یک مدل فیلم دیدن دیگر هم بلدم که با تقریب خوبی مساوی است با خواندن پشت جلد فیلم البته با مزایای کمتر یعنی با وقت بیشتر و درک کمتر و اینکه هیچ وقت متوجه نمیشوید کارگردان و تهیه کننده و الخ و ملخ این فیلم چه کسانی بودند. بدین شکل که دی وی دی پلیر یا کامپیوتر یا هر وسیله ی مربوطه ی دیگری را روشن کرده، فیلم را پلی میکنید و میروید پی کارتان. باشد تا هر وقت گذارتان به وسیله ی پخش کننده افتاد لحظاتی از فیلم را ببینید و بعد هم هرکه ازتان سؤال کرد فلان فیلم را دیدی یا نه، مثل خر تو گل بمانید.
۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه
جوان
جوان! چه واژه ی قریب و غریبی
سرشار از ناکامی. شار ناکامی از سرش می گذرد. شام بی کاری در دلش میترکد. کاش بی کامی در مغزش میخ می شود. کاشتنش در خاک رس زمین گیرش میکند. اینجا پیری زود رس است. اگر دیرتر بیاید غیر عادی می شود.
جیم، نون، جان، وان، جوان.
اگر جوان جان نداشته باشد یا نون نخورد یا هیچوقت جیم نشود فقط یک وان میماند. وانی که بالاخره پر می شود. بالاخره لبریز می شود. آنوقت مجبورند زود در چاهک را بردارند و خالی اش کنند از هرچه که میفهمیده. یا شیر را ببندند و بگذارند آب تویش بماند و بگندد و لجن شود.
سرشار از ناکامی. شار ناکامی از سرش می گذرد. شام بی کاری در دلش میترکد. کاش بی کامی در مغزش میخ می شود. کاشتنش در خاک رس زمین گیرش میکند. اینجا پیری زود رس است. اگر دیرتر بیاید غیر عادی می شود.
جیم، نون، جان، وان، جوان.
اگر جوان جان نداشته باشد یا نون نخورد یا هیچوقت جیم نشود فقط یک وان میماند. وانی که بالاخره پر می شود. بالاخره لبریز می شود. آنوقت مجبورند زود در چاهک را بردارند و خالی اش کنند از هرچه که میفهمیده. یا شیر را ببندند و بگذارند آب تویش بماند و بگندد و لجن شود.
" اختلاس عقده "
اسپری و رنگ و کاردک و قلمو و ماژیک و هر چه داشت، ریخت توی کوله پشتی بزرگ که از سرش هم بالاتر میرفت. سوار دوچرخه شد . روسری اش را برداشت و به جایش کلاه دوچرخه سواری سرش کرد و بی هدف راه افتاد توی خیابونای سوت و کور شهر. اندام لاغر و پسرانه اش دختر بودنش را نمایان نمیکرد. اصلیت پدر و مادرش شمالی بود ولی خودش از هجده سالگی تنها در تهران زندگی کرده بود و الان که بیست و نه سال داشت حدود نه ماه بود که در فلان شهرستان زندگی میکرد. در تهران ازدواج کرده و طلاق گرفته بود. آنجایی که کار میکرد بهش تجاوز کرده بودند و شوهرش فهمیده بود و سه طلاقه اش کرده بود. بعد از طلاق تصمیم گرفت در آزمون دکترا شرکت کند و اینک در شهرستان درس میخواند. برای خرج اجاره خانه و خورد و خوراک هم در هر جا که میشد زبان درس میداد و گاهی به بچه های آنجا ریاضی خصوصی دبیرستان میگفت. خلاصه که خرجش در میامد. صاحبخانه اش پیرزنی تنها بود که بدجوری از گناه و بی آبرویی می ترسید. میترسید یک وقت مرد اجنبی در خانه اش بیاید و گناهش به پای پیرزن هم نوشته شود. همیشه به دخترک میگفت: ننه یه طوری زندگی کن که مردم پشت سرت صفحه نذارن. ننه اگه تو این خونه گناه کنی آخر عمری پای منم نوشته میشه و دخترک با لبخندی جواب میداد: نه مادر جون خیالتون راحت باشه.
توی دانشگاه از پسری خوشش می آمد که دو سالی از خودش کوچکتر بود. دو سه باری به او نخ داده بود، اما پسرک نمیفهمید. یعنی فکرش را هم نمیکرد که منظور دخترک چیست.میگویم دخترک چون دختر بودن به بکارت نیست. او روحیه ی دخترانه داشت.
رسید به یک چهار دیواری آجری خرابه. وسایلش رو ریخت بیرون و شروع کرد به طرح زدن. عکس آناتومی خمینی را کشید که ابایش را به کناری انداخته ، شلوارش را پایین کشیده و دارد ملتی را میسپوزد. مردم کوچک زیر دست و پایش له شده اند و او دارد ارضا می شود. الحق که خوب حس را در طرحش منتقل کرده بود. اسپری قرمز و سیاه را برداشت و شروع کرد به رنگ کردن گرافیتی. هیچکس آن اطراف نبود. خون ملت و سیاهی به اطراف می پاشید. دخترک گرسنه بود اما اهمیت نمیداد. سخت روی طرحش دقت میکرد. تمام که شد از دور نگاه رضایت بخشی به آن دیوار با ارزش انداخت و خوب براندازش کرد. کلاهش را سر کرد و راه افتاد . هوا دیگر تاریک شده بود. به خانه که رسید و کلید در در حیاط انداخت همه ی کوچه از پشت پرده نگاهش کردند و او بی اهمیت داخل شد. خبری از پیرزن نبود. همیشه سر شب میخوابید تا صبح زود برای نماز بیدار شود. دخترک خوابش نمی برد. به طرحش فکر میکرد. به شاهکار هنری اش، به مصداق سمبلیک تاریخی که ساخته بود، آن شب از خودش راضی بود. فردا صبح آن دیوار سراسر سیاه بود و دخترک دیگر نبود و همسایه ها به پیرزن فحش میدادند..
توی دانشگاه از پسری خوشش می آمد که دو سالی از خودش کوچکتر بود. دو سه باری به او نخ داده بود، اما پسرک نمیفهمید. یعنی فکرش را هم نمیکرد که منظور دخترک چیست.میگویم دخترک چون دختر بودن به بکارت نیست. او روحیه ی دخترانه داشت.
رسید به یک چهار دیواری آجری خرابه. وسایلش رو ریخت بیرون و شروع کرد به طرح زدن. عکس آناتومی خمینی را کشید که ابایش را به کناری انداخته ، شلوارش را پایین کشیده و دارد ملتی را میسپوزد. مردم کوچک زیر دست و پایش له شده اند و او دارد ارضا می شود. الحق که خوب حس را در طرحش منتقل کرده بود. اسپری قرمز و سیاه را برداشت و شروع کرد به رنگ کردن گرافیتی. هیچکس آن اطراف نبود. خون ملت و سیاهی به اطراف می پاشید. دخترک گرسنه بود اما اهمیت نمیداد. سخت روی طرحش دقت میکرد. تمام که شد از دور نگاه رضایت بخشی به آن دیوار با ارزش انداخت و خوب براندازش کرد. کلاهش را سر کرد و راه افتاد . هوا دیگر تاریک شده بود. به خانه که رسید و کلید در در حیاط انداخت همه ی کوچه از پشت پرده نگاهش کردند و او بی اهمیت داخل شد. خبری از پیرزن نبود. همیشه سر شب میخوابید تا صبح زود برای نماز بیدار شود. دخترک خوابش نمی برد. به طرحش فکر میکرد. به شاهکار هنری اش، به مصداق سمبلیک تاریخی که ساخته بود، آن شب از خودش راضی بود. فردا صبح آن دیوار سراسر سیاه بود و دخترک دیگر نبود و همسایه ها به پیرزن فحش میدادند..
نامرئی زی
شادم اما سیاه به تن دارم.
ولیک گاه رنگین و غمگین.
و یک عینک نامرئی ساز سنگین
ساز سنگین ، تاس ننگین ، غاز بنگین
همه انگین
ولی هستند بسی رنگین به خون بی دین.
زندگی ام دیوار سیاه کوچه ی تنگ
و سرنوشتم شاش زرد مرد مست
که میخواهد با سلیقه بنویسد اما دستش میخورد خط،
نه به قصد.
و فردا که خورشید می تلألؤد سرنوشتم میخشکد، بوی تعفنش میسپوزد اهالی کوچه را
بلکم خیابان
که میکند به عبارتی همان فاحشه های ارزان
که تا ظهر ندارند جان
میپرسی برای چی؟
چون مادری ندارند که بپزد برایشان کاچی
تنها کسی که داشته اند شاید بوده پدری جانی
سطحی نگران هرگز نمیفهمند که آنها اکثرشان
دارند چیزهای گران
که ندارند دگران
یعنی همان شرف و مرام و این داستانا
ولیک گاه رنگین و غمگین.
و یک عینک نامرئی ساز سنگین
ساز سنگین ، تاس ننگین ، غاز بنگین
همه انگین
ولی هستند بسی رنگین به خون بی دین.
زندگی ام دیوار سیاه کوچه ی تنگ
و سرنوشتم شاش زرد مرد مست
که میخواهد با سلیقه بنویسد اما دستش میخورد خط،
نه به قصد.
و فردا که خورشید می تلألؤد سرنوشتم میخشکد، بوی تعفنش میسپوزد اهالی کوچه را
بلکم خیابان
که میکند به عبارتی همان فاحشه های ارزان
که تا ظهر ندارند جان
میپرسی برای چی؟
چون مادری ندارند که بپزد برایشان کاچی
تنها کسی که داشته اند شاید بوده پدری جانی
سطحی نگران هرگز نمیفهمند که آنها اکثرشان
دارند چیزهای گران
که ندارند دگران
یعنی همان شرف و مرام و این داستانا
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
کانال 1
و من آدم این کارها نبودم که برنامه ی مورد علاقه ام را ول کنم و بزنم شبکه یک سیما برای دیدن چهره ی مقدس آقای ا.ن. اما اتفاق است دیگر... اگر دستش را سفت نگیریم میفتد. حالا که افتاد ما هم باز دستشو نگرفتیم بلندش کنیم. گذاشتیم با صورت زمین بخورد و سیر بخندیم. آخه آقای ا.ن داشت با افتخار اعلام میکرد که هیچ هموطنی سر گرسنه بر بالین نمیگذارد و آن در حالتی بود که من خودم دیشب داشتم از گرسنگی میمردم اما نمیتوانم به این دولت خدمتگذار بهتون بزنم ، چرا که بالشم خیس بود و انداخته بودمش به دور دست تا خشک شود پس نمیشود گفت سر گرسنه بر بالش گذاشته باشم. یک احتمال دیگر هم هست، سر که گرسنه نمیشود بلکه شکم گرسنه میشود . پس باز نمیشود به دولت خدمتگذار تهمت زد. حالا کاری نداریم به کار دولت. میخواستم بزنم یک کانال دیگر که آقای ا.ن به دست و پایم افتاد و نگذاشت. گفتم چی میگی؟ شروع کرد به آمار دادن. آمار های باحالی میداد....خیلی دایره ی اعدادش زیاده. زیاد از چیزای باحالش یادم نمیاد چون داشتم میخندیدم نمیشد تمرکز کرد ولی یک مورد مهم یادم مانده و آن افزایش تعداد روستاها از سه هزار و خورده ای به ده هزار و خورده ای است. و همینجاها بود که دوربین دور میزد روی همه ی رجال سیاسی و غلامعلی خان حداد عادل را دیدم که وقتی بچه بودیم مجبور بودیم از آثار ادبی ایشان در کتاب ادبیاتمان بهره ببریم. دیدم چشمان ورقلمبیده اش را بر هم نهاده و چرت میزند. و بقیه هم که از اعداد و ارقام سر در نمیاوردند کله ی سبکشان را مثل خر تکان تکان میدادند و گاهی مدلی از خودشان در می آوردند که انگار خیلی میفهمند. خب لابد میفهمند دیگر ، ما که بخیل نیستیم. زبان نخبه ها رو خود نخبه ها میفهمند. و یک آخوند جوان امامه مشکی هم دیدم که خودش را از دوربین قایم می کرد و یکی هم دیدم که آخوند کار کشته نبود و تابلو وار در دوربین لبخند میزد و من کیف میکردم از آن قیافه ی ملیحش. یکی هم بود که قیافه اش میخورد زیاد کاره ای نباشد ، تا دوربین میامد،سقف را نگاه میکرد. که ناگهان آقای ا.ن از غلبه ی بر تحریم ها و شکوفایی و اینها گفت و من در تحیر بودم. محسن رضایی فلان هم شکم گنده اش را باد کرده بود و پایین را نگاه میکرد و ا.ن از ایرانسل و جایزه هایش و خدمات روستایی اش تعریف میکرد. شاید باورتون نشه ولی به قرعان یکی استیل گریه گرفته بود که اگر اسمش را میدانستم خدا وکیلی تمام تلاشم را میکردم که معروفش کنم.البته اگر میدانستم که ،خودش معروف بود نیازی به تلاش من نبود. اصلن ولش کنید . توجهتان را بدهید به مستر ا.ن که هنوز داشت عدد میگفت و حتا گفت ممکنه اعداد خسته تون کنه ولی مهم است بدانید. و کاملن در چهره ی همگان فحش خوار مادر موج میزد، و بدون استثنا مهر داغ پیشانیشان را به گا داده بود. بعد همه خسته شدند و سر خر را خم کردند و اینجا یک تصویر هنری از کله های کچل و بعضن امامه دار تشکیل شد. همه نشسته بودند روی زمین و تهی ها تکیه داده به پشتی ها و رهبر نشسته روی صندلی و آقای ا.ن هم همچنان ایستاده بود در مقابل دشمنان و ارائه ی منطق میکرد. و حقیقت این است که منی که ادعای ریاضی دارم از ارقام خسته شدم و دیگر نمیتوانم گوش بدهم و اینها را هم همزمان نوشتم و دیگر توان ندارم و این را هم اعتراف کنم که حاضر نیستم یکبار دیگر نوشته ام را بخوانم و تصحیحش کنم. همینجا او را به درک واصل میکنم و به شما بدرود میگویم.
۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سهشنبه
نیمه شب حوالی آشپزخانه
فقط گفته بودمش
گرمم کن
مرا خرد کرد
سرخ کرد
پخت
سوخت
دوباره تمنای همان یخچال را کردم اما
خیلی دیر شده
اکنون دیگر سودای زباله دانم آرزوست
گرمم کن
مرا خرد کرد
سرخ کرد
پخت
سوخت
دوباره تمنای همان یخچال را کردم اما
خیلی دیر شده
اکنون دیگر سودای زباله دانم آرزوست
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه
نون بازی
شنبه شب از بیکاری دور هم نشسته بودیم و البته من ایستاده بودم و بلند بلند فکر می کردیم که چیکار کنیم چیکار نکنیم کجا بریم که حوصلمون سر نره بحث بام و درکه و دربند و اینا بود که صد البته خیلی تکراری شده اند و من از خودم فکر پرت کردم که بریم پارک آب و آتش و بابام پیشنهاد کرد که از اونور هم دیگه تا خونه نیایم و بریم اوین شب بمونیم . بعد خودش دوباره پیشنهاد از خودش ول داد که البته میشه اوین هم نریم به شرطه ها و شروطه ها ؛ که آب بازی نکنیم و در عوض پنجاه تا نون بربری بگیریم و خرما لایش جاسازی کنیم، ببریم آنجا به همدیگه پرت کنیم و خوش بگذرانیم کما اینکه خداوند مستقیمن در قرآن فرموده که آب بازی حرام و نان بازی مکروه است پس باز من ایده ول دادم که مشعل ببریم و یکدیگر رو به آتش بکشیم که هم خیلی خوش میگذرد هم همین دیگه خوش میگذرد.
۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه
نه آقا مال من نیس
در هر صورت لیوان آب و یخ روی اپن صاحب دارد و قطعن آن من نیستم.
موضوع فکر امروزم این بود که نمیشه به یه آدم غریبه که تقریبن باهاش رو دربایستی دارم بگویم کسخل و بعد با خلوص نیت شروع کنم برایش توضیح بدهم که این فحش نیست و در قدیم فلان اتفاق میفتاده که به واسطه ی آن فرد یا افرادی کسخل یا همان کوس خل خطاب می شدند.
توی همین بحبوحه ی خطرناک بودم که دیدم توی یه کانالی داشت یه چیز مهم یا یه چیز مورد علاقمو میگفت، نمیدونم چی بود چون جای مهمش خمیازه م گرفت و نشنیدم اون چیز مهم چی بود. از خودم عصبانی شدم و به خودم بلند گفتم کسخل که باعث شد بقیه اش رو هم نشنوم و باز عصبانی تر شدم و نیاز پیدا کردم کول داون کنم، پس لیوان آب یخ رو برداشتم و سرکشیدم. من واسه ملاحظه ساخته نشدم. الآن صاحبش پیدا میشه و خرمو میگیره. دیگه برم خودمو گم و گور کنم.
موضوع فکر امروزم این بود که نمیشه به یه آدم غریبه که تقریبن باهاش رو دربایستی دارم بگویم کسخل و بعد با خلوص نیت شروع کنم برایش توضیح بدهم که این فحش نیست و در قدیم فلان اتفاق میفتاده که به واسطه ی آن فرد یا افرادی کسخل یا همان کوس خل خطاب می شدند.
توی همین بحبوحه ی خطرناک بودم که دیدم توی یه کانالی داشت یه چیز مهم یا یه چیز مورد علاقمو میگفت، نمیدونم چی بود چون جای مهمش خمیازه م گرفت و نشنیدم اون چیز مهم چی بود. از خودم عصبانی شدم و به خودم بلند گفتم کسخل که باعث شد بقیه اش رو هم نشنوم و باز عصبانی تر شدم و نیاز پیدا کردم کول داون کنم، پس لیوان آب یخ رو برداشتم و سرکشیدم. من واسه ملاحظه ساخته نشدم. الآن صاحبش پیدا میشه و خرمو میگیره. دیگه برم خودمو گم و گور کنم.
۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه
پرتاب فرضیه
بر بیلی استوارست زندگیمان
هابیلی و قابیلی
مرتکب زنا با خواهرشان
همه ی مان ناقص زاده شدیم
شبیه میمون
چه بسا انسان شکل دیگری بوده
و ما نام خود را انسان گذاردیم
از ترس حرامزاده نامیده شدن
هابیلی و قابیلی
مرتکب زنا با خواهرشان
همه ی مان ناقص زاده شدیم
شبیه میمون
چه بسا انسان شکل دیگری بوده
و ما نام خود را انسان گذاردیم
از ترس حرامزاده نامیده شدن
همه به فکر خودشانند
گویا مقام معظم ظله العلا له فرموده اند دیشب استهلال صورت نگرفت. یعنی توی این ملت شریف هفتاد میلیونی یکی پیدا نشده به درد آقا برسد به ایشان بیزاکودیلی ، سیلاکسی ، چیزی تقدیم نماید؟ به چی این ملت دل بسته اید آقا؟ .
اشتراک در:
پستها (Atom)