‏نمایش پست‌ها با برچسب raindrop. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب raindrop. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ شهریور ۲۶, جمعه

Bahar

She smelled like shade and lull, 
They upraised her corpus 
She was peeping, 
they were sighing, since carrying her was onerous, not because she was heavy, but because she was so frail, that they were scared of breaking that slight body of hers. 
Light, and white, and calm, and cold 
They were intensely cautious, passing her through, in weeps and tears. 
They didn't know, that she was going to break down under the mass of the soil and sun, they just couldn't believe, since she was still peeping.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

راه (2)


راه
راه
هرچه می روم تمام نمی شود
نمی خواهم هم تمام شود
نمی خواهم کلاغ کج کج برو از سر راهم بپرد
می خواهم بپر بپرش را تا ته محو شدن ببینم
فالش رفتنش قشنگ ترین اتفاق روزم است
می خواهم به پرهای سیاهش دست بزنم
شهر، مُرده...
فقط گاهی اتومبیلی رد می شود
آدمِ تویش زنده نیست
آرام آرام آرام رد می شود تا رویایم را بر هم نزند
خش خش پاییز است و شبانه ی قنوط خرمالو های چروک
و لرزش نوازشگر سرما و فریاد خفه ی سقف تهی که سیـــسَم می کند :
"سسیـــــــــــــــــــــس ! با دقت حس کن نمناکی قطره های بی بند و بار آسمان را که به ملایمت محلول می شوند بر خیسناکی وجودت..."
راه از سردی ضربه های بی قرار ریشه ریشه های خیس می جوشد و تاریکی براق می شود
به نرسیدن دل بسته ام
راه همه ی دلخوشی ام است

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

la nuit

و منم تنهایم ، با هزاران چیز ، با هزاران کس
با عددها که نوشتم در کاغذ
با آن همه یاد داشت برای روزی نارس
با آن هشتادوهشت دانه عذاب
که گاهی هستند مسکّن برای سراب
شمرده ام کلید ها و پدال ها و اکتاو ها
و راه راه های زندان پتو و بالش را
ده ها بار، بلکم صدها
گرفته ام تصمیم های عجیب، هیچگاه به وصال نرسیده اند ولیک
منم تنهایم ، مثل هیچ کس
امشب آن شبی بود که سرد است
و چشمان من دوخته به آن لودر زرد است، که نمیدانم چیست
و سنگی به بزرگی یک سیارک در اعماق زمین پیداست
آب آسمان میچکد از چوب های سقف سرم
بس که بی روح است این تنم
کس نمی خورد غصه ی اینکه مبادا سرما بخورم امشبان و روزان
تا خواستم اوج بگیرم کمک باران، دستش را گرفت و به خانه بردش، مادرش آسمان
و من تنها ماندم دوباره و دوباره به توان ابد
امشب همان شبی است که سرد بود
(...)
کودکان بازیگوش آسمان باز فرار می کنند از زندان
اما کمک نمی خواهند، می گویند اگر من بیایم دگر نمی بارند.