‏نمایش پست‌ها با برچسب ان-در احوالات مایعات فراموشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ان-در احوالات مایعات فراموشی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

باس یه روزی هم بشه دیگه این چیزا مهم نباشن

خب تو هم باشى مست مى كنى اگر، به كسى كه روزى نقشى از زندگى ات بود، بگويى : " يادت هست مو هاى منو هم مى بافتى همه ى همشو ! يادت هست؟"
و او بگويد: " نه."
آدم مست هم نباشد بغض مى كند. تازه بايد خيلى هم قوى باشد كه هى اصرار كند :  "دروغ مى گى، يادته" . 
وگرنه آدميزاد همانجا لال مى شود، دلش خرد مى شود مى ريزد
و او سنگدل تر از اين هاست كه هى با اقتدار تكرار مى كند: " نچ يادم نيست."

وگرنه آدم يادش هم نباشد، دروغ كه حناق نيست ، مى شود يك كلمه بگويد "اوهوم"

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

حافظه حافظه غمیست عمیق

خيلى آرام و كم صدا مى آيم می نشينم روى دسته ى صندلی ولو می شوم روی میز به این فکر می کنم که باید فکر کنم. آنقدر خودم را نگاه نکرده ام شاید نفهمیده ام که زیر چانه ام جوش درامده. باید دستم را زیر چانه ام می گذاشتم حتمن تا بفهمم چه دردی دارد.  کتاب زیر دستم روی میز خیس می شود اما برایم مهم نیست. همیشه روی کتاب خیلی حساسم که تمیز و سالم بماند اما این یکی نمیدانم چرا حرصم را در نمی آورد. لابد چون آهتگ های معروف را همه را با یک تنظیم کلیشه ای باز نویسی کرده اند.
 به خیلی ها گفته بودم که حافظه ام ضعیف شده اما نمیدانم به کی ها. می روم فرو در فکر دیشب که اصلن چی شد. فقط یادم است که زده بودم به گاردریل، انقدر مبهم. یادم هست حتی توی یک پارک یه جایی شاشیدم. حالا افتخار نیست گفتنش ، اما تنها چیزهاییست که به خاطرم می آیند. غنیمت می شمارمشان که شاید باقی قضایا از توی حافظه ی تصویری ام کله درآورند، یا اگر بخار گرفته اند گرمشان کنم که معلوم شوند. بعدش نفهمیدم چی به چی شد، کی مرا پیدا کرد، کجا بودم اصلن، کی برگشتیم تهران. فقط چشم باز کردم یک بار جاده بود. یک بار قبلترش محمد از توی پارک بلندم کرد گفت بدو ، منم دوییدم لب جاده تا رسیدم به ماشین. حالت تهوع هم شاید داشتم، یا اینطور حس می کنم که داشتم، چون اُق که می زنم یادش میفتم. صبح زود باز چشم باز کردم نمی دانم چرا اول ساعت را نگاه کردم، شاید ۴:۳۸ دفیقه بود، مطمئن نیستم، بعدش تازه دیدم توی تختم خوابیدم با یک عالمه لباس. همه را در آوردم به جز ملزومات، شاید راه نفسم باز شود. بعد رفتم تا یخچال و یک آب بیمزه همطعم آب دهان مرده خوردم بعد دویدم تا دستشویی و به این فکر کردم که چهان می گوید: «آب بدنت کم بشه سردرد می گیری.» بعد گفتم به خودم الان دیگر آب خوردم لابد خوب می شوم. بعد با گوشی ور رفتم تا حالت تهوعم یادم برود. دوباره خوابیدم. به زنگ تلفن بیدار شدم که زود قطع شد. بلند شدم آب های بیمزه ای را که خورده بودم به بدترین طعم ممکن بالا آوردم. بعدش نشسته بودم چهار زانو کف حمام بابا اینا، به گندی که همانجا زده بودم فکر می کردم، نه هیچ جای دیگر. بعدش آمدم همانجوری خیس و ولوشو لای پتو خوابیدم. نمیدانم داغ بودم یا یخ. انگار همه رفته بودند. حرف بیمه و اینها شنیده بودم قبلش. تند تند نفس می کشیدم که اُق نزنم. چه زشت! عین این زائو ها افتاده باشم و گند بکشم همه چیز را. بعد مامان آمد چای لیمو به خوردم داد. دهنم گس شده بود. بعدش بستنی چیلی گفت میخوری؟ هیچی نگفتم، داشتم فکر می کردم که اصن چی داری میگی ، که آورد داد دستم. یک قاشق خوردم اولش طعم تند زد توی دماغم بعد ولو شد روی زبانم ، تازه فهمیدم بستنی گفته بوده. تا اینجا هنوز همان صحنه  گاردریل ها هم یادم نمی آمد. تا الان هم -که دست زیر چانه گذاشته ام و درد جوش را حس می کنم (که البته جوش نبود، انگار به یک جایی خورده که درد می کند) و فکر می کنم کِی پیرهن قرمز ستاره دار پوشیدم- البته یادم نیست. فقط در حد یک تصویر مبهم است خیلی اگر فشار بیاورم تازه. مامان هم هیچی نمی گوید. خاله هم آمده، می گویم خوبم که باز شصتاد تا دارو برایم تجویز نکند.
 هیچی دیگه همین. این نوشته یک چیزیست بین خودم و حافظه ام. می خواهم بهش بگویم دارم با چنگ و دندان نگهت می دارم. بعد می آیم دو تا آهنگ از کتاب پیزوریه از حفظ می نوازم هرچند انگشتانم قفلند، اما شنیدم حافظه هه دارد می گوید : خب منم با چنگ و دندون نگهت داشتم نکبت. ولی زر می زند...

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

منجلاب

دارم غرق ميشم، بهش نگو، فك ميكنه حالا چى شده، اسم منجلاب مياد فقط ياد جندگى ميفته، سيس، به خودتم نميگم، كسى نميفهمه اصن چى ميگم، دختر هم مگه حرف ميزنه؟ ها ها ها، چقدر تو با مزه اى آخه. تاحالا از خودت پرسيدى چرا نميخونى؟ ميدونم آخه، هيچ موقع نميخوندم چون، خسته تر از اونم كه چيزى بخوام، ولى تو نميفهمى، من باهات كارى ندارم... تلخ، تلخ، مزه ى  مترونيدازول ته زبون. درد استخون دنبالچه، چه مشماى خفنى پيدا كردم، من می شينم تو سرازيرى منو بِكِش، تند بدو. صبورى ميخواى تو بشينى من بِكشمت؟ چى بود اسم بچت؟ مگه پسرم داشتى؟ ترم چنده؟ عب نداره جواب بده، من هى وسطش داد ميزنم: چند متره؟ تراسم داره؟ ميشه اتاق خوابو ببينيم؟ نيلوفر اینجوری نشين يهو زمین، اگه يه سنگى آهنى چيزى لاى برفا بود چى؟ عه منو نيگا كن يه نفر ديگه توشه به جام. كاپشن دخترونه س ها، نخندن بهت! خوب شد اينو آوردم! برف ميزنى؟خانوم به اين بگو سر به سر نذاره با منا. اه اه مزه كيشميش سوخته توشه، من تكيلا كرم دار می خورم، دولا كن كرمش بياد، چه فرقى داره اونم مزه ان ميده ديگه حالا، يادته يه كيلو گيلاس خريديم همش كرم داشت همه رو باز می كردى كرماشو ميخوردى گيلاساشو ميدادى به من؟ نمی شينى بِكِشَمِت كمرت مِثِ من به گا بره؟ اين انگار كه الكلش پريده، پژمان گه خوردم، گه خوردم، گه خوردم، گههه خوردممم. بدو بيا نيلوفر سرش خورده زمين ، نترس . هيچى نيس بابا همچى نشسته بالا سرم انگار مُردَم ، يه مشت كسخل. آقا هفت-هشتا ديگه فلفل قرمز بده. بيا آب نبات بخور ، ببخشيد گوز ملقت كردم. كله مو فشار نده جاكش درد مياد. فردا جلسه كتاب خونى ساعت ٣ يادتون نره. ساعت ٣ ه كه الان، نميرم خب باشه، می شينم ورِ دلِ تو از اسبِت برام تعريف كنى منم نگاه ابروهات كنم تو دلم بگم....، نه ولش كن هيچى نميگم. دلم گرفته اون فيلمو استپ كن. تو اول بيا بغلم. نميفهمه اگه هم گريه كنم. مسواكتو در بيار سر قليون كفى ميشه، اين همه آدم ميخوان بكشن خو. مطمئنم اهمیت ندارم، هرچقدم آدم كاراى مهم داشته باشه دو دقه كه ميتونه زنگ بزنه فقط صداش بياد، ميخواستم بگم ناراحتم دلم گرفته خسته ام، اما هيچى، به قول يارو گفتنى مهم نيس، حالا معلوم نيس خودم يا موضوع. درد دندون و دنبالچه ، مث كتلت با نخوداى درسته ى لو رفته ى تو گوش كوبيده. همه كمك كنيد كه من يادم بره بگم سر يخچالو بگيريد بذاريم تو پذيرايى صداش اذيتم می كنه. تو فقط بهش نگو. بيمارى روانى داره اين آدم، فقط بايد تمجيدش كنى، آخه كتابمم دستشه نمی خونه، صفه دومه از پريروز تاحالا. ١٢ بهداشت باشيد، حذف دوستات كه نكردى، منم تازه دارم راه ميفتم، پاشو بیا. جاى منم ناهار بخوريد، كتابه تو سرم آوار شده . الو الو، من اصَن ميخوام برم زندان، من با اين مادر قبحه كنار نميام. گوش میدى چى ميگم؟ بذا تو فاميل همه بفهمن بذا مشخص بشه كى كلاه برداره، به تخم پسرم و خودم. هاها ها چه فحشايى ميده، پسرش و خودش . اون موقعى كه داشت زندگى منو به باد ميداد اشتباه كردم، هرچى با اين آدم مباشات كردم (جون؟ چیکا کردی باش؟) ، پدر سوخته ١٣٠ تومن داده سيصصصد و شصت ميليون از بغل من تيغيده، ولت كامبيز نميكنم، بهش گفتم ناهيد حالش خوش نيس، هر بلايى سر زن و بچه من بياد تقصير توئه، زندگى تو به آتيش ميكشم...بابا خيلى خب اينو كه نگفتم بهش ناهيد، نه به جان تو ناهيد، نه ميگم، نگفتم خانمم. من كه ازين كارا نميكنم ، زر زر ميكرد يه چيزى گفتم حالا. از چى ميترسى؟ كه برم زندان؟ خوبه بياد دويست تومنم از تو بگيره؟ بذا همه چى جلوى فاميل مشخص شه كه اين آدم چيكار كرده. كمكى ازم بر مياد؟ كفى ماشينتونو در بياريد. شما بشين فرمونو بده راست من هل ميدم، (كى ميگه با پرايد بياى اينجا آخه مردک؟). تخم سگ حروم زاده باز اذيتش كرد ، تو برو سر كلاس حالا، اين چند صفحه كه تموم شه پا ميشم ميام واسه درد همتون ميميرم، من كه ديگه بيكارم واسه همش وقت دارم حالا فقط اگه حوصله داشته باشم ازين گل و شل بيام پايين، منجلابى شده ...

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

آنقدر افراط هایم را بالا آورده ام که فقط من مانده ام و تفریط

از دم ِ در، تا رسیدن به تخت، کش می آیم
زمان، غلیظ می شود
زمینِ گالیله را به دیده باورم آید
و الاکلنگ جانکاه هوای تهوع ؛
به مقصد که برسم، باور امشبانه ی زندگی ام تکمیل است
جز این که فقط
مغازله ی با شکوه و نا متقارن با "او" طلبم می ماند...

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

یادم مرا فراموش

یخ زده بر خنکای نسیم خفیف خاطره ؛
خاطره استغاثه ی خواهشناک بازپخش سریال ده-دوازده قسمتی که اپیزود های آغوش انگیزش هر دو-سه ماه یکبار به بازار جرم می آیند ؛
گم شده بر تنازع انبوه انقلابیان بی قلب ؛
نامنتظر بر سلام گرم و بخارآلود ناشناسان زرد جامه ؛
و ناشنوای تصنیف خوانی شاهزاده و پرنسس -عاشقان ولیعصر، پیاده رُوی پاییزی اش ؛
بینی چکان و بازدم لرزان و گوژیده مسلک ، می روم که رفته باشم...

که ساعات پایانی یکی از این روزهای بی سر و تهم را به مایع فراموشی بیالایم.

فراموش کنم گذران جوانی یک دوست را به تصنع شادباش بگویم؛
فراموش کنم رخنه ام را در قعر مرداب جغرافیا؛
فراموش کنم ایام فراموش کردن را.

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

که چه غلط های زیادی

آدمیزاد که برای دو دقیقه بیخیالی نباید هر غلطی را مرتکب شود که فردایش از معده درد و سردرد بمیرد که....
هرکه تیغ به گلویش برود می گوید بد ترین درد دنیاست
هرکه دندانش درد کند می گوید بدترین درد دنیاست
هرکه آنفولانزا نصیبش گردد گوید که آن بدترین درد دنیاست
و هزار داستان مشابه...
اما به جان خودم که فعلن برایم عزیز نیست قسم، که معده درد از اشد و سردرد از اهم درد های این دنیا و آن دنیاست
نخ سوزن که مجبور شوی به دکتر بگویی چه غلط ها کردی و دکتر خودی باشد
ای آه...
تشریح بیمار:
سر بیمار چون آن زود پز در قرمزی که قدیم ها داشتند و ترکید ،به همان دما و در آستانه ی ترکش؛ معده ی بیمار چون کولر آبی سولاخی که تهش تحلیل رفته و چکه میکند.
وضعیت کلی بیمار چون زود پز قرمز روی کولر آبی. دست ها و پاها نیز چون چهار عدد گربه ی مرده پای کولر که دوتایشان هنوز دارند جان می دهند و به کیبورد چنگول می کشند...

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

بازیبازیبابازندگی همبازی

چه حال خوشی است وقتی گولم می زنم و باور می کنم مرا.
آنگاه که شیشه ی ودکا و سهراب و خودکار به نوبت دستم را می گیرند و بازی ام می دهند. من دلباخته ی این بازی ام. آنقدر می بازی ام تا ببازم یا ببازند. نهایت منم که می بازم ، اما باز هم راضی ام به بازی ام.