‏نمایش پست‌ها با برچسب برگی از یک چهره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برگی از یک چهره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مهر ۲۲, شنبه

حلقه‌ی گمشده‌ی داروین

من فقط دلم تنگ شده برای آن حرافی که پیدا کرده بودم، و به کمکش داشتم از چاه کم حرفی در می‌آمدم. لکن دستاویزم رها شد و دوباره سقوط کردم.

همه‌اش من میخواهم با خودم بگویم فاصله‌ی فیزیکی اهمیت چندانی ندارد. در صورتی که یکی از تاثیرات اهم آن اینست که آدم از یک سری لحظات واقعی زندگی در می‌ماند و مثل حلقه‌ی گمشده‌ی داروین خیلی خیالی آن را در ذهن بازسازی می‌کند. اینطوری دفعه‌ی بعدی که آن آدم دور شده را می‌بیند خیلی هم غریبگی نمی‌کند؛ ولی خب حقیقت آن است که مقدار زیادی از واقعیت را از دست داده است. و همین از دست دادن چیزیست که من از آن به دلتنگی نام می‌برم. دلتنگی برای کسی که دیارش از اول هم اینجا نبود، هرچند که من دوست داشتم باشد، هرچند که او همه جایی بود. نه به امید تن آسایی با او، که با امید شنیدنش و نفوذ صدای نه چندان گیرا ولی آرامش در گوشم، به خیالش می‌پردازم. آنچنان که طنین لطیف و شمرده ی واژه ها را از دهان کجش قطارچین می‌کرد، کلمه‌ها دو دو چی چی می‌رفتند یک جای مناسبی توی گوش من پیدا می‌کردند و می‌نشستند و هوا سبک می‌شد و گل از گل آدم می‌شکفت. می‌گفت خودش است وقتی با من حرف می‌زند و چقدر من این حرف را می‌فهمیدم.
الغرض، حلقه‌ی گمشده را بدست گرفته‌ام و به زودی می‌روم پی همان حراف. مگر زندگی چقدر طولانی است که نروم؟

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

شاید حالا خاص

يعنى شده كه در زندگى ام يك كارى را سالى سيصد بار بيش انجام داده باشم و سيصد بار دقت نكرده باشم چطور آن كار خاص را انجام مى دهم؟ نه كه لفظ "خاص" به طور خاص مد نظرم باشد ها! نه. منظورم از "خاص" آن كاريست كه خاص باشد نه تكرارى، حالا اگر تكرارى باشد هم خاصيت آدم باشد، يعنى مثلاً از يك جمله ى خاص، يك شئ خاص ، يك ماده ى خاص يا هر چيز خاص استفاده كند، يا يك حركت خاص را انجام دهد. منظورم اين نيست كه يك چيزى را از قصد، كم پيش بياوريم كه خاص بشود. منظورم اين است كه اگر زياد پيش بيايد هم باز بتواند خاص باشد. حالا هرچند شلخته و نارسا صحبت مى كنم ولى شما قبول كنيد؛ ذهنم يارى توصيف بيشتر نمى دهد. با يك مثال بگويمش شايد توانستم: عين محمد كه در موارد اكازيون از يخ استفاده مى كند، مثلاً وقتى مى خواهد به خودش خيلى حال بدهد يك ليوان گنده نوشيدنى با يخ براى خودش درست مى كند ، يا مثلاً در مواقع نادرى كه يك وقت قبلاً ها قليان درست مى كرد، توى تنگش آبليمو و يخ مى ريخت. ايده ى كلى اش هم اين است كه يخ -وجودش و لفظش- مساوى حال دادن است و اين ايده تا حد زيادى هم پذيرفته شده است بين اطرافيانش.
در راستاى همين توضيحات ، يك روز ازش خواستم آن مجسمه ى آبشارى مسخره را روشن كند تا نور زردش قاطى اين همه نور سفيد بشود چشمم درد نيايد.
اين مجسمه كه درباره اش صحبت مى كنم يك آباژور است كه تويش يك لامپ صد مى خورد و بالايش يك زن و مرد ژنده پوش مينياتورى نشسته اند توى يك قايق و زنك يك گل نيلوفر توى دستش است و مردك يك برگ بزرگ را به زن تعارف مى كند. انگار كه زن نمى خواهد برگ را از دستش بگيرد ولى نمى خواهد هم به او با بى ملايمتى بگويد : ”برو عمو خودم گل دارم“. كلاً هيچى نميخواهد بگويد ، فقط قيافه اش مستأصل است و صحنه همين مدلى پاز شده است. بعد يك پمپ دارد كه آبِ توى لگنِ بركه مانندِ زير قايق را بالا مى كشد و تف مى كندش توى از همان برگ هايى كه آقا دارد تعارف مى كند، اما بزرگ تر از برگ آقا. آب واريزى هم يكى يكى ، توى آن برگ هايى كه با ايده ى پله روى هوا مانده اند، سر مى خورد و باز مى ريزد توى تشت.
خلاصه كه گفتم اين بيلبيلكو روشنش كن. و اين بيلبيلكى كه دوباره دارم درباره اش مى گويم أصلاً چيزى نيست كه ما از آن استفاده كنيم. فقط يك روزى براى منزل مباركى يكى از اقوام داشتيم مجسمه فروشى هاى تاريك و مخوف را زير و رو مى كرديم و چون بعد از خريدن اين بيلبيلكِ بى استفاده، يك مجسمه ى خوشگل تر و بالطبع بى استفاده تر پيدا كرديم، اين اضافه آمد و مجبور شديم بچپانيمش يك گوشه اى از خانه ى خودمان. حالا جديداً ديگر توى فضاى خانه هم جا ندارد و در خارجى ترين قسمت، كنار آن درختچه هاى ته حياط گذاشتيمش و روشنش هم نمى كنيم؛ يا خانه ى پُرَش فقط لامپ خالى اش را روشن مى كنيم.
بگذريم...آنجايى بوديم كه بهش گفتم: ” بيلبيلكو روشنش كن!“  آقا! رفت يك سطل بزرگ يخ حبه هم تويش ريخت و آبريزانش را هم روشن كرد. آن قدر خوشگل شده بود كه ديگر حماقات آدمك هايش به چشم نمى آمد. فقط زلالى بود و نور زرد و ذوق. حالا مى گويم يعنى نه يخ چيز خاصى است، نه نور زرد، نه جمله ى  خواهشىِ "اين بيلبيلكو روشنش كن"؛ ولى كار خاص بود ، استفاده از يخ تكرارى هم بود ، ولى خاص بود ، خاص . الكى هم نگوييد: ” نه اصلاً هم اينجور نيست و فلان“. برويد يك گوشه بنشينيد دو دقيقه با خودتان فكر كنيد يكى برايتان اين كار را انجام داده تا بفهميد چه حال سنگينى بهتان داده.

بعدش كه دارم فكر مى كنم مى بينم كه شايد هر روز يك دانه يا دو تا از اين خاص ها براى آدم پيش مى آيد و آدم حواسش نيست ؛ يك روز بى دليل يك كتاب هديه مى گيرى و يك روز اتفاقى با پيرمردهاى بازنشسته ى پارك محل هم صحبت مى شوى و كلى كيف مى كنى از مجلس آرايى آقاى كروبى هفتاد و اندى ساله و طرفدارى پر و پا قرصش از دخانيات؛ از اشعار استاد كاشانى كه اين تصور را به وجود مى آورند كه به وزن و قافيه غل و زنجير شده اند شايد؛ و امروز هم اصرار دارد كه  ساعت ١٠ شب راديو پيام را بگيريم حتماً، كه شعرش را مى خواهند بخوانند. حتى نگاهِ خنكِ آن پيرمردِ ملوسكِ تميزِ فرنگ رفته هم براى آدم خاص مى شود يك وقت ها؛ همان كه ناخن هايش خيلى مرتب و صاف و صوف اند و نمى كند يك دانه نصيحت حرام آدم كند و گوشش آن قدر تيز هست كه نشود يواشكى از ناخن هايش يا تيريپ تر و تميز و مرتبش تعريف كنى. شايد خيلى هايشان اين مدلى باشند، يعنى گوششان تيز باشد، يا حواس هايشان بيشتر از هفتاد سالگى هايشان جمع باشد. يعنى شايد هر چه درباره ى گوش هاى فوق بزرگ و خفاشىِ آقاى شطرنج و شكم  كروى و دمپايى و دسته كليد و سوئيچ وزين آقاى تخته نرد گفته باشم، خودشان هم شنيده باشند. شايد هم گوش آقاى تخته نرد اندكى سنگين باشد، ولى از گوش عميقِ آقاى شطرنج بعيد است كه سنگين باشد، يعنى انتظار اين مى رود كه صدا بگردد فقط دنبال همچون چاه عميقى و فقط توى آن فرو برود. ولى خب، چه بدانم. اين ها كه مى گويم همه ى شان گمان اند. به هر صورت بايد ديگر آدم بشوم و درباره ى ظاهر كسى توضيح ندهم. چون بقيه هم مى بينند خب، توضيح دادن ندارد كه. بحثم أصلاً چيز ديگر بود. از موضوعات خاص مى خواستم بگويم كه ديگر يادم نيست چه مى خواستم بگويم . فقط يادم است كه دو دقيقه مانده به پخش شعر غزال و پلنگ موسيو كاشانى ، در حالى كه راديو به گوش آماده بودم، خوابم برد و الان مانده ام كه اگر پرسيد: " گوش داده اى يا نه؟" زشت است بگويم "خوابم برد" يا نه؟ به كى به كى قسم كه به هر كسى هم رسيدم گفتم گوش كند. ذوق هم داشتم، ولى يك وقت ها آدم زياد خسته است خب. حالا اميدوارم كه دست كم يك نفر در اين موضوع خاص رو سفيدم كرده باشد و ساعت ١٠ راديو پيام را گرفته باشد. در باب پايان بندى اين كه: از اول تا الان همه ى اين زر ها را زدم براى اينكه مى خواهم به اين برسم كه يعنى نميدانم كار خاص من چيست. دقت نكرده ام تا به حال. شايد هم كار خاص ندارم من اصلاً.

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

كجايى حالا؟


اصلاً تو چه داشتى براى من كه اين همه غصه ات را مى خورم؟ دليل اينكه هيچ وقت بعد از ظهر ها نخوابيدم تو بودى. از وقتى يادم هست بايد از مدرسه كه مى رسيدم تو را مى بردم بيرون براى قضاى حاجت. چرا هميشه بايد بعد از ظهر ها كارت را مى كردى؟ چند بار تنهايى حبست كردم توى دستشويى كه ياد بگيرى آنجا رفع حاجت كنى، چند روز هم خودم بالاى سرت ايستادم؛  سر همان ساعت هميشگى عصر. اما انگار فضاى دستشويى برايت مقدس بود، نم پس نمى دادى. چقدر سر اين موضوع حرصم دادى! چه كار مى كردى برايم به جز اينكه هر روز براى هر جايى رفتن و هر تعطيلاتى براى مسافرت رفتن هول و ولا داشتم كه تو اذيت نشوى؟ كى غذا بخورى؟ كى بخوابى؟ صداى همسايه ها را در نياورى، حمام ببرمت، دكتر بيايد ، چرا وقتى واكسن هاى كوفتى ات را  مى خواهد بزند فَكّت را مى بندد؟ برايت اسباب بازى بخرم و خوراكى و وسايل قر و فر. شانه دسته آبى ات را هنوز دارم كه مى آورديش مى دادى به دستم و مى نشستى جلويم مى گفتى شانه كن. بوى شامپويت هنوز توى مشامم مى پيچد؛ هنوز گاهى صبح كه از خواب مى پرم فكر مى كنم تو آمده اى پيشم، هنوز هم عادت نكرده ام بعد از ظهر ها بخوابم. معلوم نبود تو بچه ام هستى يا از من بزرگتر؛ از من كه زودتر بالغ شدى، همان روز كه حوصله نداشتى با من بازى كنى، نمى پريدى چوب شور ها را از دستم بگيرى. چقدر آن روز ترسيده بودم، فكر مى كردم دارى مى ميرى! زنگ زدم به بابا گفتم ازت خون مى رود، باباى بيچاره چقدر زحمت كشيد تا گريه ام بند آمد. چقدر سخت بود كه مبحث بلوغ را در محيط كارش تلفنى برايم توضيح بدهد.
حالا رفته اى چپيده اى توى آن قاب عكس كنج ديوار، زبانت را ول داده اى بيرون ، مى گويى: ” آن تابستان كه با هم اين عكس را گرفتيم خيلى گرم بود.“ اين تابستان هم خيلى گرم است خب لا مصب! مى گويى: ”من را بگذار جلوى كولر هى قل بخورم خودم را برايت لوس كنم.“ آخر توى پدر سگ چه مى دانى كه همين لوس بازى هايت، همان شيطنت ها و اذيت هايت دنياى نوجوانى ام بود؟ غير از تو، كارتون ها را براى كه تعريف مى كردم خب؟ عصبانى مى شدم از اينكه تماشا نمى كنى. آخرش با هم به اين نتيجه مى رسيديم كه تو فقط بغل دستم بخواب، اصلاً نگاه نكن، فقط باش كه اظهار هيجان هايم را بشنوى ، حالا كه نيستى، كه را بنشانم برايش تعريف كنم دنياى آدم بزرگ ها را؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

همه او را ديده ايم ، یادم نیست کجا!



كمربند پوسيده اى، شلوار گشاد چروك و پيراهن آبى روشن چرك مرده اش را سر بزنگاه، به طرزى بى رحمانه اعدام كرده ؛ و رنگ و روى اينوِرت شده اش - پوستِ آفتاب سوخته و مو و ته ريش سفيد - بد قوارگى آن صورت كوچك بى دندان را جلا مى دهد. لب خيابان ايستاده و كلاه كپ سرمه اى اش را با دسته قبض مى تكاند . دستگاه فكر خوان اگر به اش وصل كنيم ، نه فكر جوانى هايش است و نه غرور زندگى درست و حسابى داشتن در قديم نديم ها ، و نه زن و بچه و خانه و عشق و سكس و ماشين و مسافرت ، نه آرزو و أمَل و دنيا و آخرت و شيطان و خير و شر و خدا و اينها، نه هيچ چيز ديگر، مگر پانصد تومنى كه قرار است از ماشين تازه پارك شده بگيرد، و اندكى فراتر… یک نخ سیگار ، یا ناهار شايد...

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

family reunion


شوق دانستن راه های مخفی و سوراخ سنبه های آن خانه ی درندشت  که هر کس می توانست فکر کند فقط خودش بلدشان است ، یک عالمه گربه ی خانه زاد که جد اندر جد گوشه ی حیاط  زندگی کرده و بچه کرده بودند و دست آخر می مردند اما نسلشان همچنان ادامه داشت، درخت انجیر خیلی مغروری که هیچ وقت کرک و پرش نمی ریخت، و کارگاه خراطی پر از ابزار و اسباب بازی و کلاً هر چیز کوچک و بزرگ چوبی،
یک طرف بود،
 اجبار خواب بعد از ظهر یک طرف دیگر.
و ترس اینکه یک چیزی را نا خواسته دست کاری کنی و مورد شماتت قرار بگیری هم همان طرف دیگر.
 بچه های بزرگتر آنقدر با آب و تاب ترس این مورد آخر را توضیح می دادند که تقریباً هیچ موقع بی گدار به آب نمی زدم. هنوز هم همین اخلاق را دارد که کسی نباید بی اجازه به وسایلش دست بزند. حتی حالا که دیگر به جای آن کارگاه پر مشغله، پاتوقش آشپزخانه ی آپارتمان نقلی ایست که هفته ای، ماهی، سالی یک بار زنگش را می زنند و او بدون اینکه حرفی بزند از توی آیفون تصویری رنگی اش نگاهی می اندازد و دکمه را می زند.
دلم آنقدر تنگش بود که وقتی بغلش کردم و دانه دانه ته ریش های زبرش توی گوش و صورتم فرو رفت، فراموشم شد که همیشه از بوسه های سلام و خداحافظی اش فرار می کردم.
43 ساله ی خیلی پیری است، اگر شب های زندگی اش را حساب نکنیم. مخصوصاً وقتی انگشتم را می گیرد و دست در موهایم می کشد و حرفی نمی زند از اینکه چرا بی اجازه قبل از شام  دست در سالاد بردم؛ وقتی که چشم های چروکیده  ی خونی رنگش را خیره می شوم، و کار کردن خیلی عادی اش در آشپزخانه وقتی آن همه آدم روز عید آمده اند دیدنشان، درست و دقیق انگار همه آمده اند به یک فامیلی ریونیون فرمالیته ؛ همه ی همّ و غمش این است که معشوقه ی قدیمی اش را به موقع دارو بخوراند و دستشویی ببرد، دارد بی صدا داد می زند که 43 ساله ی خیلی پیری است...

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

اختفاء الاثر


هدف این بود که بگوید نه . که از خودش محافظت کند. شست پایش را از زمین بلند می کرد و سعی می کرد محکم بکوبدش باز به جای اولش .
گفتم :" تو از اونایی "؛
گفت: " کدوما؟ "
 گفتم : "اونا " . بعد هی نگاهم کرد که بگویم کدام ها...
حرفم را گم کرده بودم. داشتم خودم را سرزنش می کردم که چرا دارم مردُم را توی دسته بندی می گذارم –اونایی که اینجوریند یا اینایی که اونجوریند-  گفتم: " نه ، هیچ کدوما ".
می خواستم بگویم: " ولی حدس می زنم اگر بیفتی تو همچین شرایطی ، همچون کاری می کنی "
باز انگ پیش داوری به خودم چسباندم. نصفه خوردم ته حرف را. گفتم : " آقا اصن هیچی"
بعد پاشد رفت دم پایی پایش کرد ، شروع کرد از بیست سال پیش و ده سال پیش تَرَش تعریف کردن. پریدم توی حرفش که: " اشتباه کردی خو، مشخصه، حالا که چی مَثَن هی یاد آوری می کنی همه چیزایی رو که گذشته و دیگه برنمی گرده؟ "
بعدش دیگه ساکت شد، منم ساکت شدم. گفتم به خودم اصلاً مگه تو بودی توی آن شرایط ؟ که قضاوت کنی کار کی اشتباه بوده . چجوری اصلاً تشخیص می دهی که گذشته را بازخوانی کردن دردی را دوا نمی کند؟ چیز مفیدی را یاد آور نمی شود؟
بعد گفتم : " حالا حرف منو حساب نکن. همچی موردی رو گذاشته اند جلوت میگن تصمیم بگیر. انجام می دهی یا نه؟ "
گفت : " نه " ...

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

خیابان رد شدنی دستم را فشار داد گفت یک روزی هم می شود که بابای آدم نیست


حالا هی صاف و صوف می نشینم که بهشان بگویم یعنی من خیلی برایتان احترام قائلم. که به پدر ثابت کنم بلدم با آدم بزرگ ها کنار بیایم، که مطمئن باشد توانسته خوب تربیتم کند. تعریف که می کنند با نگاهم کلی نشان می دهم که خیلی با دقت دارم گوش می دهم، که خیلی توجهم را جلب کرده اند اما فقط خودم می دانم چه زجری می کشم. خوشحالم که  هنوز یکی از آنها نیستم، البته شاید هم روزی بشوم، نمی دانم آدم که پیر و خرفت بشود در حالی که همه ی زندگی اش را صرف کرده تا آخر بگوید من بچه های خوبی تربیت کردم و از بچه های من بهتر اصلن نیست چه حسی دارد. از همین های زندگی می ترسم دیگر، که یک روزی بنشینم تعریف کنم من فلان کار های مهم را انجام داده ام فلان جاها رفته ام و بچه هایم را به فلان مراتب بلند بالا رسانده ام و همه ی این ها را ، با از صبح تا شب، چند شیفت توی چند دفتر معتبر کار کردن،  بدست آورده ام و الان هم که پیرم خیلی راضی ام از اینکه بچه هایم آن سرِ دنیا خوشحالند و من تنها مانده ام در یک سیاه چاله دو زانو نشسته ام، هر از گاهی با چهار تا آشنای قدیمی کاپوچینو با شکر قهوه ای می خورم و اوکی اوکی راه می اندازم و آشنا قدیمیه با کمال میل بچه اش را می سپارد دست من تا از تجربیاتم و موفقیت های بچه هایم در گوشش بخوانم و  بفرستمش ور دل دلبندانم. بعد بقیه را هم مثل خودم وادار کنم به تظاهر رضایتمندی و خوشبختی و خرسندی، بعدش یک روزی هم که نمی دانم کِی، خانه رسیدنی، هنوز کراواتم را نکنده، بمیرم آرام. لابد وصیت هم قبلن نوشته ام و بعد از اهداء همین خانه ی فکسنی به ورثه، متذکر شده ام که روی سنگ قبرم بنویسید انسانی بسیار اصیل و نژاده بود که با لبخندی دردناک بر لب مُرد.

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

و یلدا در تاریکی زاده می شود

و آن ها همسایگان ما هستند . و ما مستأجریم ، در محله ای که من هرگز نمی دانم کجاست . و آن مرد خیاط معتاد است و آن زن معتاد به اعتیاد اوست. یک میترای زردنبو دارند و یک امیر کوچولوی با مزه  و باهوش که  یک شب تب کرده و از آن به بعد دیگر خوب نمی شنود. هر روز میچسبد به تلویزیون، پس چشمهایش هم ضعیف می شوند. ماشین در خیابان بوق می زند و امیر نمی شنود. ماشین امیر را زیر می گیرد. امیر لال می شود. الان امیر یعنی کر و کم بینا و لال. میترا بزرگ می شود. ما آنجا زندگی نمی کنیم . میترا زیبا می شود. یلدا و آزاده هم متولد می شوند. میترا ازدواج می کند با یک مرد شصت ساله. مرد شصت ساله، هفتاد ساله می شود اما نمی میرد. میترا طلاق می گیرد. امیر بزرگ و قوی می شود. آزاده  سال هاست کلاس پنجم است . میترا با یک پسر جوان ازدواج می کند. امیر کار می کند در تراشکاری. میترا طلاق می گیرد. امیر فقط کار می کند. امشب شب یلداست و تولد یلدا هم. کیک می بریم. میترا به پدر پنجاه و چند ساله ای می گوید که با یلدای نوزده ساله ای ازدواج کند. پدر پنجاه و چند ساله یک اشک از چشمش پرت می شود و ما آرزو می کنیم کاش بهت ها به اشک ها راه بدهند و کاش همگی مرده باشیم فردایی که آرزوی نبودنش در همه یمان موج می زند.
ابد یا اعدام؟

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

منجلاب

دارم غرق ميشم، بهش نگو، فك ميكنه حالا چى شده، اسم منجلاب مياد فقط ياد جندگى ميفته، سيس، به خودتم نميگم، كسى نميفهمه اصن چى ميگم، دختر هم مگه حرف ميزنه؟ ها ها ها، چقدر تو با مزه اى آخه. تاحالا از خودت پرسيدى چرا نميخونى؟ ميدونم آخه، هيچ موقع نميخوندم چون، خسته تر از اونم كه چيزى بخوام، ولى تو نميفهمى، من باهات كارى ندارم... تلخ، تلخ، مزه ى  مترونيدازول ته زبون. درد استخون دنبالچه، چه مشماى خفنى پيدا كردم، من می شينم تو سرازيرى منو بِكِش، تند بدو. صبورى ميخواى تو بشينى من بِكشمت؟ چى بود اسم بچت؟ مگه پسرم داشتى؟ ترم چنده؟ عب نداره جواب بده، من هى وسطش داد ميزنم: چند متره؟ تراسم داره؟ ميشه اتاق خوابو ببينيم؟ نيلوفر اینجوری نشين يهو زمین، اگه يه سنگى آهنى چيزى لاى برفا بود چى؟ عه منو نيگا كن يه نفر ديگه توشه به جام. كاپشن دخترونه س ها، نخندن بهت! خوب شد اينو آوردم! برف ميزنى؟خانوم به اين بگو سر به سر نذاره با منا. اه اه مزه كيشميش سوخته توشه، من تكيلا كرم دار می خورم، دولا كن كرمش بياد، چه فرقى داره اونم مزه ان ميده ديگه حالا، يادته يه كيلو گيلاس خريديم همش كرم داشت همه رو باز می كردى كرماشو ميخوردى گيلاساشو ميدادى به من؟ نمی شينى بِكِشَمِت كمرت مِثِ من به گا بره؟ اين انگار كه الكلش پريده، پژمان گه خوردم، گه خوردم، گه خوردم، گههه خوردممم. بدو بيا نيلوفر سرش خورده زمين ، نترس . هيچى نيس بابا همچى نشسته بالا سرم انگار مُردَم ، يه مشت كسخل. آقا هفت-هشتا ديگه فلفل قرمز بده. بيا آب نبات بخور ، ببخشيد گوز ملقت كردم. كله مو فشار نده جاكش درد مياد. فردا جلسه كتاب خونى ساعت ٣ يادتون نره. ساعت ٣ ه كه الان، نميرم خب باشه، می شينم ورِ دلِ تو از اسبِت برام تعريف كنى منم نگاه ابروهات كنم تو دلم بگم....، نه ولش كن هيچى نميگم. دلم گرفته اون فيلمو استپ كن. تو اول بيا بغلم. نميفهمه اگه هم گريه كنم. مسواكتو در بيار سر قليون كفى ميشه، اين همه آدم ميخوان بكشن خو. مطمئنم اهمیت ندارم، هرچقدم آدم كاراى مهم داشته باشه دو دقه كه ميتونه زنگ بزنه فقط صداش بياد، ميخواستم بگم ناراحتم دلم گرفته خسته ام، اما هيچى، به قول يارو گفتنى مهم نيس، حالا معلوم نيس خودم يا موضوع. درد دندون و دنبالچه ، مث كتلت با نخوداى درسته ى لو رفته ى تو گوش كوبيده. همه كمك كنيد كه من يادم بره بگم سر يخچالو بگيريد بذاريم تو پذيرايى صداش اذيتم می كنه. تو فقط بهش نگو. بيمارى روانى داره اين آدم، فقط بايد تمجيدش كنى، آخه كتابمم دستشه نمی خونه، صفه دومه از پريروز تاحالا. ١٢ بهداشت باشيد، حذف دوستات كه نكردى، منم تازه دارم راه ميفتم، پاشو بیا. جاى منم ناهار بخوريد، كتابه تو سرم آوار شده . الو الو، من اصَن ميخوام برم زندان، من با اين مادر قبحه كنار نميام. گوش میدى چى ميگم؟ بذا تو فاميل همه بفهمن بذا مشخص بشه كى كلاه برداره، به تخم پسرم و خودم. هاها ها چه فحشايى ميده، پسرش و خودش . اون موقعى كه داشت زندگى منو به باد ميداد اشتباه كردم، هرچى با اين آدم مباشات كردم (جون؟ چیکا کردی باش؟) ، پدر سوخته ١٣٠ تومن داده سيصصصد و شصت ميليون از بغل من تيغيده، ولت كامبيز نميكنم، بهش گفتم ناهيد حالش خوش نيس، هر بلايى سر زن و بچه من بياد تقصير توئه، زندگى تو به آتيش ميكشم...بابا خيلى خب اينو كه نگفتم بهش ناهيد، نه به جان تو ناهيد، نه ميگم، نگفتم خانمم. من كه ازين كارا نميكنم ، زر زر ميكرد يه چيزى گفتم حالا. از چى ميترسى؟ كه برم زندان؟ خوبه بياد دويست تومنم از تو بگيره؟ بذا همه چى جلوى فاميل مشخص شه كه اين آدم چيكار كرده. كمكى ازم بر مياد؟ كفى ماشينتونو در بياريد. شما بشين فرمونو بده راست من هل ميدم، (كى ميگه با پرايد بياى اينجا آخه مردک؟). تخم سگ حروم زاده باز اذيتش كرد ، تو برو سر كلاس حالا، اين چند صفحه كه تموم شه پا ميشم ميام واسه درد همتون ميميرم، من كه ديگه بيكارم واسه همش وقت دارم حالا فقط اگه حوصله داشته باشم ازين گل و شل بيام پايين، منجلابى شده ...

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

جایی برای ماندن در پیاده رو


مادر جان چرا اينجا نشستى؟... مادر جون؟
 با صورت چروكيده و پوستى كلفت كه به زحمت چين خورده، لاغر و استخوانى روى دو پا نشسته توى پياده رو، كوچك اندامى به اندازه ى يك صندلى پلاستيكى بچگانه پيچيده لاى چادر گلدار سورمه اى كه فكر نمی كنم چندان گرمايى داشته باشد در اين هواى 7 درجه ى 8 صبحى... 
مى گويد: چه كار كنم مادر؟
- بلند شيد مادر اينجا سرده ، پاشيد من كمكتون مى كنم، جايى ميخواستى برى؟ 
( انتظار مى كشم جواب بدهد ) جم نمى خورد
نه، جايى ندارم برم كه، كجا برم؟
چادرش كنار مى رود، يك جفت دمپايى كرم رنگ از آن ها كه رويش بسته است و پلاستيكى، قديم ها توالت حياط خانه ى پدر بزرگم از آن ها داشت، تويش كه خيس مى شد ديگر خشك نمى شد تا باباجون بيايد از سر نو بشوردشان بگذارد تو آفتاب ايستاده به ديوار تكيه شان بدهد تا آبش برود؛ از آن ها پايش است
- پاشو مادر حداقل بشين رو صندلى هاى ايستگاه اتوبوس، اينجورى پاهاتون درد مياد
گويى همانجا ميخ شده چون آفتاب كمرنگى مى تابد. ولى انگار كه سوز غليظ از آن چادر گلدار نگذرد. احساس مى كنم خيلى وقت باشد روى دوپا نشسته ام، نميدانم چرا همش ذهنم به سمت توالت قديمى توى حياط پدربزرگ فلش بك ميزند... 
حرف نمى زند. مستأصل مى گويم
- هر جا بخواى مى برمت، خونه ى كسى رو كه ميخواى برى بگو
- كسى رو ندارم كه مادر... 
پولهاى ته جيبم را در مياورم، اندازه ى كرايه آژانس نمى شود
- اينجا بى هيچى نشستى، لا اقل اينا رو بگير اگه جايى به ذهنت رسيد تونستى سوار تاكسى شو برو يه جايى، اينجا يخ ميزنى 
- نه مادر خودت لازمت مى شه 
نه لازمم نمى شه
مطمئن كه شدم مشتش را بسته بلند مى شوم مى روم، پشتم را هم نگاه نمى كنم، دوباره سوار ماشين مى شوم ، زار مى زنم و مى روم دانشگاه


۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

بام دوشنبه


داشتم به خودم قول می دادم که اگر رسیدم بالا جایزه م اینه که هرچنتا خواستم می تونم سیگار بکشم برگشتنه ( تو ذهنم عذاب بود که تنگی نفس و قلب دردم مال سیگاره، ینی اگه برسم بالا ینی نه تنگی نفس دارم نه قلب درد، باریکلا توجیه) یه دسته بچه مدرسه ای دختر، با یه معلم آقا داشتن همینجوری یللی تللی می رفتن بالا منم پشتشون ، بارون میومد تو یه هوای باحالِ خنک وسط تابستون
[ وایسید ، شاشم گرفته ، الان میام میگم بقیه شو.... ]
بعد دو تا لاشخور داشتن میومدن پایین، فک کردن منم مدرسه ای ام، نی که با مقنعه از دانشگا میومدم.....
[ من می خوام تعریف کنم برادرم نمی ذاره، یه قوطی کنسرو پلمپ داده دستم ، می گه اینو خودم تولید کردم. می گم باشه. بعد می بینم سَبُکه. می گه خودم تولید کردمش. ( رفته سمنان کارخونه کنسرو سازی بخره ) قوطی خالی زده . می گه توش چُسه. می خوام بازش کنم ، می گه: نکن، نکن ، نکن ، نکنیا. می گم خب چرا؟ چی توشه؟ سبُکه! می گه : چُسه...بِده...( می گیره از دستم می ره)
هی تعریف می کنه ولی من خندم نمیاد. می گه به یارو گفتم مشروب داری؟ یارو یه گالن 20 لیتری عرق سگی داده همینجوری دستم ، بعد مأموره اومده بهم گیر داده گفته چرا از این مشروب خریدی؟ این الکل با آب قاطی می کنه میندازه به مردم، خودم برات هرچی می خواستی میاوردم
هی خندم نمی آد. نشستم مثِ سگ. چون مامانم گیر داده بود از عصر تا شب . یه سَره... خلاصه که ولش کنید این برادرمو، به من گوش بدین ]
داشتم می رفتم بالا پشت بچه مدرسه ای ها، دو تا بچه فلان داشتن میومدن پایین مسخره م کردن. یادم نی درست ولی یکیشون یه چی گفت اون یکی گف : هییییییـــــــح. ینی که لج در بیار خندید. بعد یه آقای پیری مثِ فرفره از بغلم رد شد. با فاصله ی 10 قدم تند تند پشت سرش رفتم. یه سگه شکل سپید دندان، همونجوری خوشگل ، از بالا میدوئید پایین، نگاش کردم کِیف کردم. بد دیدم که آقائه هم نگاش کرد کِیف کرد. هی پشت سرش رفتم، بعد دوئیدم برسم بهش. گفتم میشه کنار شما راه بیام؟ یه جور باحالی گف که بله بله البته.
شروع کردیم از این در و اون در صحبت کردن؛ خیلی میفهمید. بس که با فهم بود حال می کردم درباره ی همه چی باش حرف بزنم
تهران تمیز بود، خیلی هم قشنگ ، بارونشم خیلی درد داشت
بعد گف که شرکت نفتی بوده، سال 46 شریف مهندسی شیمی نفت خونده بوده. گف اون موقه شما هنوز نبودی، گفتم بله . بعد گف برادرتم نبوده، گفتم بله. بعد گف که مادرتم احتمالن بچه بوده. گفتم بله ، 6 ساله. بعد بهش گفتم که آقای دوس پسرم فلان جا کار می کنه. گف که آفرین خیلی خوبه ولی اینجور آدمی زیاد پیشت نیس همش تو بیابوناس ( گف : حالا نری بهش بگی! گفتم: خب) گف منم اینجوری بودم جوونیام، واسه خانمم خیلی مشکل بود، زمان جنگم بوده و فیلان. گفتم من راضیم عِب نداره، گف خب.
تا ایستگاه 2 رفتیم، آویزون شده بودم از میله های یه جایی، فک می کردم به اینکه یه عالمه درخت کجای تهران داشتیم که من الان از این بالا دارم می بینمشون اما یادم نیس کجاس؟ رفته بود آب پُر کنه. گفتم کجاس اون همه درخت داره؟ بعد بهم گفت کجاس. بعد یادم اومد کجا بوده. بعد دیگه همین.
خیلی می فهمید. دلم برا آدم بفهما تنگ میشه همیشه . جایزه ام که یادم رف به خودم بدم اصن. بس که هرچی گفتم فهمید به قرعان.



۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

برگه ها


آدما برگ برگ تموم می شن
بعضی مثل درخت
بعضی مثل یه کتاب خوب
بعضی مثل جزوه ی حجیم شب امتحان، که خوانده نخوانده شب آخرشان است
بعضی مثل دفترچه یادداشت
بعضی مثل برگه های تقلب که یواشکی می بیننشون ، رد و بدلشون می کنن و بعدم گم و گورشون می کنن
بعضی مثل یه مجله ی زرد کم/ پُر تیراژ
بعضی مثل یه دفتر چرک نویس 40 برگ برتر(؟)
بعضی مثل یه جعبه دستمال کاغذی 200 برگ
بعضی مثل همشهری همیشه تو همه دکه ها زیادن اما وقتی لازمشون داری ، هرجا سراغشونو بگیری تموم شدن
بعضی مثل دست نوشته های قدیمی که یه شب بارونی برای آخرین بار خونده می شن و برگ برگ توی شومینه گُر می گیرن
بعضی مثل یه برگ A4 سفید که می شه همه جاشون نقطه بازی کرد
ولی بعضی مثل یه دفتر شعر جیبی، با اینکه خیلی وقته تموم شدن اما همیشه تو یه جیبی، کیفی، کشوی قفل داری، جایی ، می مونن و یادشون تو ذهنت برگ برگت میکنه...
بالاخره همه برگ برگ می شن

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

کله سه گوش های یک چشمی


چشمانش را گِرد میکند ، می گوید : "شما خیال کردید این حقّی که مردان دارند برای گرفتن چند زن، این حقّ را ، مردان در قانون نوشته اند؟ "
بعد صدایش را می آورد پایین - مثل این ها که یک چیز بدیهی را بیان می کنند- و می گوید: "نــــــه ! این قانون را خدا نوشته..."
بعد خدا  سیخونکش می زند و می گوید : "خودکارت را بده یه دقه... می خواهم  قانون بنویسم باز،... بدو"
یک احتمالن آدمیزادی از زیر چادر می گوید: "اگر این فساد و فحشایی که از عدم امکان ازدواج پیش می آید، قانونی باشد ، و در ق(غ)الب ازدواج دوم  یا موقّت ، از زنی حمایت شود، بهتر نیست؟!؟! "  بعد یک جوری یک چشمی نگاه می کند که حتمن باید حرفش تأیید شود.
دور و برم را نگاه می کنم ... میلیون ها یک چشمی بِهِم زُل زده اند.
گوشه ی دیوار می نشینم زانو هایم را در بغل می گیرم. اصلاحاتی وجود نخواهد داشت... افکارم خاموش می شود... سکوت خواهم کرد ، برای همیشه...

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

آنچه یادم آید کجی بیش نیست

نگران که می شد گردن کج می کرد... فکر می کرد نمیفهمم. معمولن حدسش درست بود. چشمانش را تنگ می کرد. سرش را متمایل به شانه ی راست میگرفت و کمی قوز می کرد بعد با یأس نمایانی در آن چهره ی غم آلودش می پرسید: می دونی چی می گم؟ و من لبخند همیشگی ام را تحویل می دادم و سعی می کردم آرامش کوچکی بهش تزریق کنم ، سری تکان می دادم که یعنی : آره، می فهمم. ذره ای از یأسش کم نمی شد و ادامه می داد...