مرتيكه ى پفيوزى كه آمدى چهار تا انگشتت را گذاشتى روى شانه ى مامان بهارم، انگار كه لباس صورتى مامان بهار سنگ قبر است و شروع كردى به پيس پيس كردن آن سوره يا صلوات يا آيت الكرسى يا هر كس شعر ديگرى كه مردم چهار تا از انگشتشان را مى گذارند روى سنگ بى جان هى مى كوبند و به عنوان فاتحه مى خوانند! مرتيكه ى نفهم ! بهت خيره شدم و با غيظ فحشت دادم و بعدش هم با همان دستمال گردن مشكى دور گردنت خفه ات كردم.
بعد به خودم آمدم ديدم كه فقط با غيظ بهت خيره ام . عين توى فيلم ها. نه فحشت دادم، نه زدمت، نه هيچى؛ هنوز كه زنده اى و چهار تا انگشتت روى شانه ى مامان جون است و هنوز دارى پيس پيس مى كنى.
كاش فهمت مى رسيد كه مامان جونِ من هنوز جان دارد ، روحيه لازم دارد نه فاتحه.
آن روزها كه از پشت شيشه ى آى سى يو نگاهش مى كردم مى گفتم عيب ندارد خب، همه پير مى شوند مى ميرند، ولى الان كه دستم را فشار مى دهد هيچ چيز توى ذهنم راه نمى دهم، همه فكرها را ميخواهم بزنم با ساطور له كنم . مى ديدم هركس مى رسيد از راه، زرتى مى زد زير گريه، اوهو اوهو راه مى انداخت، حرص مى خوردم. گفتم بهشان آخر لا مصب ها! اين بنده خدا اگر قرار باشد بميرد هم اين طورى روحيه اش را تخمى نبايد بكنيد كه.
اصلن اول اولش هم تا چند وقت نمى رفتم ديدنش. فاز برم داشته بود كه بميرد يهو، بعد غصه اى كه بايد بخورم زياد تر بشود. خلاصه رفتم يك روز. اعصابم گاييده شد از آن همه گريه و بغض. ولى يك پيشرفت چشمگيرى كه توى فاميل ديدم اين بود كه قبل از اينكه يكى بميرد همه هر روز مى آيند بهش سر مى زنند. اين ها همه از من يكى با شهامت تر بودند خب. آفرين بهشان.
الان تو اين آفتاب سّــگم نمى ره برا ريدن، نيم ساعت ديگه كجا باشم؟
هزار تا كار دارم خودم، درس و زندگى و عصبانيت؛ عصبانيتم كاره خب، وقت مى گيره از آدم به اندازه ى ده برابر همه اينا ، بعد ديگه به يه نقطه اى از آزار ديدگى رسيدم كه دلم خواسته بِكَنم تعلقات و وفادارى و قلاده و همه چيمو بدوئم تو دشت و صحرا انقد تند تا بميرم، شده هم كسى از دوئيدن زياد مرده باشه؟ تو ليست راه هاى خودكشى پيداش نكردم.
حتماً بايد خيلى روش تخمى اى باشه، به قيافمم مياد.
هر سال موقع هاى روز
تولدم كه ميشه روانى ميشم. انگار كه بفهمم دارم پير ميشم، انگار كه نخوام بگذره،
قهر میكنم میشينم تو اتاقم، در نميام. همون روز اينجوريم با يكى دو روز قبلش.
انگار كه مثلن تولد، منس باشه و طبيعتا از چند روز قبلش پى ام اس شروع بشه. حالا
اينكه دو روز قبلش دو تا ميان ترم هم داشته باشم، ديگه... دوستام ميگفتن پنج
شنبه ميايم پيشت، گفتم من خونه ام ولى اوضاعم خوب نيس، جشنى هم در كار نيست، اگه
نيايد خيلى راضى ترم، زويا گفت پس چارشنبه
ميايم، گفتم من خودم شنبه ميام يونى مى بينمتون ديگه. آناهيتا گفت : تو روز
تولدم، ساعت متولد شدنم زنگ خونمونو زدى اومدى تو! گفتم خب گه خوردم. گفت: خواهشن از يه
هفته قبل نزن به برق. من بخواى نخواى پنج شنبه اونجام. گفتم بعد اينهمه سال
هنوز نفهميدى من اونروز نميخوام كسى رو ببينم؟ گف: منم روز تولدم
حوصله نداشتم خب، ديدى كه تو اومدى حاضر شدم تازه! من ميام، فقط پيشت باشم، اصن
كارى نمی كنيم، فقط باهم فرندز می بينيم. داشتم فك ميكردم كه
هيچكى اينجورى نيست كه مث من ان بازى دربياره اونم تو روزى كه همه بهش توجه ميكنن،
خود آنا هم ان بازى در نمياره خيلى هم خوب ميدونه اون روز هزار تا مهمون مياد
خونشون ، من فقط يه كم از بقيه زودتر رفتم. حوالى يك ماه پيش هم
ازش شنيدم كه ميگف: بچه ها ديگه زيادى داريم ميريم اين ور اون ور و ناهار و كافى
شاپ و بخوربخور و فيلان، اين ماه ديگه پول برا اين كارا ندارم. گفتم: ديوث اينهمه اين ماه شاگرد خصوصى داشتى، يكيشونم كه پول 4 جلسه رو
پيش پيش داد! ادامو در آورد و گف زر نزن بابا ا ا ا ا بعدش فهميدم برا اينكه
داره واسه كادوى تولد من برنامه ريزى ميكنه اين حرفو زده. احساس بى لياقتى محض
كردم. يادمه چند سال پيشا فقط يه شعرى رو كه روز تولدش نوشته بودم بهش كادو دادم،
دو سه روز بعدش مامان بابام بهش يه تونيك سفيد دادند، چون خيال كردند كه من حال
نداشتم برم براش كادو بگيرم. اونوقت اون با دستمزد فك زدنش واسه كلى شاگرد كاملن
مستقلانه برا منِان كادو ميخره. خيلى تو دلم خوشم كه
دوستياى قشنگ دارم ،اما بازم دلم نميخواد اون روز كسى رو ببينم. اصن نميدونم چرا بايد
چنين روز مزخرفى تو روزام داشته باشم. هرچقدر هم از روزهاى زندگيم خسته باشم بازم
اون روز خاص بدترينشونه. حالا هم دارم از اخلاقاى گندم مى نويسم تا لااقل برا خودم
قابل هضم شه، بلكم آدم شدم. ذهن چندان مرتبى
ندارم، اما نميخوام اين روزام بره، كلى توشون كار دارم، وسط اين همه امتحان و
بدبختى و كتاباى نصفه و فيلماى تلنبار شده و دلتنگياى ناكام، موقع يه سال بزرگ تر
شدن نبود. من هيچ موقع تو ذهنم
واسه خودم آينده رو نديدم، همه ى زندگيم همين روزاست به تقويم ها و تاريخ
نگارها و ساعت ها بگيد روزاى اين دخترک خنگو به اين راحتى ازش نگيرند، خيلى
وقت بيشترى لازم داره قبل از اينكه بزرگ بشه
خدایا! همانا تو از همان مسافت دهان مارا گاییدی. یادمان باشد روزی دهانی از تو سرویس کنیم که از بابت هزینه ی حق السرویس تا آن ته کونت بسوزد. بار الها! یادمان می آید کودک که بودیم سر نماز جماعت مدرسه ، قنوت که می گرفتیم چونان انگشتانمان را قلف می کردیم که مبادا الطاف الهی ات از لای انگشتانمان در رود. و کلی غم می خوردیم که لابد چون دستانمان کوچک است، زیاد به ما الطاف نمی دهی. همانا ما بس خر بودیم نمی فهمیدیم، و توی دیوس مارا نگاه می کردی و کرکر می خندیدی. دلت شاد می شد و خوب می دانستی بعدن که بزرگ شویم یک لگد توی کونمان می زنی می گویی برو بابا کونکش. و لیک ما این ها را نمی دانستیم. حالا امروز ما بیست ساله شده ایم و دلمان خواسته همینطوری یکهو واسه ی یه امروز یک خدا تو هوا پیدا کنیم و به او بگوییم که: خدایا! خیلی از توی حرامزاده دلگیریم که ریدی با این آفرینشت ان آقا/خانوم. پانویس : این مال اون هفته ایست که ناگهان بیست ساله شدیم و دنیا توی سرمان خراب شد.
از اول صب دم حراست اعصابم تخماتیک شد که به روی خودم نیاوردم. رفتم دنبال مانتو خریدن که ببندم دهن آن زبان نفهمی را که به مانتویی همچون لباس حاملگی هم گیر می دهد. بماند که پول مانتو خریدن هم نداشتم و قرض و قوله نمودم. بماند که ماشینم دم دانشگاه جا مانده بود و بماند که پانصد تومن بیشتر کف دستم نبود و مجبور شدم با مینی بوس برگردم . بماند که وقتی ماشینمو آوردم و رسیدم خانه فهمیدم کلید ندارم و بماند که از گشنگی داشتم تلف میشدم و از سر بی سر پناهی برگشتم دانشگاه و بماند که کلاس های بعد از ظهر یکی نوک قله بود و یکی در دامنه و محل دیدن شماره کلاس ها ته دره بود . بماند که چند بار قله را فتح کردم و باز آمدم پایین و بماند که آخر هم کلاس ها کنسل شد. این هم بماند که کلی این در اون در زدم و التماس کردم که مامانم خودش را به خانه رساند .
و این هم اصلن خیالی نیس که پریشب جلوی انبوهی از ملت با اسکیت گوزملق شدم و دست و پایم چلاق شد. بماند که هنوز سمت چپم افلیج است.
با ولع خاصی راهی منزل گشتم. بماند که آن خیابان بیمارستان طالقانی یک طرفه شده و من می دانستم و حال نداشتم تا بالای بلوار بروم برای دور زدن. چون من خسته بودم و لا اقل لازم داشتم یک ربع زیر سر پناه باشم.
تا وسطای خیابان که رفتم یک دست با یک تابلوی ایست از توی یک ماشین پارک شده کنار خیابان در آمد و من کمی جلوتر ایستادم و در آینه مشاهده کردم پلیسی پیاده شده و از پشت نزدیکم می شود. و من خسته بودم و نیاز داشتم چشمان کم سوی زورکی باز مانده و دست چلاقم را یک ربع ساعت ناقابل استراحت بدهم. پس پایم را روی گاز گذارده و یارو را که با حرص می دوید نظاره گر گشتم و چراغ قرمزی -بس شانسی- رد نمودم و به خانه رسیدم. و من تنها یک ربع بدون پلک زدن جلوی مانیتور استراحت کردم .سپس جامه به تن کرده و بدو بدو کردم به سمت میدان تجریش که برسم به کلاسم . قبلی ها همه بماند. به گا رفتن واقعی از آنجایی شروع شد که زنی سیبیلو با ابرو های پاچه *یری گفت بایست. که من خودم را نباختم و یه نگاه به سر و وضعم کردم و اذعان نمودم: چمه مگه؟ و او نیز نگاهی تخمی به سر و روی ما انداخت و پس از پروسه ای پنج شش ثانیه ای از مخش استفاده کرد که: شلوارت پاره س.
ریدم در آن زندگی و این مملکت و آن پایگاه شماره یک امنیت. با همه ی احساس نا امنی که بهم دست داده بود با احتیاط و کم کم عملیات ریدن را در همان چیزهای مذکور و دهان آن مأموران چیزکش پدر شروع کردم. اولش فقط گفتم : شما هم بالاخره باید نون بخورید. بعدش گفتم: بیچاره بچه هایی که با لقمه ی حروم بزرگ می شن. بعد از عکس جنایتکاری حرفه ای که با این پلاکاردا انداختم، بالاخره ترکیدم که : شما ام همینجوری بزرگ شدید دیگه، همینقدر میفهمید. اینجاهاش چند تا تهدید نشخوار شد که آی می بریمت وزرا....آی می بریمت دادسرا. و بماند که بنا به دلایلی مثل وجود همه ی نوشته های این بلاگ توی گوشی، گفته بودم که گوشی ندارم و بماند که سایلنت هم نکرده بودم و زیر لب آرزو می کردم اسمسی، زنگی، چیزی، باقی زندگیم را هم به گا ندهد. و بماند که با چه وضعی از آنجا آمدم بیرون و دم دمای رهایی گوشیم پخش زمین شد. و این هم بماند که مادرم برای آمدن به آنجا و ریش گرو گذاشتن یک سی سی هم بنزین نداشته و مجبور شده دربستی بگیرد که از قضا آن هم بنزین نداشته و مستقیم داخل پمپ بنزین گشته بوده است و یک مسیر حداکثر بیست دقیقه ای پیاده را، یک ساعت لفت داده آن هم به صورت سواره. حالا همه ی این ها به کنار... تا قبل از اینکه ما برویم حبس، کرایه تاکسی دویست و پنجاه تومان بود و بعد از حبس شده پانصد تومان . تورم سر به فلک زده ...
این روز ها نه تنها کمک نمیخواهم، بلکه دوست دارم هرکه دست یاری سویم دراز کرد را به فحش خوارمادری مزین کنم که بسی بیخ حلقم مایه ی غم باد شده است. یا مثلن فحش باد...یا هرچه که نشانی از خفقان حنجره ای داشته باشد. و هرکه مرا همانگونه که هستم نپذیرد، به فلانم. آمیزه ای از طنز و اندرز رویم کار نمی کند. به فلانچیزم قسم که نمی کند. پی کارتان روید ای همه بی فلانچیزان. تو همین مایه ها مثلن
آزرده ام
از بی ملاحظگی ، از نا باوری دیگران
از صدای زنان پشت خط که هر روز به بهانه ی محصولی جدید مرا از خواب بیدار میکنند و از فشار گلو
و از خارش دانه هایی که گفته میشود آبله مرغان نیستند
از همه ی وقت نشناسانی که وقت بخیر نثارم میکنند
از تاریخ موسیقی که هنوز شنیدنم نگرفته
از همه فیلم های به دورم ریخته و
از همه بی وجدانان.