‏نمایش پست‌ها با برچسب نول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نول. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

دريغ از آنكه هيچ كهنه اى دگر نو نمى شود

دلم مى خواهد تمام حافظه ام را پاك كنم، همه ى قشنگى و زشتى ها را؛ مخصوصاً قشنگى ها را . نه دوست صميمى اى داشته باشم، نه عشقى، نه پدر و مادرى، نه دوست هاى قديمى اى، نه دوست هاى جديدى...
دلم مى خواهد فرمت بشوم. حافظه ام پر شده است از همه ى ثانيه ها، ديگر امان ادامه ى حيات نمى دهد. مثل يك آيپاد قديمى كه نه دورش مى اندازى و نه خالى اش مى كنى و نه از آن استفاده مى توانى كنى. هنگ مى كنم و خاموش مى شوم موقعى كه كسى توقع جوابگويى دارد. 
حجمم همين قدر بود. آيپاد قديمى را دور انداختن بايد

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

سنگستان


همه با هم یکهو داد کشیدند: اووووووی... هـــــووووی... نکن...ااااه، دست نزن دیگهههه....
نگاشون کردم ساکت و بی خبر از همه جا، عقبی اومدم ، رفتم نشستم رو کاناپه، آروم گفتم ببخشید.
جَر شد سر اینکه چند چند بودند که من عدد گل های زده و خورده را صفر کرده بودم. ای بوک ریدرم را دست گرفتم و بی هدف شروع کردم خواندن. چند بار شده بود که ناخواسته برنامه های دیگران را بهم ریخته باشم؟ یادم نمی آید چند بار شده. آدمیزاد خودش را صفر می کند. یا نمی دانم شاید هم من صفر می کنم. اشتباهات قبلی ام را فرمت می کنم و می گویم از این به بعد حواسم هست. واقعاً حواسم هست؟
قرار بود برویم قبرستان. قبرستان یک جایی است که زیاد نرفته ام. آخرین بارش سال ها پیش بود برای مرگ کسی که همیشه از دیدنش کلی ذوق مرگ می شدم، اصلاً عادت داشت مرا خوشحال کند. با برادرم رفته بودم، خیلی گریه کرد. خیلی مست بود، من نبودم اما حس سنگینی داشتم. سردردی که یادمش است از اشک ریختن زیاد.
این بار هم گریه داشتم ، اما نه به خاطر هیچ مرده ای. قبرستان توی قاب تصویرم مثل یک شهر بود که به جای آدم، سنگ دارد ، و همه‌ش الکی است. هیچ حسی برایم به وجود نیاورد آن همه سنگ. لا به لای ردیف های سنگ چین نشستم روی یک نیم کت فلزی زیر سایه ی یک درخت کتاب خواندم. هر چیزِ قبرستان که بیخود باشد، حداقلش این است که جمعه ها خیلی آدم را تحویل می گیرند. یک آقایی نخودچی کشمش می دهد که تویش یک دانه بادام هم هست که بدهم به آن همه مورچه ی گنده. زمین را سیاه کرده اند این ها. از سر و کول هم بالا می روند و از پاچه ی شلوارم. چشم دراندم و فکر کردم اگر همه جای زمین از این ها سیاه شود چه؟ یک دختره هم حلوا داد. خشک بود، اما چون گرسنه بودم زیر دندانم مزه کرد. تعارف بقیه ی شکلات و شیرینی و خرما ها را نپذیرفتم و فقط به گفتن ”بیامرزه” بسنده کردم. کتابه به هیچ جایی نرسید، فقط مقدمه اش را خواندم، هنوز هم نخواندمش، مقدمه داستان را لو داده.
توی راه برگشت فقط گریه کردم.
- برای چی گریه؟
- کی؟ من؟ ( برای همه چیز هایی که نمی تونم به تو بگم)
- آخ نوشته گوجه سبز! بگیرم برات؟
- بگیر ، مرسی.
پیاده شد و بعد با نون خشک برگشت. گفت: ”تموم شده بود”
تا خونه نون خشک سق زدیم. گفت که: ”دخترِ گلِ منی، خیلی هم دوسِت دارم.... بریم باغ فردوس فیلم ببینیم؟ چی رو پرده‌س الان؟”
گفتم : ” نه، بریم خونه” .
حالا امروز آمدند گفتند فلانی پدرش مُرده، دو ترم پیش هم متوالی حذف بوده. واسه یه مشکل بزرگ نمی تونسته بیاد. ( پچ پچ ) ****** بوده. خدا کنه این ترم حذف نکنه. بر و بر نگاه می کردم، گریه داشتم. گفتند: ”خیلی آدم قوی ایه، می تونه کنار بیاد” . من پلاتوی مرگ یک آدم نزدیک به خودم را می بینم هرشب. بلند می گویم : ”هر چی باشه آدم با مرگ پدرش کنار نمی آد”.  میگن : ”می آد، می آد”.
ینی یه روزی می شه بره قبرستون حس کنه هیچی اونجا نیست به جز یک عالمه سنگ نوشته دار، کتاب بخونه و حلوا بخوره و گریه کنه واسه خیلی چیزای دیگه به جز سنگ هایی که الکی اونجا چیده شده اند و هیچی نیست زیرشون به جز خاک؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

شک نکن، آنکه سپردند به دستت، دلربایی بِه زِ مَن می داند


هی می شنوم صدای دلبری و دلربایی را
اما من پلکهایم سنگینی می کند، او را به جای من به دل ببند
بیدار شدنی در کار نیست
هی لـَخت تر و کرخت تر می شوم
دوست دارم عمیق تر شود این بی حسی
فقط صداها می آیند، و چه شیرین و لطیفند،
اما نمیخواهم جایگاه هیچ کدام از صداها باشم
می خواهم پایدار تر شوم در این نا هشیاری
پرده ها را کشیده ام و باریکه های نور را کشته ام، اما باز هم سنگینی غروب آفتاب را بر پلک حس می کنم
صدا ها کم کم محو می شوند
 به همهمه ای خوشایند بدل می شوند
هر چند ثانیه یک بار به مغزم رسوخ می کنند
ثانیه ها به دقایق تصویر می شوند
و کم کم قطع ارتباط مطلق با دنیای حواس، ظلمت و سکوت را برم چیره می کند...

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

یادم مرا فراموش

یخ زده بر خنکای نسیم خفیف خاطره ؛
خاطره استغاثه ی خواهشناک بازپخش سریال ده-دوازده قسمتی که اپیزود های آغوش انگیزش هر دو-سه ماه یکبار به بازار جرم می آیند ؛
گم شده بر تنازع انبوه انقلابیان بی قلب ؛
نامنتظر بر سلام گرم و بخارآلود ناشناسان زرد جامه ؛
و ناشنوای تصنیف خوانی شاهزاده و پرنسس -عاشقان ولیعصر، پیاده رُوی پاییزی اش ؛
بینی چکان و بازدم لرزان و گوژیده مسلک ، می روم که رفته باشم...

که ساعات پایانی یکی از این روزهای بی سر و تهم را به مایع فراموشی بیالایم.

فراموش کنم گذران جوانی یک دوست را به تصنع شادباش بگویم؛
فراموش کنم رخنه ام را در قعر مرداب جغرافیا؛
فراموش کنم ایام فراموش کردن را.

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

هیچ وقت نتوانستم آینده را دانستن


دستهای سرد و لرزانم را نه پُک های عمیق به این لعنتی آرام می کند، نه صدای بلند سمفونی 3 بتهوون؛ سی دی عوض می کنم:
" گردش زمان میان ما پرده بسته
روی چهره‌ها غبار دوری نشسته " *
می خواهم یک نخ دیگر روشن کنم که بنزین فندک تمام می شود، نگاه که می کنم چراغ بنزین ماشین هم روشن است،  بنزین خودم مدت هاست که تمام شده . در این تاریکی، ذهن کورم به آنجا می رود که چرا بنزین همراه با طلا و دلار بالا نمی رود! رویشان نمی شود گران کنند؟ امکان ندارد ، پررو تر از اینها هستند...
پک محکم تری می زنم که با همان یک نقطه آتش شعله بگیرد
هنوز خیلی مانده به خانه، روی چند نخ دیگر حساب باز کرده ام. شیشه را بالا می دهم ، گرم که نمی شود هیـــــچ؛ دود نفسم را بند می آورد
همیشه منتظر سرما بودم، اما امشب هوای درونم بس سرد است لعنتی...
اصلن به این فکر نمی کنم که فردا روزی باشد با دوستانی که غم هایم را میفراموشانندم و طعم جوانی می خورانندم... همه ی حواسم روی سردرد و  درد سر های بیگاهم خلاصه شد. اما فردا جور دیگری بود. به هر حال فردا هم سرد بود اما نه به این سختی ...( هوا را می گویم )


*dang show / I close my eyes / shiraz 40 sale


۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

چه بسا سال-مره-گی

یک ساعتی که به عمرم اضافه شد را هم خواب بودم
خواب که نه
آنجوری
که بیفتم هی ساعت را نگاه کنم
تکان نخورم تا شروع روزمرگی را بر سرم فریاد کند
به یاد بایستگی ابراز صبح بخیر های خوشایند و ناخوشایندی که متظاهرانه به لبخندشان بکشم
زمان نما دو دست دارد برای کوبیدن همه چیز در سرم

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

چسب بزنم، چسب

هرچه گاز میدهم فقط دور خودم میگردم
ساعت 9 و نیم صبح شنبه و پلکهایم سنگین و trio ی مورد علاقه ام از ویوالدی در حال پخش؛ 
ایستادنم نمی آید
دیگر ذهنم چون همیشه پِیِ حالت بندی و زیر مجموعه گیری قضایا نیست، هر فکری نشانه ام می گیرد فورن جا خالی می دهم
لَخت و سُست، که هنوز نخواهم از تخت بلند شوم، کمرم را تکیه داده ام به صندلی و خلاص از سرازیری خیابان ول شده ام
یک مأمور کلانتری سبابه اش را جلو می آورد که مثلن : اجازه بده از جلویت رد شوم؛ 
و من نه که بخواهم اجازه ندهم، اما حال فشار دادن ترمز را ندارم و فقط خیره و خوابالود نگاهش می کنم و نمی گذارم رد شود
من باید تنها چرخیدن های صبح هایم را ترک کنم، وگرنه یکی ازین پیرزن هایی میشوم که صبح تا عصر با خودشان حرف میزنند و غرغر و توجیه می کنند و عصر تا شب هم. و سرشب ها به رخت خواب می روند و تا صبح بی حرکت به سقف خیره می شوند و عینک کج و کوله ی شان را هم در نمی آورند
باید آدمی را که خیلی قشنگ چهچهه می زند، راحت از کنارش بگذرم
باید هر چه دور تر می شود، گوشم را تیز تر نکنم

باید دست از لب جدول نشستن به نوازش این سگ مریض، بکشم؛ باید دو تایی دل از خیره شدن به خیابانی که تنها آلاینده ی صوتی اش یکدانه گنجشک است، بِکَنیم
باید لیست جاهایی را که موبایل آنتن نمی دهد، آنجاهارا، از ذهنم پاک کنم؛ به جایش در ذهنم بنویسم دست از گم و گور شدن بکش بابا تحفه
باید از دم آبشار نشستن بکشم بیرون وقتی جلویش را بسته اند و به اندازه ی یک شیلنگ هم آب ندارد
باید دیگر از نرده ها نپرم
از کافه ای که جلویش صندلی گذاشته اند که که یعنی تعطیل هم، بکشم بیرون
باید کیف دستم بگیرم و یک تکه دستمال کاغذی و یکدانه سیگار و کمی پول برای مبادا تویش داشته باشم
باید جمع کنم تکه هایم را بیاورم بنشینم جلوی چند تا آدم بفهم، چسبم بزنم

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

چولگی


دلم می خواهد سردم باشد ، بروم بچپم زیر پتو، با سیگارم. پلک هایم سنگینی کنند، بالش را هم پرت کنم به منتها الیه دور دست...
دلم  می خواهد همان جا بخوابم ، خواب ببینم که بیدار شدنی در کار نیست ،
صدای گنجشک نیاید ، صدای ساعت نیاید ،
دلم می خواهد سرد باشد ، مثل قدیم ها...
یخ زده بهتر است باشند  حدقه ی چشم هایم ، تا خشک شده

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

فکر نکن ، مطمئن باش

اگر فکر می کنی که دارم خودم را از چشمت می اندازم، مطمئن باش که تو مدت هاست از تمام حواس پنجگانه ام افتاده ای.

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

نه که ندونم

وقتی میگم نمیدونم به این معنی نیست که هیچی ندونم. به این معنیه که زیاد میدونم ولی نمیدونم کدومش درسته.