۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

میله ها قصه گوی یک زندگی نیمه کاره اند


دلش می خواهد خانه اش طبقه ی اول یک خانه ی حیاط دار در کوچه ای غیر بن بست اما خلوت باشد. اما خیال پرداز نیست، نبوده هیچ وقت.
قصه گو را ساکت می کند و چراغ ها را خاموش ؛ اما در را نمی بندد، قصه ی زندگی ای را گوش می سپارد که با فریاد و بغض بازگو می شود، هر آنچه را همه می دانند.  قوه ی قضاوتش مدت هاست از کار افتاده، بعد از نا داوری هایی که شنیده ، و دیده. یادآوری همه ی بی رحمی ها و نا داوری ها بلندش می کند از جایش، دستش را می گیرد، می برد دم در، می گوید یالا ببندش درِ لعنتی را؛ اما بستن افاقه ای نمی کند ، داستان سرایی بند نخواهد آمد:
 -  باباجون، پسرم، هیچ موقع تو زندگیت با وجدان نباش، یه رو نباش، نگو من، میزنند پر پرت می کنند...( پسری به کودکش می گوید)
- باشه بابایی، تو فقط گریه نکن... ( کودک پاسخ می دهد)
مادر، شیر قهوه و کوکیِ معلم پیانوی نوه اش را هیچ وقت فراموش نمی کند، امروز هم فراموش نکرد، پذیرایی همیشگی اش را کرده، اما حالا اشک می ریزد ،التماس می کند. پسر از پنجره بیرون می رود مادر اولین نفریست که متوجه می شود، با فریاد پسر را صدا می زند. پسر یک لحظه ناپدید می شود.  دختر جیغ می کشد، گریه می کند،  ضجه می زند، از آن ها که تا به حال از حنجره ی خودش نشنیده. پسر آویزان است.  روی میله ای پایین پنجره می نشیند. پدر نگران همه چیز است، از جمله آبرو. دختر جیغ کشان و لابه کنان به آغوش پدر می چسبد:  بابا تو رو خدا،..‌. بابا تو رو خدا نذار...
 پدر برای فقط یک لحظه آغوشش را محکم می کند، می گوید: "گریه نکن بابایی، کاری نمی کند".  دختر را رها می کند و می رود سمت پنجره . پسر تهدید می کند به پایین رفتن . چشم های پدر مخلوط اشک و خون می شود. دختر یک لحظه فکر می کند که اصلاً هر چه شد بشود، اصلاً بیفتد... ، که چه ؟ بعد یهو می لرزد، همچنان می گرید و می لرزد، بر زمین می نشیند، پسر توهین و گلایه می کند از زمین و زمان ، با هر عبارتی... .
مادر همچنان التماس می کند، پدر بر می گردد سمت دختر، از زمین بلندش می کند و روی مبل می گذارد.  تأکید می کند که: هیـــــــششش، چیزی نیست، ساکت! و صدای تلویزیون را زیاد می کند

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

همیشه باید حق با کسی باشد؟


ب:
-          همیشه همین کارو می کنی، منتظری یه جمعی پیش بیاد، یه خوش گذرونی ای بشه، بزنی کاسه کوزه ی ما رو به هم. اصَن معلوم نیس چی می خوای از جون من، چی کار کنم برات؟ اون از دیشب که با  " ر"  دو تایی خودتونو چس کردید از اتاق بیرون نیومدید، اینم از امشب که اومدیم پیش اینا داری حال گیری می کنی. من و "کاف" هم می تونیم ازین کارا باهاتون بکنیم خب؛ میخوای بگم کاف دیگه بات حرف نزنه؟ اون رفیق منه، بگم حرف نزن حرف نمی زنه، "کاف" بیا اینجا . من شب و روز دارم به توی بی چشم و رو سرویس میدم، آخرم بر می گردی میرینی کف دست ما. (صدای آهنگ زیاد است، "ب" بلند می شود می رود سمت ماشین: ) خانوما یه کمی ماشینتونو بیارید عقب تر ، نزدیک آتیش ما، با هم برقصیم
"الف "عزیزم ! تو نمیای برقصی؟


الف:
-          من چیکار کردم؟ خودتم می دونی همه آتیشا از گور تو بلند می شه، من خیلی هم با جمع ok   ام ، مِث که کار دیروزتونو یادت نیس! اون رفتارای زشت و زننده رو می کنی بعد توقع چه رفتاری داری دیگه؟ که چی بشه "ب" ؟ خیلی مثلاً با شعوری با این حرکات و حرفا؟ به "کاف" چیکار داری؟ بگو نزنه خب، اونم رفیق توئه دیگه ، اگه حرف نزنه که اخلاقش مثل توئه ....  
"ر"! نگا تو رو خدا چیجوری رفته تو صورت اون دختره ی خراب ! معلوم نیس چی به هم دیگه می گن. اینم شانس منه. ده سال زندگیمو حرومِ چه مرد خانوم بازی کردم. تازه ننه باباش بهش می گن  : " پسرم با این دختر ازدواج نکنیا، این سلیطه س. " یکی نیس بهش بگه بی چشم و رو تویی با اون ننه بابات که با وقاحت نشستن تو خونه ای که من پول رهنشو دادم میگن پسرمون حروم شد.
(الف رو بر می گرداند) ببین حالا با پر رویی می گه پاشو برقص قاطی این خرابا
....


ر:
-          "ب"! نگو اینجوری، من و "الف" هم دیشب ناراحت شده بودیم خب! ینی چی که می گی "چس کردید خودتونو؟ "  هی نشستید با هم حرف اضافه زدید که:  "همه زنا فلانن، همتون مثل همید. زندگی بدون زن بهشته..."  ما هم تو بهشتتون ولتون کردیم. "کاف" هم جو گرفته بودش آتیشو زیاد می کرد، وگرنه اصن ازین اخلاقا نداره که با کسی حرف نزنه و اینا، "کاف" همیشه طرف حقه. ولش کن "الف" حرص نخور. پاشو بریم اینجا جای ما نیست...

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

family reunion


شوق دانستن راه های مخفی و سوراخ سنبه های آن خانه ی درندشت  که هر کس می توانست فکر کند فقط خودش بلدشان است ، یک عالمه گربه ی خانه زاد که جد اندر جد گوشه ی حیاط  زندگی کرده و بچه کرده بودند و دست آخر می مردند اما نسلشان همچنان ادامه داشت، درخت انجیر خیلی مغروری که هیچ وقت کرک و پرش نمی ریخت، و کارگاه خراطی پر از ابزار و اسباب بازی و کلاً هر چیز کوچک و بزرگ چوبی،
یک طرف بود،
 اجبار خواب بعد از ظهر یک طرف دیگر.
و ترس اینکه یک چیزی را نا خواسته دست کاری کنی و مورد شماتت قرار بگیری هم همان طرف دیگر.
 بچه های بزرگتر آنقدر با آب و تاب ترس این مورد آخر را توضیح می دادند که تقریباً هیچ موقع بی گدار به آب نمی زدم. هنوز هم همین اخلاق را دارد که کسی نباید بی اجازه به وسایلش دست بزند. حتی حالا که دیگر به جای آن کارگاه پر مشغله، پاتوقش آشپزخانه ی آپارتمان نقلی ایست که هفته ای، ماهی، سالی یک بار زنگش را می زنند و او بدون اینکه حرفی بزند از توی آیفون تصویری رنگی اش نگاهی می اندازد و دکمه را می زند.
دلم آنقدر تنگش بود که وقتی بغلش کردم و دانه دانه ته ریش های زبرش توی گوش و صورتم فرو رفت، فراموشم شد که همیشه از بوسه های سلام و خداحافظی اش فرار می کردم.
43 ساله ی خیلی پیری است، اگر شب های زندگی اش را حساب نکنیم. مخصوصاً وقتی انگشتم را می گیرد و دست در موهایم می کشد و حرفی نمی زند از اینکه چرا بی اجازه قبل از شام  دست در سالاد بردم؛ وقتی که چشم های چروکیده  ی خونی رنگش را خیره می شوم، و کار کردن خیلی عادی اش در آشپزخانه وقتی آن همه آدم روز عید آمده اند دیدنشان، درست و دقیق انگار همه آمده اند به یک فامیلی ریونیون فرمالیته ؛ همه ی همّ و غمش این است که معشوقه ی قدیمی اش را به موقع دارو بخوراند و دستشویی ببرد، دارد بی صدا داد می زند که 43 ساله ی خیلی پیری است...

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

کارهای جزئی


یک آدم بفهمی چیز خوبی گفته بود که به زبان خودمانی اش می شود : اگر آدمیزاد بنا باشد هر چیزی را خودش لااقل یک بار انجام دهد که تجربه به دست آورد ، یعنی تاریخ ممالک را از آغاز تا کنون، به تخمش هم حساب نکرده ؛ و این کار اشتباهی است خب.  من و شما هم به احتمال زیاد این مطلب را قبول داریم . اما مشکل اصلی اینجاست که یک جاهایی نکن نکن راه انداختن و استبداد برقرار کردن، آدم ها را حریص تر می کند. اینجا ها چاره نیاز است ! این مطلب حل شدنی باید باشد.
شما هم که هم سن و سال منِ 21 ساله باشی، بِهِت بگویند نکن این کار را، می کنی حتماً؛ که لا اقل ببینی چه پیش می آید تهش، یا اصلاً احساس قدرت کنی که هر کاری خواسته ای کرده ای و خوش خوشانت شود مثلاً. آن موقع های طفولیت هم که بچه دارد need for speed  بازی می کند، توی تصادف داد می زند: " کثافت " (این یعنی یک حرصی به وجود آمده که دارد در غالب لغت نسبتاً نامناسب ملایمی ساطع می شود، حالا خود حرص در آمدن مشکلی بزرگ است که الان کاری باهاش نداریم تازه ) . حالا راه بیفت دعوایش کن : " این چه حرفی بود از دهنت در اومد؟ ها؟ بی ادبِ فلان فلان شده ! نشنوم دیگه آ
خلاصه که انقدر بگـــــــو بگو، دعوا کـــــن، که بچه از این به بعد موقع بازی تصادف که کرد، داد بزند : " دستِ شما درد نکنه ".
ولی گوش بده، وقت بگذار، ببین، چیزی که می گوید در حقیقت این است :   " دستِ شما درد نکنه ، کثافت "
حالا اگه شما یک زحمت اضافه بکشی و مایه ی زمانی بگذاری ، مخ بچه هه را ساعت ها کار بگیری و برایش توضیح بدهی که چرا حرف بد زدن ایراد دارد ( البته در صورتی که قبول داشته باشی ایراد دارد، نه مثل من ) ، خیلی خوب است.
خلاصه  روده درازی نکنم، می دانم  زر زرِ مفت راه انداخته ام  و دارم پراکنده گویی می کنم و طولش می دهم  ولی دارم فکر می کنم  که چه می شود  یک کمی از آن کارهای بچگانه ی ملایممان را اینجا انجام دهیم و جشن چهارشنبه سوریمان را هر جور شده برگزار کنیم، واسه خاطر اینکه این یک چس جشن هایمان را ، آن مستبدانی که نکن نکن الکی راه انداخته اند، ازمان نگیرند که بعدش به تبع این محرومیت، یک عده بچه ی حریص زندگیمان را منفجر کنند و فرار کنند.
پیشنهادی بیش نبود. حالا شما مثلاً می توانید بنشینید اینجا و به کنایه بگویید : "همه ی بدبختی هایمان تمام شده، باید برسیم به معضل عظیم چارشنبه سوری؟ " بنشینید بگویید! که من جواب بدهم از این مشکل خورده ها زیاد داریم که گند به این بزرگی مملکت را فرا گرفته است. از خودمان و کار کردن روی مخ یک مردُمِ دیگر که دور و برِ مان حیات دارد و توی همین منجلابی که ما دَرِش وول می خوریم زندگی می کند، شروع کنیم خب ! از هیچ کاری نکردن که بهتر است که !

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

فاصله اش یک لحظه چشم باز کردن است


با ولع پنیر می خورم و می گویم: "مگر من و تو با هم پنیر نخوردیم آن روز؟" نگاه می کند و با ناراحتی ساختگی و مهربانی انباشته در چشمانش، جوری که تلاشش برای باوراندن من موفقیت آمیز باشد، می گوید: ”! ظاهراً همه چیز توهمی بیش نبوده."
 تند و سریع پنیر ها را قسمت می کنم، و هر بار تکه ای را در دهان می گذارم که مطمئن شوم هنوز پنیر است. بعد ناگهان متوجه می شوم که تمام تُشکم یک پنیر بزرگ است و بی تردید، جوری که انگار از اول مطمئن بودم قطعاً از جنس پنیر بوده، به همه نشانش می دهم، اما خیلی سریع، طوری که خودم هم نفهمم از کِی و چطور، عوض می شود. پیر مردی که مطمئنم مدتیست مُرده، نوازنده ی ویلن و مدیر با تجربه ی آن آموزشگاه موسیقی - که هر بار در آنجا کلاس داشتم به بهانه ای زودتر می رفتم تا مدتی را پیش او منتظر بمانم و او با مهربانی به شانه ام بزند، بگوید: همه مثل تو پیگیر قطعه نمی شوند ها! و بعد بخندد و از قدیم هایش برایم تعریف کند، چون می داند چه ذوقی دارم برای شنیدن-  از روبرو می‌آید و در حالی که از کنارم رد می شود، مستأصل می گوید: ”شما که دیگر از من خرید نمی کنید، من تنها ماندم” . و نمی دانم چرا باور می کنم که او فروشنده ی سوپر مارکتیست که همیشه از او سیگار می گرفتم! و تعجب نمی کنم از این که چرا حرف های همیشگی اش را نزده و چرا نگفته: ”دخترجان چه غصه ای داری وقتی می توانی با یک دور رفتن و آمدن روی سازت غم دنیا را از یاد ببری؟”  
کمی جلوتر کسی آب می خواهد، انگار که دارد جان می دهد روی زمین افتاده. حس می کنم علی، پسرِ پیرمرد ویولنیست، از کنارم رد می شود. می گویم:  ”راستی! پدرت...! ” اذعان می دارد که پدرش مرده است اما جوری حرف می زند انگار خیلی خوب با قضیه کنار آمده، و فرد صرعی روی‌ زمین از بی آبی دارد جان می دهد، یکهو یادم می افتد که همین الان آب خریدم و به جای ۳۰۰ تومان، ۳۰  تومان شد پولش ، اما چرا آب در دستم لجنی رنگ و شیرین طعم است؟ و چرا لیوان است؟ چشم می درانم می بینم شخص در حال مرگ از زمین بلند شده و به سویم می آید. لیوان را می گیرد . و باز می گویم: ”مگر تو دیروز پنیر نداشتی؟
چرا هبچ کس حرفم را باور نمیکند؟ چرا این بچه ی کوچک اسهال دارد؟  چرا من جنس هرچه را‌ به مردم نشان می دهم جنس عوض می کند و موقع پارک کردن، روی سنگ، ماشین یک دور می چرخد؟ و من تشک پنیری، ابری، پارچه ای ، پتو های خالی روی زمین، پنیر هایم را نشانِ همه‌ می دهم اما مدام تغییر می کنند؟
حالا دیگر اطمینان دارم که این زندگی واقعی نیست. زندگی واقعی از آن هاست که همیشه می کنیم ؛ از آن ها که هر روز پرنده ای در قفس حبس می کنی و برایت می خواند و به ترس و لرز ظرف آبش را عوض می کنی، به به چهچه می کنی و می گویی: ”من خیلی پرنده ‌دوست هستم ، مخصوصاً زِر زِر کُنش را خیلی می پسندم.” از آن هاست که توی ترافیک اوین می مانی و از آن بالا صف ماشین هارا می بینی اما مجبوری بروی جزءشان، بعد هی آرام به سمت قعر فرو می‌روی، به جایی که هیچ کس و هبچ چیز در دیدگانت جای ندارد مگر اتومبیل جلویی؛ و بعدتر فقط ماشین های بالاتر را بی هدف می شماری، بدون هیچ‌ عدد ابتدا یا انتهایی، که از زور شاش و گرسنگی یادت می رود شماره چند بودی. از آن هاست که صدای ضرب قلب یک نفر را، هم با ۷۲ بشنوی و هم با ۱۸۰ ؛  از آن ها که هرچقدر که بخواهی آغوش سهمت نیست؛ آن موقع ها که بدون اینکه اتفاقی بیفتد، ترس زانوانت را به رعشه می افکند، که برنتافتن ادامه ی نا امیدی هایت را کسی نمی تواند  به دوش کشد.  اینجا زندگی واقعی نیست، اینجا کودکی با ماشین به شدت تند حرکت می کند و من زیاد هول نمی کنم، اینجا تعجبم از دیدن مرده هاست، نه زنده ها. اینجا بزرگترین نگرانی ام تغییر پنیر است، نه هیچ کس و هیچ چیزی دیگر. اینجا بشقاب ها را می شکنم و میدانم جنس شیشه خرده ها به زودی عوض می شود اما وقتی با شتاب تویشان دست می برم، دستم می‌بُرد و درد ندارد، و مرد با تجربه ای می گوید: ”دیدی گفتم اتفاق بدی افتاده؟  ببین بچه مریض است! " .
اینجا دیگر آرام آرام می شود فهمید که موقع چشم باز کردن است...

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

ما خودمونم جزء مردمیم


      -          دستِ خودتون نبود؟ ینی چی دست خودتون نبود؟
-          آخه یارو از اون تو اسلحه ها رو، یه دیوار خراب کرده بودند، من رفتم اونجا، دستِ منم اومد!
-          رفتی گفتی به منم اسلحه بدید؟
-          نـــــه ، ما رد می شدیم از اونجا ؛ دادند دستمون، 5 نفر بودیم، هممون هم مست بودیم، جلوی صدا سیما، رفتم ببینم چیکار می کنند شلوغ بود، یارو داد دستم.
-          دیشبِ 22 بهمن؟
-          نــــه، مثلاً یک ماه جلوترش، خلاصه اسلحه ها رو گرفتیم دیگه... من بودم و جعفر بود و محمود شُلی بود و...، نه، محمود شیره ای. بدبخت اهل هیچی هم نبودا، چون لاغر بود بهش می گفتند. پسر اون یارو فاطمه خانومه هم بود که پشت خونمون می نشستند، پشتِ خونه لیلا، همه با ماشین و اینا داشتند می رفتند، تانک و توپ و اینا. گفتم اینا کجا می رَن؟ گفتند صدا سیما، اسمش چی بود اون موقع؟ آهان! رادیو تلویزیون. خلاصه منم رفتم. اسلحه ها هم دستمون بود. بنزین نداشتیم. دنده عقب اومدیم تو پمپ بنزین، هی اسلحه می کشیدیم، خشاب می کشیدیم. یارو برامون بنزین زد و رفتیم، تو چمران. بعدش اومدیم رادیو تلویزیون، نگو از یه درِ دیگه یه کسای دیگه به رادیو تلویزیون حمله کرده بودند. مثلاٌ از تو پهلوی حمله کرده بودند ما از تو بزرگراه شاهنشاهی اومده بودیم.
-          ینی پولِ بنزین رو ندادید؟
-          چرا، ولی بی صف زدیم، اسلحه فقط دستمون بود. کاپشن آمریکایی و شلوار شیش جیب، اور کتِ آمریکایی، از  اونا که عباس آقا می پوشه.
-          جوگیر بازی؟
-          آآآآآره ، جوگیر شده بودیم. اومدیم رفتیم محله مون، قوطی روغن نباتی می زدیم، صندوقی تیر داشتیم.
-          چند سالت بود؟
-          20 سال دیگه.
-          تیر از کجا آوردید؟ صندوقی!
-          همونجا دادند بهمون دیگه. همونجا که اسلحه ها رو دادند دستمون.
-          خب اونا رو از کجا می آوردند؟
-          از تو باغ شاه، دم میدون حُر.
-          خب؟
-          آهان فرداش 17 شهریور بود. الان یادم افتاد. 5-6 ماه مونده بود به اون 22 بهمن. همه اسلحه ها رو لای خاک کردیم، دمِ سیمان تهران، همونجا که بابام ویلا داشت.
-          گفتم 22 بهمن کجا بودی؟
-          بابای ما یه جای بزرگ دوست داشت که وسط حیاط می خوابه ، خُرخُر می کنه، کسی صداشو نشنوه راحت باشه. سه تا تشک می انداخت زیرش... داشتم چی می گفتم؟ آهان، خلاصه رفتیم میدون خراسون، گفتند نرو اونجا، مأمورای گارد زده اند همه رو کشته اند و فلان و اینا. اومدم دیدم بچه محلمون سوار تانکه، گفتم رضا لالی! (زبونش می گرفت آخه ) گفت:" چاکّلم!"  رضا لالی اینجا چیکا می کنی؟ گفت : " زدم خوارشونو گاییدم! از دستشون گرفتم اومدم! " ....خلاصه ما رو نشوند تو تانک و اومدیم. تو شهباز اینا رو دیده بودیم. همش صحبت این بود که اسلحه ها رو چیکار کنیم، نگیرنمون، اعدام نکنند! بعد یه سال خودشون گفتند هر کی اسلحه داره بیاره تحویل بده.
-          چرا می گی بعدِ یه سال؟ پس 22 بهمن چی شد؟
-          همون یه  ماه بعدِ 22 بهمن حالا مثلاً. اصلاً 22 بهمنی در کار نبود که، اینا اسم گذاشتند 22 بهمن. وگرنه 3 روز بود شاه رفت یه دفعه گفتند خمینی اومده. با همدیگه رو در بایستی داشتند. اون می گفت شاه باید بره من بیام، شاه می گفت اون می خواد بیاد ، بیاد عب نداره. الان دلم می سوزه براش، بدبخت!
-          خاک بر سرش کنند، چرا رفت پ؟ یه بار دیگه ام ول کرده بود رفته بود که...
-          نه!  اون یه چیز دیگه ست. سال 32 بوده جریانش اصلاٌ یه چیزای دیگه س. سر اون قضیه بابا بزرگم مرده بود، همونجا تو مسگر آباد خاک کردند، بعد از یه مدت نمیذاشتند دیگه بریم سرِ خاک. نرده کشیده بودند کسی هم جرأت نمی کرد بره که دیگه. اونجا قبلاً اسم پارکش 28 مرداد بود.
-          من با این حرفا حالا کاری ندارم. می خوام ببینم 22 بهمن کجا بودی؟
-          من هیچ جا! ما سرِ عرق خوریِ خودمون بودیم. ما اصلاً یک دفعه هم نه با کسی جنگیدیم ، نه دیدیم، نه تظاهرات رفتیم .تنها تظاهراتی که رفتیم واسه کشتن طالقانی بود که فقط رفتیم تماشا . رفته بودیم شمال، چالوس، یهو طالقانی مُرد. ینی نمرد، سفیر شوروی اومده بود ، با هم دیدار داشتند، آزادی خواه بود. گفتند به مرگ طبیعی مرده همون شب. سه روز هم عزای عمومی اعلام کردند که مثلاً.... 
مردم یادشون می ره....
-          پس کی می رفت تظاهرات؟
-          مردم. مجاهدا، حزبیا...
-          مردُم کیه؟  مگه تو مردُم نیستی؟
-          یه مشت مردمِ بی سواد می رفتند تظاهرات و شبها الله اکبر می گفتند. نمی دونستند چی داره می شه
-          بی سواد یا ایده آل گرا؟
-          اونا داستانشون جداست، اونا خودشون انقلاب رو راه انداختن که خودشون بیان سرِ کار. اصلاً اسم جمهوری اسلامی نبود که، اسمش این بود که انقلاب شده، اصلاً این خبرا نبود. خمینی هم هرکی باهاش حرف میزد بهش می گفت شما که از خودمونید.
حالا به هر حال ما می رفتیم تماشا ، نظم این تظاهرات کننده ها دیدنی بود. تر و تمیز و شیک و سانتی مانتال، سفت و محکم همه با هم می خوندند : اتحاد، اتحاد، اتحاد ای ملــــــــت! ما با هم متحد می شویم، تا بَر کنیم ریشه ی استبداد؛ کارگر، برزگر، رنجبر، ای کارگـــــر! ما با هم متحد می شویم، تا بَر کنیم ریشه ی استبداد.
یه سری هم بودند که مردم بودند واقعاً
-          تو خودت هم ، ما خودمون هم مَردُمیم، نیستیم؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

گذرگاه جنگ


برای رونماییِ آنتیک های قدیمیِ باز مانده از جنگ روانی، مشعل در عدالت تاریک می کشند
و سایه ی موحش تَرَش در آن سَر، چشمان مفتون متحیرِ این سرِ سرسرای سیاه را ، به جنون می کشد
صدای نواختن پُتک های دروغ بر خشت های پناهگاه، در گوش طنین می افکنَد
و نیز زمزمه ی نجس زرافه ی سبزی که هر لحظه ترس از آلوده شدن به لجنش رعشه بر تن می انداخت، بکارت گوش را پاره می کند
نمناکی مِهِ خنک صبحگاهی، سرد می کند درد رگ های خیس روماتیسم بی پناهی را
از این حوالی هرچه پیش تر، سیاهی به زردی بی جان، و صدا ها رو به زوال می گرایند
دور تر ها، پشتِ سر، انگار دیگر ، خبری نیست از تاریکی و ظن
از تونل خاطرات به بیرون
قدم به قدم ، گرمای نور، اعتصاب های ماسیده بر اعصاب را به تصعید می کشاند
خط به خط ، چروک های تحجر ، باز می شوند
اما
هنوز بی حسی با لذت مأنوس نشده
هنوز زمان با عبور نیامیخته،
باد شنوایی در گوش سیلی نزده،
روشنایی رنگ می بازد
کیشِ بی خدایان به ماتِ سکوت می انجامد
خلأ بر نَفَس غلبه می کند
و این ، هیچ وقت پایان تراژدی نیست

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

اختفاء الاثر


هدف این بود که بگوید نه . که از خودش محافظت کند. شست پایش را از زمین بلند می کرد و سعی می کرد محکم بکوبدش باز به جای اولش .
گفتم :" تو از اونایی "؛
گفت: " کدوما؟ "
 گفتم : "اونا " . بعد هی نگاهم کرد که بگویم کدام ها...
حرفم را گم کرده بودم. داشتم خودم را سرزنش می کردم که چرا دارم مردُم را توی دسته بندی می گذارم –اونایی که اینجوریند یا اینایی که اونجوریند-  گفتم: " نه ، هیچ کدوما ".
می خواستم بگویم: " ولی حدس می زنم اگر بیفتی تو همچین شرایطی ، همچون کاری می کنی "
باز انگ پیش داوری به خودم چسباندم. نصفه خوردم ته حرف را. گفتم : " آقا اصن هیچی"
بعد پاشد رفت دم پایی پایش کرد ، شروع کرد از بیست سال پیش و ده سال پیش تَرَش تعریف کردن. پریدم توی حرفش که: " اشتباه کردی خو، مشخصه، حالا که چی مَثَن هی یاد آوری می کنی همه چیزایی رو که گذشته و دیگه برنمی گرده؟ "
بعدش دیگه ساکت شد، منم ساکت شدم. گفتم به خودم اصلاً مگه تو بودی توی آن شرایط ؟ که قضاوت کنی کار کی اشتباه بوده . چجوری اصلاً تشخیص می دهی که گذشته را بازخوانی کردن دردی را دوا نمی کند؟ چیز مفیدی را یاد آور نمی شود؟
بعد گفتم : " حالا حرف منو حساب نکن. همچی موردی رو گذاشته اند جلوت میگن تصمیم بگیر. انجام می دهی یا نه؟ "
گفت : " نه " ...

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

شک نکن، آنکه سپردند به دستت، دلربایی بِه زِ مَن می داند


هی می شنوم صدای دلبری و دلربایی را
اما من پلکهایم سنگینی می کند، او را به جای من به دل ببند
بیدار شدنی در کار نیست
هی لـَخت تر و کرخت تر می شوم
دوست دارم عمیق تر شود این بی حسی
فقط صداها می آیند، و چه شیرین و لطیفند،
اما نمیخواهم جایگاه هیچ کدام از صداها باشم
می خواهم پایدار تر شوم در این نا هشیاری
پرده ها را کشیده ام و باریکه های نور را کشته ام، اما باز هم سنگینی غروب آفتاب را بر پلک حس می کنم
صدا ها کم کم محو می شوند
 به همهمه ای خوشایند بدل می شوند
هر چند ثانیه یک بار به مغزم رسوخ می کنند
ثانیه ها به دقایق تصویر می شوند
و کم کم قطع ارتباط مطلق با دنیای حواس، ظلمت و سکوت را برم چیره می کند...

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

خیابان رد شدنی دستم را فشار داد گفت یک روزی هم می شود که بابای آدم نیست


حالا هی صاف و صوف می نشینم که بهشان بگویم یعنی من خیلی برایتان احترام قائلم. که به پدر ثابت کنم بلدم با آدم بزرگ ها کنار بیایم، که مطمئن باشد توانسته خوب تربیتم کند. تعریف که می کنند با نگاهم کلی نشان می دهم که خیلی با دقت دارم گوش می دهم، که خیلی توجهم را جلب کرده اند اما فقط خودم می دانم چه زجری می کشم. خوشحالم که  هنوز یکی از آنها نیستم، البته شاید هم روزی بشوم، نمی دانم آدم که پیر و خرفت بشود در حالی که همه ی زندگی اش را صرف کرده تا آخر بگوید من بچه های خوبی تربیت کردم و از بچه های من بهتر اصلن نیست چه حسی دارد. از همین های زندگی می ترسم دیگر، که یک روزی بنشینم تعریف کنم من فلان کار های مهم را انجام داده ام فلان جاها رفته ام و بچه هایم را به فلان مراتب بلند بالا رسانده ام و همه ی این ها را ، با از صبح تا شب، چند شیفت توی چند دفتر معتبر کار کردن،  بدست آورده ام و الان هم که پیرم خیلی راضی ام از اینکه بچه هایم آن سرِ دنیا خوشحالند و من تنها مانده ام در یک سیاه چاله دو زانو نشسته ام، هر از گاهی با چهار تا آشنای قدیمی کاپوچینو با شکر قهوه ای می خورم و اوکی اوکی راه می اندازم و آشنا قدیمیه با کمال میل بچه اش را می سپارد دست من تا از تجربیاتم و موفقیت های بچه هایم در گوشش بخوانم و  بفرستمش ور دل دلبندانم. بعد بقیه را هم مثل خودم وادار کنم به تظاهر رضایتمندی و خوشبختی و خرسندی، بعدش یک روزی هم که نمی دانم کِی، خانه رسیدنی، هنوز کراواتم را نکنده، بمیرم آرام. لابد وصیت هم قبلن نوشته ام و بعد از اهداء همین خانه ی فکسنی به ورثه، متذکر شده ام که روی سنگ قبرم بنویسید انسانی بسیار اصیل و نژاده بود که با لبخندی دردناک بر لب مُرد.