‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اردیبهشت ۹, شنبه

به پسوند يّت

خيرگىِ بى خيرِ خورشيدِ گرسنه چشم، كور ش مى كرد؛ گرم نه
باريكه اى از مكررات مى باريد
و او در باطن خود جا نمى شد
حتى در ظاهرش
حتى خود را در آينه نمى نگريست
شايد به لطف آنهمه روشنگرى، چشمانش سياهى مى رفت
يا از نگريستن خيرى نديده بود
به خيالشان، خودش بود كه رخ مى نمود
حال آنكه روزها پيش، خود او را ميرانده بودند
به خيالشان، سوسمارِ دست هايش از سرما بود
به خيالشان، گرفت و گيرش آن يك وجب لچك بود
همه، يا وكيل مدافع بودند يا قاضى
حتى اگر تماشاچى بودند، آنجا دادگاه بود
.
.
.
لال نمى شوند اين ها
نگفته بودم فلانى از زنيت خيرى نديده؟
حالا گفتم : *فلانى از زنيّت خيرى نديده*
.
.
.
همه بر عهدى ناگفته و نانوشته متفق شدند:
فلانى از زنيت خيرى نديده، بگذار چون مردى خايه كشيده بچرد،
بگذار طورى بچرد كه قبل از موعد سير شود.
باران و آفتاب كش مى آمدند
علف زود هضم بود
و فلانى به جاى آن كه مرد شود، گوسفندى شد در انتظار سلاخى شدن
و چون موعد رسيد، لاخه لاخه و مضمحل گشت 
فلانى نه از زنيت خيرى ديده بود نه از گوسفنديت

٢٥ فروردين ٩٦

۱۳۹۴ تیر ۲۵, پنجشنبه

يا قسم به آينه نمى چسبد

آينه بود كه ادعا مى كرد فقط با يك زن همبستر مى شود
وگرنه آنان در همان خيال تختى كه بودند خواب به خواب مى رفتند
اشتباه از آن زن بود
كه به بستر آينه پناه مى برد
او كه خود از آينه اى متولد شد
و هر آينه كدر تر شد
و در آينه شكست
و هزار دخترك غير اصيل از آن زن و آن آينه زاده شدند
كه همه ى آن ها وانمودى بيش نبودند 
و شاهدى را نمى يافتند 
كه براى ردِ 
  شايعه ى اصالتشان
كه براى ردِ 
  لاپوشانى هاى آينه 
بدو سوگند خورند
وگرنه -به خدا- آنان خود، همبستر آينه بودند

پ.ن.( يا زنى هيچ گاه دهان به قسم نگشود)

۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

آنچه آنان به رسمیت نمیشناسند نابود باید گردد

سال هاست شاعران زنان و مردانى را از فهيم ترين مخاطبانشان، در شعرهايشان مى خوانند
امروز نه من شاعرم نه جنسى طرف حسابم است.
طرف حسابم تويى كه جنسیت وجودت در منطق كلاسيكِ دوپايانِ مدّعى به تعقل نگنجيد.
در كودكى پنهان شدى و در بزرگسالى انكار
تو زاده شدى، از پدر و مادرى
اما از ديد آن هايى كه منطق فازيشان كورمان كرد و خدايشان همه چيز را مذكر و مؤنث خلق كرد، تو إنكار شدى
تو محدود شدى و سياهت كردند
 تو را و زندگى ات را، معشوق ات و هر آنچه نشانى از تو داشت.
آغوشی که امنیتت بود را بارها مقابل ديده ات شكنجه كردند
و تو بارها در ديده ی شان مضحكه شدى
دير زمانيست اين مردم به كار همه كار دارند، از بدو آنگاه كه كسى زورش بر ديگرى چربيد و خويش را برتر پنداشت.
اين مردم به آن هايى كه جنسی گنجيده در تعاريف خودشان از انسان را دارند هم، كار دارند.
پس داستان چيز ديگريست.
پا بدهد همه شان هيتلر اند. علنى جنسیت خود را تكريم مى كنند و هر آنکه خارج از محدوده ی رسمی ای که خودشان تعیین می کنند باشد، به شكنجه نابودش مى كنند.
براى مبارزه وقتى نيست
گمان نكن كسى هم برايت مبارزه ميكند
فقط كم كم وسايلت را جمع كن، تنها دفعه اى كه قادرى زندگى كنى را بردار و فرار كن 
به آنجا كه يا كسى نباشد
يا اگر كسى بود، بفهمد
كه زندگى خارج از مجموعه ى دو عضوى زن و مرد هم جريان دارد.

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

آن سوى پرده عريانيست

برهنه پا، بر زمين زمخت شب قدم نهاد
سيگار، از پيكر سپيدش خاكستر مى ساخت 
و دود، از بسِ كامجويى خفه اش مى كرد
و او غرق شده بود، در غرقاب نا آگاهى از آينده
و در دغدغه ى تنگ مايه ى به سوگ خود نشستن
و در تماشاى نبردى تشريفاتى ميان كم جربزگى و غريزه ى نيكوى رهايى
اما غريزه اش سلاحى جز خيال در چنته نداشت
و پرده ى آينده اش رخنه هيچ نداشت
و او پيكار مى كرد، 
با سلاحى به اندكىِ آتش گرم و سرخ سيگار
و پيرايه مى سوزاند از آينده
و بر ملا مى شد برهنگى اميد
كم كم

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

او خواهد دويد

لبخند زد و نوشت:
”همه ى تان غريبيد
و من دگر بر همه ى شما قاضيانِ از بيخ و بن نقيض، بى اعتمادم 
شيرين سخنى و شيرين كارى هايتان، ارزانى

من خواهم دويد 
و نگاهم به برجاى ماندگان نخواهد سريد“
زير جُلى خنديد و گفت : ”حتا به شما دوست عزيز“

و اين توطئه ى خاموش يك زن است
درست مثل يكى از هزاران زنى كه عمرى را به تفكر رميدن گذرانيدند،
و سرانجامِ سرابشان دير و زود داشت اما سوخت و سوز، نه
لبخند زد و روى نوشته اش خط كشيد
اشك ريخت و از سر نوشت:
”خواهم رميد تا مرز سقط و سقوط“
فرسوده شد از هر روز نوشتن، و از هر روز خط زدن
پير زنى شد و نوشته هايى را كه از بَر بود،
همه را به آتش كشيد
خاكستر كرد ... 
(فراموش نه)؛

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

گذرگاه جنگ


برای رونماییِ آنتیک های قدیمیِ باز مانده از جنگ روانی، مشعل در عدالت تاریک می کشند
و سایه ی موحش تَرَش در آن سَر، چشمان مفتون متحیرِ این سرِ سرسرای سیاه را ، به جنون می کشد
صدای نواختن پُتک های دروغ بر خشت های پناهگاه، در گوش طنین می افکنَد
و نیز زمزمه ی نجس زرافه ی سبزی که هر لحظه ترس از آلوده شدن به لجنش رعشه بر تن می انداخت، بکارت گوش را پاره می کند
نمناکی مِهِ خنک صبحگاهی، سرد می کند درد رگ های خیس روماتیسم بی پناهی را
از این حوالی هرچه پیش تر، سیاهی به زردی بی جان، و صدا ها رو به زوال می گرایند
دور تر ها، پشتِ سر، انگار دیگر ، خبری نیست از تاریکی و ظن
از تونل خاطرات به بیرون
قدم به قدم ، گرمای نور، اعتصاب های ماسیده بر اعصاب را به تصعید می کشاند
خط به خط ، چروک های تحجر ، باز می شوند
اما
هنوز بی حسی با لذت مأنوس نشده
هنوز زمان با عبور نیامیخته،
باد شنوایی در گوش سیلی نزده،
روشنایی رنگ می بازد
کیشِ بی خدایان به ماتِ سکوت می انجامد
خلأ بر نَفَس غلبه می کند
و این ، هیچ وقت پایان تراژدی نیست

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

شک نکن، آنکه سپردند به دستت، دلربایی بِه زِ مَن می داند


هی می شنوم صدای دلبری و دلربایی را
اما من پلکهایم سنگینی می کند، او را به جای من به دل ببند
بیدار شدنی در کار نیست
هی لـَخت تر و کرخت تر می شوم
دوست دارم عمیق تر شود این بی حسی
فقط صداها می آیند، و چه شیرین و لطیفند،
اما نمیخواهم جایگاه هیچ کدام از صداها باشم
می خواهم پایدار تر شوم در این نا هشیاری
پرده ها را کشیده ام و باریکه های نور را کشته ام، اما باز هم سنگینی غروب آفتاب را بر پلک حس می کنم
صدا ها کم کم محو می شوند
 به همهمه ای خوشایند بدل می شوند
هر چند ثانیه یک بار به مغزم رسوخ می کنند
ثانیه ها به دقایق تصویر می شوند
و کم کم قطع ارتباط مطلق با دنیای حواس، ظلمت و سکوت را برم چیره می کند...

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

ابد یا اعدام؟

طَبَق کِشان و داد و کِل به ارگ بَران
در آن سرزمین بی باران
ترسم از کودکان محکوم به زاییده شدن است
و دلخوشی خشکیده ی آن جسمِ زایان
می گفت انصاف نیست، نیشخندی تلخ توأم با سکوت بر حکمی جاودان ، اعدام
اما تمام آنچه در ذهنم می پلکید؛
جبر زاده شدن به کدامین بهای گران؟ به کدامین گناه کودکان؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

راه


راه که طولانی شود ،
صداها را می شود شنید راه و بی راه
هرکدام به نوبت می آیند به بند
چوب خطِ بَردگی بر بُریدگی های اعصابم می کشند ،
خط ها شُــــرّه می کنند
می روند پشت چشم هایم
حل می شوند در خیسناکی
می شوند اسید سوزان به رنگ سیاه
آه...
کاش راه سرازیری نباشد
کاش چشم هایم هوچی گری به راه نیندازند
راه راه نکنند
صورت بی شباهت به سیرتم را
صداها را نشسته هم می شود شنید :
" طفلک بی گناه ، نشسته سر راه ... "

(...)

لعنت به هر چه راه
لعنت به این مُردگی سیاه


۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

روزی من هم خاطره شدم


بدم می آید از همه خاطرات
از انواع تلخ و شیرین و ملس
و مزه ی دیگری که فقط خودم میدانمش و بس
از همه شب هایی که تا دیر وقت
بی وقف
با آن کفش های پاشنه بلند کذایی
با آهنگ های فضایی
بالا می پریدیم و جیغ می کشیدیم از فرط شادی
با دوستانی که انگار فقط برای خودمان
ماندنی گونه هایی همیشگی بودند
اما دیدی که، نبودند، شدند
نبودنی های همیشگی شدند در خاطرات
حالا به زودی پاک هم می شوند
اما باز هم نه پاکِ پاک
یک سکانس هم که شده می ماند همیشه
برای عذاب
این است که می گویم آزار دارد خاطره
خیره سرانه به خرابه ی خوفناک خیالاتم خصمی خاموش میخ می کند
و من در همین لحظه ی خاص بی اختیار متنفر می شوم از خودم
مگر نمیدانی چه به روزم آمده؟
روز آن رسیده دیگر
که خاطره شوم من هم...

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

"خفه"....(آینه می گوید)؛

استکان دو - دو می زند و من هنوز یک - هیچ عقبم
تا می آیم بلند شوم که کوتاه بیایم، همه نوشته هایم قلم می شوند.
نه من به حرف می روم ، نه به من می رود حرف
نمیدانم... میفهمی چیستش خنده ای که آخر حرف هایت سر میدهم ؟
با چشم راست در چشم چپش فرو می روم
می چپاند حرفی، زمزمه ای، فریادی، ...، از سر سیری،  در عمق فاجعه ی نا فهمیدگی ام :
"نا گزیرت می کنم بگذاری بگریزم
ای همه تگرگ رگباری پاییزم"...
گوشم را می گیرم
نکند پر شده باشم
اما...
نفسش می گیرد
جمله اش پشت دیوار سرم می میرد

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

ا.خ

امشب هست چون روز
همه برقها خاموش
همه ملت خفته
ماه نورانی
و آسمان ابری
هست نه خورشید طلا گونه ای ناب
و نه هیچ کس جز من بی هدف و بی تاب
در آنِ واحد
نمی دانم چرا انقدر به روز مانَد این مهتاب
به نقل از دوستی:
.جندالخالق
ببخشید ملت که خواب را می کنم بر شما حرام
پیش آمده است برایم یک سؤال:
الف.خ ی سه هزار میلیارد تومانی آیا نبود همان آیت الله خامنه ای؟

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

la nuit

و منم تنهایم ، با هزاران چیز ، با هزاران کس
با عددها که نوشتم در کاغذ
با آن همه یاد داشت برای روزی نارس
با آن هشتادوهشت دانه عذاب
که گاهی هستند مسکّن برای سراب
شمرده ام کلید ها و پدال ها و اکتاو ها
و راه راه های زندان پتو و بالش را
ده ها بار، بلکم صدها
گرفته ام تصمیم های عجیب، هیچگاه به وصال نرسیده اند ولیک
منم تنهایم ، مثل هیچ کس
امشب آن شبی بود که سرد است
و چشمان من دوخته به آن لودر زرد است، که نمیدانم چیست
و سنگی به بزرگی یک سیارک در اعماق زمین پیداست
آب آسمان میچکد از چوب های سقف سرم
بس که بی روح است این تنم
کس نمی خورد غصه ی اینکه مبادا سرما بخورم امشبان و روزان
تا خواستم اوج بگیرم کمک باران، دستش را گرفت و به خانه بردش، مادرش آسمان
و من تنها ماندم دوباره و دوباره به توان ابد
امشب همان شبی است که سرد بود
(...)
کودکان بازیگوش آسمان باز فرار می کنند از زندان
اما کمک نمی خواهند، می گویند اگر من بیایم دگر نمی بارند.

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

نامرئی زی

شادم اما سیاه به تن دارم.
ولیک گاه رنگین و غمگین.
و یک عینک نامرئی ساز سنگین
ساز سنگین ، تاس ننگین ، غاز بنگین
همه انگین
ولی هستند بسی رنگین به خون بی دین.
زندگی ام دیوار سیاه کوچه ی تنگ
و سرنوشتم شاش زرد مرد مست
که میخواهد با سلیقه بنویسد اما دستش میخورد خط،
نه به قصد.
و فردا که خورشید می تلألؤد سرنوشتم میخشکد، بوی تعفنش میسپوزد اهالی کوچه را
بلکم خیابان
که میکند به عبارتی همان فاحشه های ارزان
که تا ظهر ندارند جان
میپرسی برای چی؟
چون مادری ندارند که بپزد برایشان کاچی
تنها کسی که داشته اند شاید بوده پدری جانی
سطحی نگران هرگز نمیفهمند که آنها اکثرشان
دارند چیزهای گران
که ندارند دگران
یعنی همان شرف و مرام و این داستانا

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

نیمه شب حوالی آشپزخانه

فقط گفته بودمش
گرمم کن
مرا خرد کرد
سرخ کرد
پخت
سوخت
دوباره تمنای همان یخچال را کردم اما
خیلی دیر شده
اکنون دیگر سودای زباله دانم آرزوست

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

تخ کن

لب بدوز ، دل بسوز ، مرگ بساز
پوست بکن عمرت را ، هسته اش را دور بنداز
نمک بپاش ، گاز بزن ، سیر شو
بدین شوریدگی هیچ بدبین مشو
صبر کن ، دفع کن ، یا تفش کن بعدن
سقطش کن آن حرامزاده را اصلن
گرسنه شوی وقتت تمام است
دفنش کن ، یک لقمه ی چپش کن ، چپش کن
می شود چپ کرد در مسیر راست هم
همه جا راستی ها لازمند قطعن
اول همه ی زورت را روی پای راست و بعد روی دست راست می ریزی. یعنی پدال گاز و ترمز دستی.
اگر راستی ها به راستی قدرتمند باشند ، دروغین نخواهد شد چپ شدنت
زندگی قاشق ندارد که
فقط چنگال دارد و چاقو
تکه تکه ات می کند و میبلعدت
مثل استیک با لیمو
می تواند در عرض ده دقیقه انقدر طولش دهد که ده ساعت بگذرد.
و می تواند جوری فرز باشد که در ده ساعت ، ده دقیقه زندگی کنی.
در هر صورت تو زود پیر می شوی
مگر آنکه آنقدر بی تفاوت باشی که فقط همان ده دقیقه را حس کنی
بی خیالی عمرت را به درازای نیل می کند ، به همین سادگی!

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

به آناهیتا

اینجا هست تهران.
سر و صدا هم که مال من و دوستان
با مسافرکش های تجریش، دور میدان
که یک صدا داد میزنیم: آزادی.
و بنزین چه گران!
آزاد به عشق اسم آزادی اش لیتری هفتصد تومان
توی تاکسی که جا نمیشویم این همه جوان
از اینجا تا آزادی پیاده هم که دور است بی گمان
می ماند یک مورد: آن هم اتوبوس شرکت واحد
آن هایی که شانس نیاوردند به جای آزادی می روند در بند
یا شاید هم اوین درکه، حساب کتاب نداره که
اولش: بوق ، جیغ ، سوت
آخرش: تیر ، شلیک ، سرکوب
اینجا تهران بود.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

هژده تیر



اذهان همه خواب
خاله ام در اوین و پدرم در گرداب
باقی مانده هم همه در مرداب
(....) همهمه
معلوم نیست آیا موقع بدرقه اش به بند
قرص هایش را برایش جا سازی کردند؟
پریشب خاله برایم شکلات آورده
دست نخورده مانده
نمیدانم اگر از مادرم بپرسم شکلاتم کجاست چک میخورم یا نه؟ قطعن آره.
میخورم، نمیخورم، میخورم؟ میخوری؟
با توام زندانبان 
میخوری شرنگ؟
به پاس خیانتی که به ملت میکنی،
با خودت چه فکری می کنی ؟
به گمانت سر نمیرسد وقتت؟
حتا اگر دگر زنده نباشیم ما
روزی آسوده خواهند زیست
کودکانمان و نوه خاله های ما

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

bam bam bam

Remember , never nothing will be back as before
The ripe apple would never become green and sour
When i'm out there in town , i steel feel so down
cz people are like this
They don't care if you are tired of things

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

آی آرزوی محکمم

شبم از اشک شور است و سرم چون سنگ، سخت
سنگ و سیمان و چای یخ تلخ
نور و شور و زور و بوف کور
مسخم میکنند و موش می شوم بر سوراخ بوم
مهر نمیتابد دگر بر من ازین جاها
شورش در نامده که در رفته
ندارم برای رفتن چنین پاها
سخت است و تخت است خیالش
زهر است گذران با نادانان
قهر است روحم با همان جاهلان
عصر است همیشه زمانمان
توان دارم فغان دارم جان ندارم
عشق و شوق و دلخوشی و سرخوشی ندارم
نکرده خلاف میدهم تاوان گران تر زجان
توان تاوان دادنم نیست
فغان غفران خیالش در سرم نیست
جانم ارزان است
و روحم چه روان است
روانیست
روانیست بر جوی عمر نگذشته ام
خزانیست که ندارند یادش
دیگر نهاده روی به زمستان از فرط خزانگی
آرزو دارم اما آرزویی گشاد
گشادگی از رو ، پرتاب محبت با خشم از زیر
آرزویی آویزان از آزادگی
بند به مویی ، پند به زوری
مفلوکم و ممدود و مسئول و مفلوج، همه به یکبارگی
و چه بسا بی یارانگی برده بر باد همه عاشقانگی
می خندم و می بندم دهانم
باز باز میکنم آن دهان و میخندم
میکوشم و میکشم سختی و سیگار
میکشم سگ را دم بار
میریزم شراب در جام خودم صد بار
و یک بار سودا برای یار
کش میاید آن موی آویزان از لیبرتی
جمع میشود باز...موقتی است
کش میاید باز...بسته...باز...تق پاره شدنش خنده دارد
پیوستن به آرزوها مگر راه دیگری دارد؟