد خيلى سختش است با اين هايى كه غصه شان يك راست بروز مى كند توى رفتارشان، دَم پَر بشود. مى آيند غصه دارند، نمى فهمى چه شد اصلاً، نمى فهمى با تو بد است يا غمش سر ريز كرده روى تو؟ يا اصلاً تو را مى بيند، نمى بيند؟ حواسش هست، نيست؟ خطايى كرده اى كه اينجور رفتار مى كند؟ خطايى نكرده اى؟ چه كار كردى پس؟ ها؟ شايد بايد مثلاً حفظ حجاب كنى! يا چه بدانم، ساكت شوى؟ ساكن شوى؟ احوال پرسى كنى، نكنى؟ مى گايد اعصاب را اين بلاتكليفى ها؛ يواشى مى گويى: ”سلام حاج خانوم“ ! محل نمى دهد. داد مى زنى كه: ”احوال شما؟ خوبين؟“  بعد نمى فهمى عينش هم نيست يا كه مثلاً گوش هايش سنگين شده؟ كر نشده باشد يكهو؟ چشم هايش كه مى بيند دهانت را كه تكان مى خورد مدلِ ”سلام“ كردن! زل مى زند توى چشم هايت. از درجا زدن باز مى ايستى؛ از نفس افتاده و خيس از عرق مى خواهى كش بيايى بالايى رويت نمى شود، مى خواهى كش بيايى پايينى، باز رويت نمى شود.
با خودت دودوتا چارتا مى كنى مى بينى كه آخر حاج خانوم تا ديروز ها حرف مى زد، غُر مى زد به حاج آقا. حاج آقا مى نشست توى تراس چپق دود مى كرد. حاج خانوم الكى گله مى كرد كه مثلاً ”چرا در را باز مى گذارى؟ مگس مى آيد!“حاج آقا نمى شنيد كه؛ اما مى فهميد مدل دهان حاج خانوم شبيه غر زدن است.
رد مى شوى مى روى يك پشتى كش و قوست را بيايى تا سرد نشده اى، بعداً ها دم بقالى كه يك خامه از اين پاكت صورتى ها گرفته اى آن دستت و يك نان بربرىِ گردِ خميرِ سنگين توى اين دستت، و دارى تصميم مى گيرى كه هر دو را بگيرى كدام دست كه يك دستت برود توى جيبت، مى شنوى از همسايه آن ورى كه از همين چند ديروز پيش ها تا امروز حاج آقا ديگر نگاه هم نكرده توى دهان حاج خانوم. فقط استفراغ كرده و باد در داده و چشم هايش بسته بوده شاش كرده توى جايش. بعد حاج خانوم ديگر نمى فهمد كه چه مى گويند به اش. شايد هم مى فهمد و حسش نمى آيد كه جواب بدهد، شايد هم حواسش نيست اينجاها. دارد فكر مى كند هِى.

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

به مناسبت روز زن

نگاه نگاه مى كرد توى صورت همه ى دختر ها و زن هاى اتوبوس.
بعد يك جورى سر تا پايشان را برانداز مى كرد كه ببيند زن ها با دختر ها چه فرقى دارند. نگاه به استخوان بندى سرشانه و لگن و قيافه و ابرو هايشان مى كرد. انگار كه مى خواست ببيند چند تايشان استخوان تركانده اند. مى خواست ببيند معلوم است كدام هايشان زن اند يا نه.
يكى يكى با صراحت تشخيص مى داد كدام ها دخترند، كدام ها زن. بعد يكى يكى حدس مى زد كه كدام يكى از اين  زن ها ، مردشان ولشان كرده و رفته. بعد يكى يكى نگاه مى انداخت به آن هايى كه حدس زده بود دختر باشند. اشك مى ريخت.
بعد يواشكى خودش را نگاه مى كرد. مى خواست ببيند توى كدام دسته است. بعد دوباره نگاه مى كرد به بقيه. با نگاه به يك دختر بچه ى كوچولو موچولو و ظريف مريف كه مى خواست به اش دستمال كاغذى تعارف كند اما رويش نمى شد، هق هق ش شد. دختر بچه توى گوش مادرش آرام گفت: ”مامان بهش دسمال بدم؟ “ مادر، با احتياط لبش را گاز گرفت يك كمى ابرويش را بالا انداخت كه يعنى: ”هيس! نه!“  
رويش نمى شد دستش را بياورد تا دم چشمش و اشكش را بمالد به پشت دستش. خوش داشت فرض كند كسى متوجه صورت اشك آلودش نيست. رو كرد به پنجره . مى خواست سرش را بالا بگيرد كه باد بخورد اشك هايش را خشك كند. ولى چشم از خيابان نكَنْد. آن پايين يك ماشين گل زده ديد، كه تويش داماد دارد. لابد داشت مى رفت پىِ عروسش. يادش آمد كه يك روزِ نه چندان قديمى تصور كرده بود كه او هم بالاخره بايد خانومى بشود براى خودش. فكر كرده بود زن شدن آداب و رسوم دارد. آرزو كرده بود جشن بگيرد زن شدنش را. آرزو كرده بود كه عاشقى اش قشنگ بماند. بعد ديد كه نشده آن جورى. پول اتوبوس توى دستش مچاله شده بود. درِ اتوبوس باز شد. توى اتوبوس هياهوى پياده و سوار شدن راه افتاد. زن كوچك پول مچاله شده را گذاشت كنار دست راننده روى داشبورد. كيفش را انداخت روى كولش. رفت.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

آقا بالا سر


اين خانه مال من است ، خالى كنيد، هررى ! مى خواهم بفروشم. شما ها لياقت مرد داشتن نداريد. آن هم من! منى كه ميتوانستم  روزها از صبح تا شب فوتبال تماشا كنم و همين جا معرکه بگيرم رفيق هاى منقلى ام را دعوت كنم،  شب تا صبح هم يك تخم بكارم كه ننه تان نه ماه ديگر پس بياندازدش ور دلتان ، ولى خب ديديد كه اين كار ها را نكردم، از تفريح و زندگى ام زدم براى شما بى چشم و رو ها، از جوانى ام زدم، از آن همه بازى چلسى و آرسنال ، آدم مگر مى شود فوتبال نبيند؟ آن وقت ديگر فرقش با حيوان چيست؟ مزد شصتم اين بود؟ فكر مى كنيد اگر رفتم شمال ماندم براى خوش گذرانى و الواتى بود؟ نمى آييد شمال زندگى كنيد؟ لابد كار و كاسبى تان در خيابان هاى تهران پر رونق تر است. به جهنم كه نمى آييد ، برويد توى همان خيابان ها كه هر روز تويشان وليد زندگى كنيد، آمده ام اتمام حجت كنم، اينجا را دارم مى فروشم. پولش را لازم دارم. شما هم هر غلطى كه توى اين چند سال مى كرده ايد همان كار را بكنيد. فكر كرده ايد من خرم؟ توى خيابان ها دنبال شوهر مى گرديد؟ بى حيا هاى بى آبرو؟ به هيچ كدامتان جهاز نمى دهم پاچه ور ماليده هاى چشم سفيد، به آن بزرگه هم كه كمك كردم اشتباه كردم، آخر هم  برگشت گفت كه : ”خودم كار كردم و جهازم را خريدم“، حالا هم من را از آن شوهر پدر سوخته اش قايم مى كند كه آن مردك نگويد بابايت معتاد است. شيره و ترياك كه اعتياد نيست، برويد ببينيد پدر هاى هروئينى مردم توى جوبند، شما لياقت پدر داشتن نداريد كه. ننه تان هم كه با هر مرد غريبه توى در و همسايه سلام و عليك دارد ماشاءالله! من ديگر مرد نيستم اگر  بالاى سر شما سليطه ها بايستم، پنج سال آزگار رفتم شمال براى ساختن آن دو واحد،هنوز هم پول بنا و كارگرها مانده. فكر مى كنيد مغازه را كه فروختم پولى دستم را گرفت؟ نه خير، همه اش خرج شد، زندگى در شمال خرج دارد ،ساخت و ساز پول می خواهد. حالا هم يك واحدش را اجاره مى دهم و خرج  شماها مى كنم، پس فكر كرده ايد اين خيار گوجه ها را چه كسى برايتان آورده؟ تازه بعضى شب ها واحد خودم را هم اجاره مى دهم پيش كريم مى خوابم، گور پدر هر كسى كه گفته است پولش را خرج عمل و موادم مى كنم، برايم حرف در آورده اند، از حسادتشان است. من اصلاً نميدانم شيشه چه شكلى هست، چه جورى مى كشند؟ پايپ و فندك اتمى از نزديك نديده ام، اگر دست و بالم تنگ است براى اين كه واحد ها را اجاره نمى كنند . من كه مى دانم همه اش زير سر آن كريم عملىِ تو جوبى است كه به گوش شما ها خواند آنجا كه ساخته ام سگ دانى ست، برایتان خبر نیاورد که چه زن جوان خوشگلی گرفته ام؟ اصلاً ننه ى خرابتان با كريم ريخته اند روى هم، معلوم است!


آقا بهروز صبح رفته تهران. دیشب که کنارش خوابیده بودم ، می گفت اگر برود، زن و بچه اش را آلاخون والاخون می کند. من نه گفتم برو نه گفتم نرو. گفتم : "مسأله ی خانوادگی تان به خودتان مربوط است؛ برای من هرچه توضیح بدهی که کاری ازم ساخته نیست." گفت : " خب راست می گویی" . صبح که بیدار شدم در را به هم کوبید و رفت. فکر می کنم یک ساک مشکی و یک جعبه خیار گوجه هم با خودش برد. شاید می رفت که دیگر بر نگردد. وگرنه ساک لباس برای چه می بُرد؟

دلم خواست نرفته من را می بوسید. ولی خب، از این عادت ها ندارد. عادت هایش تقریباً دستم هست. این که کِی ها چای تلخ می خورد و کِی ها چای نبات. بعضی عصر ها که با کریم شیشه می کشد، آب و شربت هم می خورد. بعدش مدام می گوید بنشینم رو به رویش، که حرف بزند و گوش کنم . اگر طولانی هم صحبت کند، می نشینم و گوش می کنم، مگر اینکه خوابم بگیرد . داستان هایی تعریف می کند از این در و آن در و گذشته و آینده که دانستنشان به درد می خورد. می شود تک تکشان را کتاب کرد. دیروز هم که رفته بود کریم را آزاد کند، بعد که آمد، با کریم حسابی حرافی کردند. من هم گوش می کردم و سر تکان می دادم. بعضی جاهایش که ادای مأمور کلانتری را در می آورد، می خندیدم. کتری را روشن کردم که بهروز گفت:  " نمی خواهیم چای عزیزم. باورت می شود مادر قحبه ها هم حق حساب و زیر میزی و پول چایی می گیرند، هم جنس را بالا می کشند! این همه ضرر آخر برای اینکه این رفیق نکبتی را آزاد کنیم؟ "   و همزمان به شانه ی کریم می کوبید. کریم به زور لبخند زد و هیچ نگفت.

آقا بهروز اما زود برگشت از تهران. به جای کارتن خیار گوجه ، یکی از دخترهایش را آورده بود. شروع کرد همه ماجرا را با آب و تاب تعریف کردن. آخرش گفت : " اگر فکر می کنی دروغ می گویم عسل شاهد است" . عسل اما فقط اخمالو با چشم های پف کرده نگاهی انداخت به سر تا پایم. گفتم: " آخر من که توی این مسائل دخالت نمی کنم" .
 آمدم خانه، اما، تنهایی هم حوصله سر بر است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

هویة لحیم شده



ته يك پاركِ بى محل، انتهاى كوچه ى بن بست، لب اتوبان، هيچ كس نمى نشيند، تنها نشسته شان دختريست در منتها اليه راست لب جدول به سمت درون پارك ، پشت به كوچه، بقيه فقط رد مى شوند و رد مى شوند
آنجا پر از كاج هاى بلند و پيرى است كه انگار با بهار و بهار بخواهان هيچ كارى نداشته و ندارند.
نه چندان وسط، نزديك به ضلع شمال شرقى اش يك كپه ى بلند از درختچه هاى سبز، سر هم آوار شده اند . ميانشان يكى از درختچه ها گل سفيد هم دارد. و پرندگانى بسيار ريز در هوا پر مى كشند و گاه شايد به هم مى خورند ، ريز تر از مگس حتى...
هويتِ نشسته، چندان واضح نيست. شايد دخترى فرارى باشد، از لب جدول نشستن و سيگار به سيگار روشن كردنش اگر قضاوت كنيم. ترير پوزه بلند دلربايى آن اطراف مى پلكد، دختر به بازى و نوازشش مى گيرد كه صاحبش صدا مى زند ؛ يعنى برگرد. دختر فيلتر سيگارش را با دو انگشت مى چلاند كه خاموش شود و راه مى افتد به سوى صاحب سگ. مى گويد: "جسارت نباشه، ولى مى خواستم بگم بيشتر مواظب سگتون باشيد، چون سگ منو همينجورى دزديدند…" بعد كه دارد توضيح مى دهد چجورى اش را، معلوم نيست چرا گريه اش مى گيرد. بعد مى رود يك جاى ديگر جدول، خيلى دورتر مى نشيند يكى ديگر روشن مى كند. انگار صداى هدفونش زياد است و چيزى نمى شنود اما مشخص است كه مدام متلك باران مى شود.
بعد، پارك، مى شود صندلى عقب ماشين؛ دخترک مردی شده، تكيه داده به شانه ى مادر بزرگش، مى گويد: ”سگ نگهدارى مى خواد، بدبختى داره، هر روز بايد بشاشونيش، كه چى آخه؟
مادربزرگ مى گويد كه: ”بزرگ شدى ننه، ديگه حوصله ى اين چيزا رو ندارى
مردک مى گويد: ”عزيز به بزرگ شدن و حوصله و اين چيزا نيس، سگ مثِ زن مى مونه، اونى رو كه دوس دارى از دست بدى، ديگه هيچ كى به دلت نمى چسبه…“
بعد نِگاىِ خودش مى كند ، پارك و پرواز كنندگان را مى بيند، فاجعه اى انگار ديده باشد، ته سيگار را مى چلاند و آرام زير لب به حرص چیزی می گوید.

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

میله ها قصه گوی یک زندگی نیمه کاره اند


دلش می خواهد خانه اش طبقه ی اول یک خانه ی حیاط دار در کوچه ای غیر بن بست اما خلوت باشد. اما خیال پرداز نیست، نبوده هیچ وقت.
قصه گو را ساکت می کند و چراغ ها را خاموش ؛ اما در را نمی بندد، قصه ی زندگی ای را گوش می سپارد که با فریاد و بغض بازگو می شود، هر آنچه را همه می دانند.  قوه ی قضاوتش مدت هاست از کار افتاده، بعد از نا داوری هایی که شنیده ، و دیده. یادآوری همه ی بی رحمی ها و نا داوری ها بلندش می کند از جایش، دستش را می گیرد، می برد دم در، می گوید یالا ببندش درِ لعنتی را؛ اما بستن افاقه ای نمی کند ، داستان سرایی بند نخواهد آمد:
 -  باباجون، پسرم، هیچ موقع تو زندگیت با وجدان نباش، یه رو نباش، نگو من، میزنند پر پرت می کنند...( پسری به کودکش می گوید)
- باشه بابایی، تو فقط گریه نکن... ( کودک پاسخ می دهد)
مادر، شیر قهوه و کوکیِ معلم پیانوی نوه اش را هیچ وقت فراموش نمی کند، امروز هم فراموش نکرد، پذیرایی همیشگی اش را کرده، اما حالا اشک می ریزد ،التماس می کند. پسر از پنجره بیرون می رود مادر اولین نفریست که متوجه می شود، با فریاد پسر را صدا می زند. پسر یک لحظه ناپدید می شود.  دختر جیغ می کشد، گریه می کند،  ضجه می زند، از آن ها که تا به حال از حنجره ی خودش نشنیده. پسر آویزان است.  روی میله ای پایین پنجره می نشیند. پدر نگران همه چیز است، از جمله آبرو. دختر جیغ کشان و لابه کنان به آغوش پدر می چسبد:  بابا تو رو خدا،..‌. بابا تو رو خدا نذار...
 پدر برای فقط یک لحظه آغوشش را محکم می کند، می گوید: "گریه نکن بابایی، کاری نمی کند".  دختر را رها می کند و می رود سمت پنجره . پسر تهدید می کند به پایین رفتن . چشم های پدر مخلوط اشک و خون می شود. دختر یک لحظه فکر می کند که اصلاً هر چه شد بشود، اصلاً بیفتد... ، که چه ؟ بعد یهو می لرزد، همچنان می گرید و می لرزد، بر زمین می نشیند، پسر توهین و گلایه می کند از زمین و زمان ، با هر عبارتی... .
مادر همچنان التماس می کند، پدر بر می گردد سمت دختر، از زمین بلندش می کند و روی مبل می گذارد.  تأکید می کند که: هیـــــــششش، چیزی نیست، ساکت! و صدای تلویزیون را زیاد می کند

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

همیشه باید حق با کسی باشد؟


ب:
-          همیشه همین کارو می کنی، منتظری یه جمعی پیش بیاد، یه خوش گذرونی ای بشه، بزنی کاسه کوزه ی ما رو به هم. اصَن معلوم نیس چی می خوای از جون من، چی کار کنم برات؟ اون از دیشب که با  " ر"  دو تایی خودتونو چس کردید از اتاق بیرون نیومدید، اینم از امشب که اومدیم پیش اینا داری حال گیری می کنی. من و "کاف" هم می تونیم ازین کارا باهاتون بکنیم خب؛ میخوای بگم کاف دیگه بات حرف نزنه؟ اون رفیق منه، بگم حرف نزن حرف نمی زنه، "کاف" بیا اینجا . من شب و روز دارم به توی بی چشم و رو سرویس میدم، آخرم بر می گردی میرینی کف دست ما. (صدای آهنگ زیاد است، "ب" بلند می شود می رود سمت ماشین: ) خانوما یه کمی ماشینتونو بیارید عقب تر ، نزدیک آتیش ما، با هم برقصیم
"الف "عزیزم ! تو نمیای برقصی؟


الف:
-          من چیکار کردم؟ خودتم می دونی همه آتیشا از گور تو بلند می شه، من خیلی هم با جمع ok   ام ، مِث که کار دیروزتونو یادت نیس! اون رفتارای زشت و زننده رو می کنی بعد توقع چه رفتاری داری دیگه؟ که چی بشه "ب" ؟ خیلی مثلاً با شعوری با این حرکات و حرفا؟ به "کاف" چیکار داری؟ بگو نزنه خب، اونم رفیق توئه دیگه ، اگه حرف نزنه که اخلاقش مثل توئه ....  
"ر"! نگا تو رو خدا چیجوری رفته تو صورت اون دختره ی خراب ! معلوم نیس چی به هم دیگه می گن. اینم شانس منه. ده سال زندگیمو حرومِ چه مرد خانوم بازی کردم. تازه ننه باباش بهش می گن  : " پسرم با این دختر ازدواج نکنیا، این سلیطه س. " یکی نیس بهش بگه بی چشم و رو تویی با اون ننه بابات که با وقاحت نشستن تو خونه ای که من پول رهنشو دادم میگن پسرمون حروم شد.
(الف رو بر می گرداند) ببین حالا با پر رویی می گه پاشو برقص قاطی این خرابا
....


ر:
-          "ب"! نگو اینجوری، من و "الف" هم دیشب ناراحت شده بودیم خب! ینی چی که می گی "چس کردید خودتونو؟ "  هی نشستید با هم حرف اضافه زدید که:  "همه زنا فلانن، همتون مثل همید. زندگی بدون زن بهشته..."  ما هم تو بهشتتون ولتون کردیم. "کاف" هم جو گرفته بودش آتیشو زیاد می کرد، وگرنه اصن ازین اخلاقا نداره که با کسی حرف نزنه و اینا، "کاف" همیشه طرف حقه. ولش کن "الف" حرص نخور. پاشو بریم اینجا جای ما نیست...

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

فاصله اش یک لحظه چشم باز کردن است


با ولع پنیر می خورم و می گویم: "مگر من و تو با هم پنیر نخوردیم آن روز؟" نگاه می کند و با ناراحتی ساختگی و مهربانی انباشته در چشمانش، جوری که تلاشش برای باوراندن من موفقیت آمیز باشد، می گوید: ”! ظاهراً همه چیز توهمی بیش نبوده."
 تند و سریع پنیر ها را قسمت می کنم، و هر بار تکه ای را در دهان می گذارم که مطمئن شوم هنوز پنیر است. بعد ناگهان متوجه می شوم که تمام تُشکم یک پنیر بزرگ است و بی تردید، جوری که انگار از اول مطمئن بودم قطعاً از جنس پنیر بوده، به همه نشانش می دهم، اما خیلی سریع، طوری که خودم هم نفهمم از کِی و چطور، عوض می شود. پیر مردی که مطمئنم مدتیست مُرده، نوازنده ی ویلن و مدیر با تجربه ی آن آموزشگاه موسیقی - که هر بار در آنجا کلاس داشتم به بهانه ای زودتر می رفتم تا مدتی را پیش او منتظر بمانم و او با مهربانی به شانه ام بزند، بگوید: همه مثل تو پیگیر قطعه نمی شوند ها! و بعد بخندد و از قدیم هایش برایم تعریف کند، چون می داند چه ذوقی دارم برای شنیدن-  از روبرو می‌آید و در حالی که از کنارم رد می شود، مستأصل می گوید: ”شما که دیگر از من خرید نمی کنید، من تنها ماندم” . و نمی دانم چرا باور می کنم که او فروشنده ی سوپر مارکتیست که همیشه از او سیگار می گرفتم! و تعجب نمی کنم از این که چرا حرف های همیشگی اش را نزده و چرا نگفته: ”دخترجان چه غصه ای داری وقتی می توانی با یک دور رفتن و آمدن روی سازت غم دنیا را از یاد ببری؟”  
کمی جلوتر کسی آب می خواهد، انگار که دارد جان می دهد روی زمین افتاده. حس می کنم علی، پسرِ پیرمرد ویولنیست، از کنارم رد می شود. می گویم:  ”راستی! پدرت...! ” اذعان می دارد که پدرش مرده است اما جوری حرف می زند انگار خیلی خوب با قضیه کنار آمده، و فرد صرعی روی‌ زمین از بی آبی دارد جان می دهد، یکهو یادم می افتد که همین الان آب خریدم و به جای ۳۰۰ تومان، ۳۰  تومان شد پولش ، اما چرا آب در دستم لجنی رنگ و شیرین طعم است؟ و چرا لیوان است؟ چشم می درانم می بینم شخص در حال مرگ از زمین بلند شده و به سویم می آید. لیوان را می گیرد . و باز می گویم: ”مگر تو دیروز پنیر نداشتی؟
چرا هبچ کس حرفم را باور نمیکند؟ چرا این بچه ی کوچک اسهال دارد؟  چرا من جنس هرچه را‌ به مردم نشان می دهم جنس عوض می کند و موقع پارک کردن، روی سنگ، ماشین یک دور می چرخد؟ و من تشک پنیری، ابری، پارچه ای ، پتو های خالی روی زمین، پنیر هایم را نشانِ همه‌ می دهم اما مدام تغییر می کنند؟
حالا دیگر اطمینان دارم که این زندگی واقعی نیست. زندگی واقعی از آن هاست که همیشه می کنیم ؛ از آن ها که هر روز پرنده ای در قفس حبس می کنی و برایت می خواند و به ترس و لرز ظرف آبش را عوض می کنی، به به چهچه می کنی و می گویی: ”من خیلی پرنده ‌دوست هستم ، مخصوصاً زِر زِر کُنش را خیلی می پسندم.” از آن هاست که توی ترافیک اوین می مانی و از آن بالا صف ماشین هارا می بینی اما مجبوری بروی جزءشان، بعد هی آرام به سمت قعر فرو می‌روی، به جایی که هیچ کس و هبچ چیز در دیدگانت جای ندارد مگر اتومبیل جلویی؛ و بعدتر فقط ماشین های بالاتر را بی هدف می شماری، بدون هیچ‌ عدد ابتدا یا انتهایی، که از زور شاش و گرسنگی یادت می رود شماره چند بودی. از آن هاست که صدای ضرب قلب یک نفر را، هم با ۷۲ بشنوی و هم با ۱۸۰ ؛  از آن ها که هرچقدر که بخواهی آغوش سهمت نیست؛ آن موقع ها که بدون اینکه اتفاقی بیفتد، ترس زانوانت را به رعشه می افکند، که برنتافتن ادامه ی نا امیدی هایت را کسی نمی تواند  به دوش کشد.  اینجا زندگی واقعی نیست، اینجا کودکی با ماشین به شدت تند حرکت می کند و من زیاد هول نمی کنم، اینجا تعجبم از دیدن مرده هاست، نه زنده ها. اینجا بزرگترین نگرانی ام تغییر پنیر است، نه هیچ کس و هیچ چیزی دیگر. اینجا بشقاب ها را می شکنم و میدانم جنس شیشه خرده ها به زودی عوض می شود اما وقتی با شتاب تویشان دست می برم، دستم می‌بُرد و درد ندارد، و مرد با تجربه ای می گوید: ”دیدی گفتم اتفاق بدی افتاده؟  ببین بچه مریض است! " .
اینجا دیگر آرام آرام می شود فهمید که موقع چشم باز کردن است...

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

ما خودمونم جزء مردمیم


      -          دستِ خودتون نبود؟ ینی چی دست خودتون نبود؟
-          آخه یارو از اون تو اسلحه ها رو، یه دیوار خراب کرده بودند، من رفتم اونجا، دستِ منم اومد!
-          رفتی گفتی به منم اسلحه بدید؟
-          نـــــه ، ما رد می شدیم از اونجا ؛ دادند دستمون، 5 نفر بودیم، هممون هم مست بودیم، جلوی صدا سیما، رفتم ببینم چیکار می کنند شلوغ بود، یارو داد دستم.
-          دیشبِ 22 بهمن؟
-          نــــه، مثلاً یک ماه جلوترش، خلاصه اسلحه ها رو گرفتیم دیگه... من بودم و جعفر بود و محمود شُلی بود و...، نه، محمود شیره ای. بدبخت اهل هیچی هم نبودا، چون لاغر بود بهش می گفتند. پسر اون یارو فاطمه خانومه هم بود که پشت خونمون می نشستند، پشتِ خونه لیلا، همه با ماشین و اینا داشتند می رفتند، تانک و توپ و اینا. گفتم اینا کجا می رَن؟ گفتند صدا سیما، اسمش چی بود اون موقع؟ آهان! رادیو تلویزیون. خلاصه منم رفتم. اسلحه ها هم دستمون بود. بنزین نداشتیم. دنده عقب اومدیم تو پمپ بنزین، هی اسلحه می کشیدیم، خشاب می کشیدیم. یارو برامون بنزین زد و رفتیم، تو چمران. بعدش اومدیم رادیو تلویزیون، نگو از یه درِ دیگه یه کسای دیگه به رادیو تلویزیون حمله کرده بودند. مثلاٌ از تو پهلوی حمله کرده بودند ما از تو بزرگراه شاهنشاهی اومده بودیم.
-          ینی پولِ بنزین رو ندادید؟
-          چرا، ولی بی صف زدیم، اسلحه فقط دستمون بود. کاپشن آمریکایی و شلوار شیش جیب، اور کتِ آمریکایی، از  اونا که عباس آقا می پوشه.
-          جوگیر بازی؟
-          آآآآآره ، جوگیر شده بودیم. اومدیم رفتیم محله مون، قوطی روغن نباتی می زدیم، صندوقی تیر داشتیم.
-          چند سالت بود؟
-          20 سال دیگه.
-          تیر از کجا آوردید؟ صندوقی!
-          همونجا دادند بهمون دیگه. همونجا که اسلحه ها رو دادند دستمون.
-          خب اونا رو از کجا می آوردند؟
-          از تو باغ شاه، دم میدون حُر.
-          خب؟
-          آهان فرداش 17 شهریور بود. الان یادم افتاد. 5-6 ماه مونده بود به اون 22 بهمن. همه اسلحه ها رو لای خاک کردیم، دمِ سیمان تهران، همونجا که بابام ویلا داشت.
-          گفتم 22 بهمن کجا بودی؟
-          بابای ما یه جای بزرگ دوست داشت که وسط حیاط می خوابه ، خُرخُر می کنه، کسی صداشو نشنوه راحت باشه. سه تا تشک می انداخت زیرش... داشتم چی می گفتم؟ آهان، خلاصه رفتیم میدون خراسون، گفتند نرو اونجا، مأمورای گارد زده اند همه رو کشته اند و فلان و اینا. اومدم دیدم بچه محلمون سوار تانکه، گفتم رضا لالی! (زبونش می گرفت آخه ) گفت:" چاکّلم!"  رضا لالی اینجا چیکا می کنی؟ گفت : " زدم خوارشونو گاییدم! از دستشون گرفتم اومدم! " ....خلاصه ما رو نشوند تو تانک و اومدیم. تو شهباز اینا رو دیده بودیم. همش صحبت این بود که اسلحه ها رو چیکار کنیم، نگیرنمون، اعدام نکنند! بعد یه سال خودشون گفتند هر کی اسلحه داره بیاره تحویل بده.
-          چرا می گی بعدِ یه سال؟ پس 22 بهمن چی شد؟
-          همون یه  ماه بعدِ 22 بهمن حالا مثلاً. اصلاً 22 بهمنی در کار نبود که، اینا اسم گذاشتند 22 بهمن. وگرنه 3 روز بود شاه رفت یه دفعه گفتند خمینی اومده. با همدیگه رو در بایستی داشتند. اون می گفت شاه باید بره من بیام، شاه می گفت اون می خواد بیاد ، بیاد عب نداره. الان دلم می سوزه براش، بدبخت!
-          خاک بر سرش کنند، چرا رفت پ؟ یه بار دیگه ام ول کرده بود رفته بود که...
-          نه!  اون یه چیز دیگه ست. سال 32 بوده جریانش اصلاٌ یه چیزای دیگه س. سر اون قضیه بابا بزرگم مرده بود، همونجا تو مسگر آباد خاک کردند، بعد از یه مدت نمیذاشتند دیگه بریم سرِ خاک. نرده کشیده بودند کسی هم جرأت نمی کرد بره که دیگه. اونجا قبلاً اسم پارکش 28 مرداد بود.
-          من با این حرفا حالا کاری ندارم. می خوام ببینم 22 بهمن کجا بودی؟
-          من هیچ جا! ما سرِ عرق خوریِ خودمون بودیم. ما اصلاً یک دفعه هم نه با کسی جنگیدیم ، نه دیدیم، نه تظاهرات رفتیم .تنها تظاهراتی که رفتیم واسه کشتن طالقانی بود که فقط رفتیم تماشا . رفته بودیم شمال، چالوس، یهو طالقانی مُرد. ینی نمرد، سفیر شوروی اومده بود ، با هم دیدار داشتند، آزادی خواه بود. گفتند به مرگ طبیعی مرده همون شب. سه روز هم عزای عمومی اعلام کردند که مثلاً.... 
مردم یادشون می ره....
-          پس کی می رفت تظاهرات؟
-          مردم. مجاهدا، حزبیا...
-          مردُم کیه؟  مگه تو مردُم نیستی؟
-          یه مشت مردمِ بی سواد می رفتند تظاهرات و شبها الله اکبر می گفتند. نمی دونستند چی داره می شه
-          بی سواد یا ایده آل گرا؟
-          اونا داستانشون جداست، اونا خودشون انقلاب رو راه انداختن که خودشون بیان سرِ کار. اصلاً اسم جمهوری اسلامی نبود که، اسمش این بود که انقلاب شده، اصلاً این خبرا نبود. خمینی هم هرکی باهاش حرف میزد بهش می گفت شما که از خودمونید.
حالا به هر حال ما می رفتیم تماشا ، نظم این تظاهرات کننده ها دیدنی بود. تر و تمیز و شیک و سانتی مانتال، سفت و محکم همه با هم می خوندند : اتحاد، اتحاد، اتحاد ای ملــــــــت! ما با هم متحد می شویم، تا بَر کنیم ریشه ی استبداد؛ کارگر، برزگر، رنجبر، ای کارگـــــر! ما با هم متحد می شویم، تا بَر کنیم ریشه ی استبداد.
یه سری هم بودند که مردم بودند واقعاً
-          تو خودت هم ، ما خودمون هم مَردُمیم، نیستیم؟ 

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

و یلدا در تاریکی زاده می شود

و آن ها همسایگان ما هستند . و ما مستأجریم ، در محله ای که من هرگز نمی دانم کجاست . و آن مرد خیاط معتاد است و آن زن معتاد به اعتیاد اوست. یک میترای زردنبو دارند و یک امیر کوچولوی با مزه  و باهوش که  یک شب تب کرده و از آن به بعد دیگر خوب نمی شنود. هر روز میچسبد به تلویزیون، پس چشمهایش هم ضعیف می شوند. ماشین در خیابان بوق می زند و امیر نمی شنود. ماشین امیر را زیر می گیرد. امیر لال می شود. الان امیر یعنی کر و کم بینا و لال. میترا بزرگ می شود. ما آنجا زندگی نمی کنیم . میترا زیبا می شود. یلدا و آزاده هم متولد می شوند. میترا ازدواج می کند با یک مرد شصت ساله. مرد شصت ساله، هفتاد ساله می شود اما نمی میرد. میترا طلاق می گیرد. امیر بزرگ و قوی می شود. آزاده  سال هاست کلاس پنجم است . میترا با یک پسر جوان ازدواج می کند. امیر کار می کند در تراشکاری. میترا طلاق می گیرد. امیر فقط کار می کند. امشب شب یلداست و تولد یلدا هم. کیک می بریم. میترا به پدر پنجاه و چند ساله ای می گوید که با یلدای نوزده ساله ای ازدواج کند. پدر پنجاه و چند ساله یک اشک از چشمش پرت می شود و ما آرزو می کنیم کاش بهت ها به اشک ها راه بدهند و کاش همگی مرده باشیم فردایی که آرزوی نبودنش در همه یمان موج می زند.
ابد یا اعدام؟