۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

افسانه های موقع خواب :

یک پسر بزرگ بود که خیلی بزرگ بود. هر دفعه که از پنجره می پرید پایین ، اصلن پر در نمی آورد؛ شاتالاپ می خورد زمین از طبقه ی ششم . ولی قبلش توی راه یک تهران را چوب کاری می کرد، توک درخت ها را می چید ، بعد خودش می رفت توی آن گوری که برایش کنده بودند ، کاشته می شد ، بعده ها سبز هم می شد ، دست آخر می خشکید.
یک دختر کوچک هم بود. روزی سه بار می گفت کون لق مملکت و لیوانش را پر می کرد. ولی هر چه زور می زد دوگوله اش پر نمی شد. بعد دخترک می رفت سر گوری که باید می رفت می نشست ، تر می شد.
بعد یکی می آمد کبریت می کشید؛ تر و خشک با هم می سوختند.
بعدش هم که قصه ها به سر می رسید
ولی کلاغ ها به جای خاصی نمی رسیدند...

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

که چه غلط های زیادی

آدمیزاد که برای دو دقیقه بیخیالی نباید هر غلطی را مرتکب شود که فردایش از معده درد و سردرد بمیرد که....
هرکه تیغ به گلویش برود می گوید بد ترین درد دنیاست
هرکه دندانش درد کند می گوید بدترین درد دنیاست
هرکه آنفولانزا نصیبش گردد گوید که آن بدترین درد دنیاست
و هزار داستان مشابه...
اما به جان خودم که فعلن برایم عزیز نیست قسم، که معده درد از اشد و سردرد از اهم درد های این دنیا و آن دنیاست
نخ سوزن که مجبور شوی به دکتر بگویی چه غلط ها کردی و دکتر خودی باشد
ای آه...
تشریح بیمار:
سر بیمار چون آن زود پز در قرمزی که قدیم ها داشتند و ترکید ،به همان دما و در آستانه ی ترکش؛ معده ی بیمار چون کولر آبی سولاخی که تهش تحلیل رفته و چکه میکند.
وضعیت کلی بیمار چون زود پز قرمز روی کولر آبی. دست ها و پاها نیز چون چهار عدد گربه ی مرده پای کولر که دوتایشان هنوز دارند جان می دهند و به کیبورد چنگول می کشند...

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گره زدن نداشت دیگر....

درس خوان که نیستم اما درس گرفتم که : تمام نشده ، دَرَش را گره بزنی بندازی دور، جالب از آب در نمی آید. درس گرفتانده شدم.
یکی را دیده بودم که هر چه دستش می دادیم می انداخت جلوی کلاغ ها. در پاتوق صبحگاهی اش در پارک لاله... چه خانم نازنین مهربانی بود. یادش بخیر. نمی دانم من در آن پارک مذکور چه غلطی می کردم . همه ی خوراکی هایم را با پاکتش ریخت جلوی کلاغ ها. اون موقع که کلاغ ها را دیدم کیف کرده اند، خوشحال شدم. اما بعدش که دستم را نگاه کردم و پاکت پسته و بادامم را در دستم ندیدم، نه دیگر؛ آنقدر ها هم خوشحال نبودم. بعد دوباره کلاغ ها را دیدم ، فهمیدم آن ها هم خوشحال نیستند چون نمی توانند در پاکت را باز کنند.
مادرم هم این کار را می کند، غذا و خوراکی های باقی مانده را به سگ و گربه های ولگرد می دهد، اما از مادرم زیاد دلگیر نمی شوم. چون قا قا لی لی با ته غذا فرق دارد. این جوری اشکال ندارد. البته آن جوری هم اشکال ندارد ها. فقط باید آدم غمش نباشد که پاکتِ قا قا لی لی مال یکی دیگه بوده. مثل همان خانوم نازنین توی پارک لاله ای.

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

"خفه"....(آینه می گوید)؛

استکان دو - دو می زند و من هنوز یک - هیچ عقبم
تا می آیم بلند شوم که کوتاه بیایم، همه نوشته هایم قلم می شوند.
نه من به حرف می روم ، نه به من می رود حرف
نمیدانم... میفهمی چیستش خنده ای که آخر حرف هایت سر میدهم ؟
با چشم راست در چشم چپش فرو می روم
می چپاند حرفی، زمزمه ای، فریادی، ...، از سر سیری،  در عمق فاجعه ی نا فهمیدگی ام :
"نا گزیرت می کنم بگذاری بگریزم
ای همه تگرگ رگباری پاییزم"...
گوشم را می گیرم
نکند پر شده باشم
اما...
نفسش می گیرد
جمله اش پشت دیوار سرم می میرد

۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

آنچه یادم آید کجی بیش نیست

نگران که می شد گردن کج می کرد... فکر می کرد نمیفهمم. معمولن حدسش درست بود. چشمانش را تنگ می کرد. سرش را متمایل به شانه ی راست میگرفت و کمی قوز می کرد بعد با یأس نمایانی در آن چهره ی غم آلودش می پرسید: می دونی چی می گم؟ و من لبخند همیشگی ام را تحویل می دادم و سعی می کردم آرامش کوچکی بهش تزریق کنم ، سری تکان می دادم که یعنی : آره، می فهمم. ذره ای از یأسش کم نمی شد و ادامه می داد...

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

دیدی آدم یاد آهنگای فرامرز اصلانی میفته ، فک میکنه چه باحال....اصنم باحال نیس

یک موقع هایی است که آدم یک چیزهایی یا یک کسانی را دارد که بعدن ندارد که آن چیزها و آن کس ها هر دقیقه یادش می آید یا جلوی چشمش می آید که دیگر عین آن موقع ها که داشتشان نیست یا اونجوری نمی نماید یا حالا هرجوری که به زبانم نمی آید. فقط خواستم گفته باشم که الان اونجوریام. خیلی وقته
اه چرا اصن می پیچونم خو؟ یه دوست خوب دارم یا داشتم که هر روز دوسش داشتم . قضیه اینه که همش یادم میاد و هیچ حرکتی نمی زنم . میگم شاید اینجوری راحت تره. یا من راحت ترم . یا من خود خواهم، یا اون نیست. نمی تونم باور کنم که یه وقت حق با من باشه. قهر نیستیم، ناراحتم نیستیم ، اون میفهمه ، منم میفهمم. الان دقیقن مشکل کجاست که من حس نوستالژیکم گرفته؟
حس می کنم بعد این همه وقت یه جوریه برم فقط ببینمش. بعد به خودم می گم چرا اون نیاد؟ بعد می بینم کاری با هم نداریم آخه...
یک روز وسط یه جایی نشسته بودیم ، روز نبود ، شب بود. داشت صب می شد. انقد زر زدبم با هم ، به این نتیجه رسیدیم که هیچ وقت دلمون برای هیچی تنگ نمی شه. حالا فهمیدم که نمی شه درباره ی آینده نظر داد. ینی تا این لحظه که اینطوری فک می کنم...
دلم تنگ نشده ها...می گم ینی شااااید....شایدم نه...
نچ ... نع ، نشده.

۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه

عملن دستتم به جایی بند نیس



آخ از اون موقع ها که نمی دونی یه اتفاقی می خواد بیفته یا نه ، به هیشکی ام نمی تونی بگی
آخرشم هیچی نمی شه ،فقط به خودت میای می بینی انقد استرس داشتی، نه تنها اسهال گرفتی، بلکه روحتم به گا رفته

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

مثل آخرین نخ سیگار

تلاش برای حفظ و نگه داری، مهم و حیاتی ، آخرین امید، برنامه ریزی  دقیق، این دست و آن دست، دست ِ آخر می شکند راحت می شوی. خُردِ خُرد. نابود....

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

پشت دیوار نا کودکی ام

چقدر کثیف به نظر می رسم . چقدر بی روح می آیی. چه پر گرد و غبار...
 هیچ وقت فرصت نشد بفهمم که کدام مسواکم جدید تر است. هیچ وقت نفهمیدم کِی معرفت تقدس یافت. چه کسی بنا نهاد که چه گناه است، که چه خیانت است. که چرا تقیُد دارند مردمکان به مردمان. هیچ وقت نه تلاش کردم اسم دوستان زیبا ترین دوره ی زنده بودنم را به یاد آورم، و نه چهره یشان را. می گذارمشان پاک بمانند آن خاطرات شیرین و آن وارو های چمنی که در حیات آن حیاط، باقی می ماندند تا  تاریکی شب و حرص خوردن مادرم از چرک شدن گردن و کیف مدرسه ام. و چه ذوقی داشتم که برادرم از دیوار به چه بلندی می پرد. من هم روزی می توانم. ولی نفهمیدم آن روزی که من همسال آن روز او شوم دگر روز معنا ندارد. می مانم در خفقان خیابانی که سراسرش گارد است و من در آن. بی راه در رو. سراسر سیم خاردار.
 چقدر بی روح می آیی... چقدر کثیف میرسم... من از درد دور چشم و دنده های کبود می نالم. تو از درد دل. من از قولنج کمر و اغتشاش معده و کوبه ی سر می رنجم و تو از درد دوری. دگر به هر دری بزنم و با هر ذغالی طرح لِی لِی بکشم، گردنم به آن رنگ نمی شود. گردنی که همیشه زیر روسری محفوظ می ماند از گزند و بلا. گردنی که برای جلب ترحم بیست و سه درجه به راست متمایل شده و تو سنگینی نگاهت را ضمیمه اش میکنی تا جایزه ی انعطاف را من ببرم.